داستان رمز آلود ترسناک ... پشت دیوار



داستان ترسناک و رمز آلود  .. آخرین خوناشام

این داستان رو یکی از خوانندگان وبلاگم برام ایمیل کرده و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد هر چند سوال های زیادی پشت این داستان هست که فقط نویسنده داستان میتونه جواب بده.

«پشت دیوار»

  از وقتی که به این خانه آمده ایم احساس آرامش ندارم.صداهای عجیب و غریبی میشنوم،ذرّه ای احساس آرامش ندارم،حسّ و حال عجیبی دارم.

  دیشب وقتی خواب بودم از پشت دیوار باغ مان صدای جیغ زنی آمد.روز بعد صدای گریه ی کودکی که از فراق مادرش می گریست.

  شب بود و همه جا تاریک.مه غلیظی دور تا دور خانه مان را احاطه کرده بود.از پشت دیوار باغ خانه مان زنی پریشان حال با دستی بریده آمد و زار زار  گریه کرد من دیگر کنجکاو شده بودم که بروم و ببینم که پشت دیوار چه خبر است.

علامت شیطانی

  یک روز بی خبر،از خانه بیرون زدم تا به آن خانه ی متروکه بروم.وارد خانه که شدم سر بریده از تن یک کودک را دیدم.بعد به همه جای خانه سرک کشیدم  تا به حمام رسیدم.جنازه ای که در وان خون غلت می زد را دیدم.تشنه ام شد آمدم آب بخورم تمام بدنم خونی شد.از آن روز به بعد دیگر کسی مرا ندید،هرچه فریاد زدم کسی نشنید.دیگر همه مرا از یاد بردند،کسی سراغم را نگرفت.هیچ کس نمی داند که من در این خانه محبوس شدم،دیگر برای کسی اهمیت ندارد که من کجا هستم.من هم آنقدر در آن خانه ماندم تا اجلم رسید.



معمای حل نشده واتسکا..جدید



جهنم..شیطلان.جن

شهر کوچ


در ماه جولای سال ۱۸۷۷ دختر ۱۳ ساله ای به نام «لورنسی ونوم» برای اولین بار به عالم خلسه عجیب و غریبی فرو رفت و گفت با فرشتگان و ارواح مردگان صحبت می کند! این جملات عجیب گاه روزی چند بار به وقوع می پیوست و بعضی از آنها ساعت ها به طول می انجامید. در طول مدت خلسه، لورنسی با صداهای مختلف صحبت می کرد و از مکان هایی سخن می گفت که در طول عمرش آنجا را ندیده و تعریفش را نشنیده بود و وقتی سرانجام از آن حالت خارج می شد هیچ یک از آن حرف ها و حالت ها را به خاطر نمی آورد.

ک «واتسکا» واقع در شمال شرقی ایالت ایندیانا درست شبیه به دیگر شهرهای کوچک نیمه وسترن و کشاورزنشین اواخر قرن نوزدهم آمریکا بود و کمتر اتفاق عجیبی در آن می افتاد تا اینکه ماه جولای سال ۱۸۷۷ فرا رسید. در این ماه بود که برای نخستین بار «معمای واتسکا» آغاز شد.

خبر اتفاقات عجیبی که در خانه توماس و لورنیدا ونوم می افتاد به سرعت در شهر پیچید و حتی به دیگر شهرها نیز راه یافت و همه آرزو داشتند به واتسکا بروند و این دختر عجیب را ببینند. در آن زمان تلاش برای ارتباط با ارواح در آمریکا به اوج خود رسیده بود و خیلی ها به این موضوع علاقه نشان می دادند و می خواستند بدانند لورنسی چطور با عالم ارواح ارتباط برقرار می کند ولی خانواده ونوم علاقه ای به این موضوع نداشتند و تنها به آرامش و سلامت دخترشان می اندیشیدن. آنها لورنسی را از این دکتر به آن دکتر می بردند تا شاید کسی بیماری عجیب او را تشخیص داده و او را درمان کند ولی در نهایت به آنها گفته شد لورنسی دچار بیماری روحی شده و باید برای درمان به آسایشگاه روانی ایالتی برود. خانواده دلشکسته ونوم که فکر می کردند این کار تنها راه نجات دخترشان است تصمیم گرفتند او را در آسایشگاه بستری کنند.اما پیش از بستری شدن لورنسی یعنی در ماه ژانویه ۱۸۷۸ مردی به نام «آسا راف» که ساکن واتسکا بود به خانه پدری ونوم رفت. او گفت که دخترش «مری» درست همین مشکل لورنسی را داشت و از آنها تقاضا کرد لورنسی را به آسایشگاه بفرستند زیرا دختر او «مری» نیز به آسایشگاه روانی فرستاده شده و در آنجا فوت کرد. آقای راف معتقد بود روح مری هنوز در کنار آنهاست و احساس می کرد این روح حالا در جسم لورنسی ونوم حلول کرده است! این آغاز یک سری اتفاقات بود که شهر واتسکا را تکان داد و معمایی را به وجود آورد که تا امروز حل نشده باقی مانده است. برای درک این موضوع باید اول به «مری راف» و زندگی او بپردازیم:
«مری» دختر «آساراف» در اکتبر ۱۸۴۶ به دنیا آمد و از شش ماهگی دچار حملات روحی یا صرعی عجیبی می شد. این حملات تا ۱۹ سالگی ادامه داشت و بر شدت آنها افزوده می شد تا سرانجام روز ۵ جولای سال ۱۸۶۵ در آسایشگاه جان سپرد. او در کودکی از صداهایی شکایت می کرد که در سر خود می شنید. این صداها به او امر می کردند که کارهایی را انجام دهد که می دانست درست نیست. وقتی بزرگ تر شد ساعت های متمادی به عالم خلسه فرو می رفت. در طول این مدت قدرت عجیبی می یافت و از چیزهایی صحبت می کرد که در اوقات معمولی چیزی از آنها نمی دانست.
● آنها چیزی نمی دانستند
وقتی مری از دنیا رفت، لورنسی تقریبا یک ساله بود. وقتی هفت ساله بود به همراه خانواده به «واتسکا» نقل مکان کرد. خانواده ونوم هیچ چیزی از داستان عجیب مری نمی دانستند ولی روز ۱۱ جولای ۱۸۷۷ اتفاقات عجیب شروع شد. آن روز وقتی لورنسی از خواب بیدار شد احساس سرگیجه و حالت تهوع داشت.
او پیش مادرش به آشپزخانه رفت و گفت حالش بد است و ناگهان غش کرد و افتاد. پنج ساعت بعد لورنسی از خواب بیدار شد و گفت حالش خوب شده است ولی همان روز اولین حمله خلسه به او دست داد. او در حالت خلسه می گفت ارواح بسیاری را می بینید و حتی روح برادرش را که در سال ۱۸۷۴ مرده بود را هم می دید. او در این وضعیت با صداهای مختلف مردانه و زنانه و گاه به زبان های خارجی عجیب و غریبی حرف می زد. داستان لورنسی و وضعیت او تیتر درشت روزنامه ها شد و آقای راف بیش از هر کسی که خبرهای او را دنبال می کرد و وقتی فهمید والدین لورنسی می خواهند او را به آسایشگاه بسپارند بلافاصله به سراغ آنها رفت و آنها را قانع کرد اجازه دهند «دکتر وینچستر استیونس» روانشناس او را ببینند. خانم و آقای ونوم با تردید پذیرفتند و دکتر استیونس، لورنسی را هیپنوتیزم کرد و سعی نمود با ارواح درون جسم او ارتباط برقرار کند. چند ثانیه بعد لورنسی شروع به صحبت با صدایی مردانه شد و سپس از طرف روح فردی به نام کاترینا هوگان و بعد از آن مردی به نام «ویلی کانینگ» حرف زد. بعد از یک ساعت او اعلام کرد نام روحی که در جسم اوست «مری راف» می باشد. این حالت تا روز بعد ادامه داشت و لورنسی ادعا می کرد «مری راف» است. او نمی دانست کجاست و خانم و آقای ونوم یعنی پدر و مادرش را نمی شناخت. در این وقت همسر و دختر آقای راف که «مینروا» نام داشت به خانه ونوم ها آمدند. لورنسی بلافاصله پس از دیدن آنها گفت: مامان و «نروی» آمدند. جالب اینجاست که پس از مرگ مری دیگر هیچکس مینروا را «نروی» صدا نمی زد!
روز یازدهم فوریه لورنسی یا همان «مری» به خانه، پدری راف که آنجا را خانه خود می دانست رفت و خیلی احساس راحتی می کرد او تمام همسایه ها را می شناخت و نسبت به خانم و آقای ونوم غریبی می کرد. او در آن خانه بسیار خوشحال بود و هیچ مشکل روحی نداشت. تا هفت ماه بعد این وضعیت ادامه داشت و در این مدت خانم و آقای ونوم مرتب به دخترشان سر می زدند. سرانجام در اوایل ماه می ۱۸۷۸ لورنسی به خانواده راف گفت وقت رفتن نزدیک است ولی از این بابت خیلی غمگین ناراحت بود. دو روز بعد مری رفت و لورنسی به خانه خانواده ونوم بازگشت. از آن به بعد لورنسی دیگر مشکل روحی و حالت خلسه نداشت و اثری از بیماری در او دیده نشد. پدر و مادرش مطمئن شدند که دخترشان درمان شده است و از این بابت از روح «مری راف» ممنون بودند.
واقعا چه اتفاقی در شهر کوچک واتسکا افتاد؟ آیا به واقع روح مری راف جسم لورنسی را تسخیر کرده بود؟ خانواده های این دو دختر و صدها نفر از کسانی که از نزدیک آنها را می شناختند از این بابت مطمئن بودند. ولی چه توضیح دیگری می توان برای آن اتفاقات و معمای واتسکا داشت؟!



هفت افسانه کوتاه درباره ارواح...



وقتی صحبت از روح و عالم ارواح می‌شود به یاد داستان‌های ترسناكی می‌افتیم كه بعضی‌ها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع می‌شوند، برای یكدیگر تعریف می‌كنند. زمان تاثیرگذار این داستان‌ها به ویژه وقتی است كه به دور از هیاهوی شهر می‌خواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یك خانه قدیمی و مرموز كه درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر می‌كنند و باد زوزه‌كشان شیشه‌های پنجره‌ها را می‌لرزاند، شب را به صبح برسانیم.

. ولی این داستان‌های ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنت‌آمیز كسانی است كه از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت می‌برند؟


در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانه‌های كهن را تعریف كنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقه‌ای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروكه شلوغ‌ترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با این‌كه این منطقه بی‌مصرف می‌باشد ولی هنوز هم الوارهایی كه از قدیم‌الایام روی نهر «كین» قرار داشته‌ است «پل دست سبز» نامیده می‌شوند.
در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانكاستر كانتی» كه می‌خواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف كردند. داستان آن چنین است: یكی از مردها در حالی كه به كنار نهر اشاره می‌كرد گفت یك شب من و چند تا از دوستانم به این‌جا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم كه روی نهر حركت می‌كرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون می‌آمد. فقط یك دست سبز دیده می‌شد. مردم می‌گویند نهری كه در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریكا بود. در این نبرد دست یك سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یك آمریكایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شب‌هایی كه ماه در آسمان می‌درخشد و زمین را روشن می‌كند، در تاریكی نقره‌فام می‌توان دست سبزی را دید كه از آب بیرون می‌آید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود می‌گردد.


خانه وحشت میلت چنی
هیچ‌كس نمی‌دانست میلت چنی اهل كجا بود ولی در دهه 1850 این مرد كه صاحب میخانه و مهمانسرایی در منطقه بود، اسرارآمیزترین مرد لانكاستر كانتی شد. برخی چنی را كه به رك‌گویی شهره بود مجسمه شیطان می‌دانستند. وقتی مردم جسد او را دیدند كه برابر دادگاه شهر به چوب‌بستی آویزان بود و تاب می‌خورد زیاد تعجب نكردند. بعد از این‌كه چنی به اتهام دزدیدن برده «دكتر كرافورد» محكوم شد خیلی‌ها فكر می‌كردند او به مكافات عملش رسیده است.چنی یك برده داشت كه هرازگاهی او را به یك مسافر ساده‌لوح می‌فروخت. چند روز بعد برده از موقعیتی استفاده می‌كرد و از پیش صاحب تازه می‌گریخت و دوباره به مهمانخانه چنی برمی‌گشت تا در یك فرصت مناسب چنی دوباره او را به مسافر ساده‌لوح دیگری بفروشد. ولی همه مسافران مهمانخانه چنی آن‌قدر خوش شانس نبودند. هیچ‌كس تمایلی نداشت كه در آن مهمانخانه بماند ولی چاره دیگری نبود. آنها كه اغلب خسته از معاملات مختلف و با جیب پر پول به آن منطقه می‌آمدند باید شب را در آن جا به صبح می‌رساندند اما برای برخی از مسافران، آن مهمانخانه آخرین محل استراحت به شمار می‌رفت. مدتی بعد خانواده‌های آنها به دنبال شوهر یا پسر گمشده‌شان به آن مهمانخانه خلوت می‌رفتند ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. در طول آن سال‌ها مردم بسیاری كه از حوالی مهمانخانه عبور می‌كردند پیكرهای مه‌آلودی را می‌دیدند كه در میان درختان اطراف میخانه سرگردان بودند. دیگر كمتر كسی از اهالی لانكستر كانتی جرات می‌كرد شب را در آن محل بگذراند.
چنی همیشه همه چیز را انكار می‌كرد و مدركی به دست كسی نمی‌داد ولی سال‌ها بعد آن معماها حل شد. یك شركت ساختمانی به آن منطقه رفت و زمین را حفاری كرد. در آن هنگام بود كه چندین اسكلت از زیرخاك بیرون آمد كه همگی به قتل رسیده بودند. مردم نام آن مهمانخانه را «خانه وحشت میلت چنی» گذاشتند. این خانه تا اوایل دهه 1970 در آن محل باقی مانده بود ولی دیگر تبدیل به خانه‌ای متروكه درست شبیه به خانه ارواح شده بود. خانه‌ای كه به راستی محل زندگی ارواح مسافران بی‌گناه محسوب می‌شد.

جای پای شیطان
در دل درختزارهای انبوه كاج در «ایندین لند» آمریكا زمینی دایره شكل و تیره‌رنگ به چشم می‌خورد كه هیچ گیاهی در آن نروییده است. كسانی كه برای نخستین بار از كنار این دایره عبور می‌كنند بلادرنگ می‌اندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاك تیره این منطقه آن‌قدر سفت است كه دسته تبر هر كسی را كه بر آن ضربه بزند می‌شكند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمی‌شود. نه كرم خاكی، نه سوسك و نه حتی یك دانه علف در آن به چشم نمی‌خورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمی‌شوند و آن را دور می‌زنند. بدتر از همه این‌كه می‌گویند اگر كسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی می‌شود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد كه بازگردید اثری از آن سنگ‌ و چوب‌ به چشم نمی‌خورد.
ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه این‌طور فكر می‌كنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانه‌های كهن حاكی از آن است كه این دایره لم‌یزرع زمانی محل به مجازات رساندن محكومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه می‌زنند و منتظر روح‌های محكوم شده هستند. سرخپوستان می‌گویند شب‌هایی كه ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمی‌وزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمی‌رسد، وقتی همه چیز در حال سكون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان می‌دهد.

ارواح آلكاتراز
هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتی آخرین قایق توریستی، مسافران خود را از این پایگاه دورافتاده و بادگیر می‌برد، یك نفر تنها در جزیره جا می‌ماند. او نگهبان شب آلكاتراز است. «گریگوری جانسون» در زیر نور چراغ قوه خود جای جای این زندان دلگیر كه زمانی محل نگهداری بدذات‌ترین جنایتكاران و قاتلین بوده است را درمی‌نوردد. او در حالی كه نور را به سوی در نیمه باز سلول انفرادی می‌اندازد می‌گوید: «هی آن صدای چیه؟» مكثی می‌كند و شانه‌هایش را در برابر یكی دیگر از اسرای آلكاتراز بالا می‌اندازد و زیرلب می‌گوید: «مرد فكرش را هم نكن كه یك شب بدون اسلحه بیرون بیایی.» تا هنگام سپیده‌دم كه اولین قایق توریستی به جزیره می‌آید، مرد در «جزیره شیطانی» آمریكا با توهمات و ترس‌های خود دست و پنجه نرم می‌كند. سال‌ها پیش آلكاتراز آخرین ایستگاه زندگی 1576 قاتل و جنایتكار و معروف‌ترین كلاه‌برداران آمریكا بود. این پایگاه كه به «صخره» معروف بود به خاطر سلول‌های تنگ و تاریك و دیسیپلین سختش معروف بود. بعد از این‌كه در سال 1963 این زندان بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی كه زمانی در آن جا به زنجیر كشیده شده بودند. با این‌كه دیگر هیچ زندانی‌ای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج می‌زند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری كه هیچ‌گاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمی‌كند. بعضی‌ها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح كسانی است كه در آن زندان مرده‌اند. آیا این حرف صحت دارد؟

نیشگونی از سوی عالم ارواح
«اریك» ده سال در شیفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترین قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلی الكتریكی بود. یك شب او روی صندلی شوك نشست و عكس یادگاری گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتی فیلم را ظاهر كرد در عكس تصویر صورتی را دید كه از پشت صندلی خیره به او نگاه می‌كند. او هنوز هم نمی‌داند آن صورت چه بود. اریك می‌گوید گاهی اوقات واقعا احساس وحشت می‌كردم. نگهبان‌های دیگر داستان‌هایی درباره اتفاقات آن جا تعریف می‌كردند ولی من سعی می‌كردم توجهی به حرف آنها نكنم اما گاهی اوقات احساس ترس اجتناب‌ناپذیر بود.
«مری مك كلر» دوازده سال است كه در این جزیره كار می‌كند. او از انزوای آن جا لذت می‌برد و می‌گوید «این‌جا یك محل فانتزی استاندارد برای من است.» با این حال او هم اتفاقات عجیبی را تجربه كرده است. وی می‌گوید«بارها برایم اتفاق افتاده كه احساس می‌كردم كسی مرا نیشگون می‌گیرد. من توضیحی برای آنها ندارم به همین خاطر هیچ‌وقت در موردشان با كسی حرف نزدم.»
«جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در این زندان گذراند این سارق بانك كه هم اكنون در آریزونا زندگی می‌كند درباره زوزه‌های باد می‌گوید «شب‌ها وقتی با چشمان باز دراز می‌كشیدم به زوزه باد گوش می‌دادم. زوزه‌ای وحشت‌انگیز بود و انسان احساس می‌كرد ارواح هم با باد هم‌نفس شده‌اند. سعی می‌كردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلكاتراز فكر می‌كنم به یاد بی‌رحمی‌هایش می‌افتم.» هر روز هزاران توریست از جاهای مختلف به آلكاتراز می‌آیند و از سلول‌های مختلف آن كه هر یك نام زندانی خود را بر سر در خود دارند دیدن می‌كنند. وقتی خورشید غروب می‌كند دیگر كسی از آلكاتراز نمی‌رود بلكه همه از آن فرار می‌كنند. جانسون، نگهبان شب، نیز پس از گذراندن شبی در میان زوزه‌های ارواح كشته‌شدگان آلكاتراز، صبح روز بعد می‌گریزد تا چند ساعتی احساس امنیت نماید.

دخترك ده ساله
ساعت حدود 9 در یك شب زیبای ماه آوریل بود كه من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. به محض این‌كه چشم‌هایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما كردم. چشم‌هایم را باز كردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر كمی احساس ترس كردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دختركی افتاد كه حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌كرد. فكر كردم حتما خواب می‌بینم. چشم‌هایم را محكم بستم و دوباره گشودم. دخترك هنوز آن‌جا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقه‌اش گل‌های بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق كرده بودم. از دختر پرسیدم تو كی هستی؟ او نزدیك‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت می‌آید؟ قبلا با تو زندگی می‌كردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرت‌زده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا می‌شناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف كردم. مادرم اخمی كرد و گفت حتما خواب دیده‌ام. ولی من می‌دانم كه خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.

چهره‌ای در پنجره
من «ریا» هستم و اهل هندوستان می‌باشم ولی داستانی كه تعریف می‌كنم در آمریكا و در خانه خاله‌ام اتفاق افتاد. خاله‌ام همیشه می‌گفت در خانه ارواح زندگی می‌كند ولی من هیچ‌وقت حرفش را باور نكردم تا این‌كه آن اتفاق برایم افتاد. روزی كه اولین بار به آن خانه رفتم احساس كردم همه چیز عجیب به نظر می‌رسد. حس می‌كردم یك نفر از پنجره به من نگاه می‌كند. هر بار آهسته به كنار پنجره می‌رفتم آن را می‌گشودم و دختر موطلایی‌ای را می‌دیدم كه به سرعت فرار می‌كرد. این اتفاق چندین بار تكرار شد تا این‌كه موضوع را به خاله‌ام گفتم. او گفت چهارده سال پیش این خانه متعلق به یك زن و شوهر جوان و دختر پنج ساله‌شان بود. پرسیدم آن دختر، مو طلایی بود؟ خاله مرا به اتاق زیر شیروانی برد و عكسی از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موی طلایی داشت. مطمئن بودم كه او همان دختركی است كه پشت پنجره می‌دیدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختری را دیدم كه به من خیره شده است ولی این بار بهتر می‌توانستم او را ببینم. چشمانش سیاه سیاه بود یعنی اصلا سفیدی نداشت. شروع به جیغ كشیدن كردم و به در نگاه كردم وقتی دوباره برگشتم حدود یك سانتی‌متر با صورت دخترك فاصله داشتم. شروع به دویدن كردم و به اتاق خاله‌ام رفتم. ولی وقتی در را باز كردم دیدم خاله‌ام راحت خوابیده است و همان دختر كنارش مثل مرده‌ها افتاده بود. دقیقا یادم هست كه ساعت پنج صبح بود. خاله‌ام را تكان دادم و دخترك را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشت‌زده ما بیدار شد و به من نگاه كرد و گفت «تو مرده‌ای!» و به سرعت محو شد. از آن به بعد دیگر او را ندیدم ولی هنوز هم نفهمیدم چرا او به من گفت مرده‌ام.


بعد از این‌كه در سال 1963 زندان آلكاتراز بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی كه زمانی در آن جا به زنجیر كشیده شده بودند. با این‌كه دیگر هیچ زندانی‌ای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج می‌زند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری كه هیچ‌گاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمی‌كند. بعضی‌ها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح كسانی است كه در آن زندان مرده‌اند. آیا این گفته صحت دارد۰



داستان کلبه ی مرگ



تابستان سال پیش بود و من و مریم چشم به راه اولین فرزندمان بودیم . وقتی مریم ماه هشتم بارداری اش را سپری میکرد . هر دو تصمیم گرفتیم کار روزمره مان را تعطیل کنیم و این یک ماه باقیمانده تا تولد فرزندمان را تعطیل کنیم ودرکنار هم و در ارامش یک کلبه ساحلی بگذرانیم . مریم در یک شرکت حسابداری کار میکرد و من هم مطب داشتم . وقتی هر دو از محل کارمان مرخصی گرفتیم . برای یک ماه اینده راهی یک منطفه ی ساحلی شدیم . جایی که ردیفی از کلبه های کوچک ساحلی در دو طرف ان به چشم میخورد . تمام کلبه ها معماری مشابهی داشت . یک اتاق نشیمن کوچک یا یک بخاری دیواری . یک اشپزخانه کوچک . یک اتاق خواب دو تخته و یک تخت تاشوی اضافی در کنار نشیمن . در جلویی به ایوان باز میشد و در پشتی به مسیر پیاده روی روی دور دریاچه . یک ویلای دنج برای یک اقامت دو نفره . مریم که فضای داخلی کلبه را خیلی پسندیده بود گفت : " درست مثل یک ماه عسل دوباره است . با این تفاوت که این بار چشم به راه این کوچولو هستیم ! " چیزی که توجه هردومان را جلب کرد قلابی بود که از سقف اویزان بود . رو به مریم گفتم : " به نظرت این دیگه چیه ؟ " مریم جواب داد : " پلیس که میگه   دزد این دوروبرها زیاد است " و با خنده اضافه  کرد : " احتمالا این را برای دار زدن دزدها اینجا گذاشته اند . " با دلخوری نگاهش کردم و گفتم : " این روزهای اخر بهتر است ذهنت را فقط  روی چیزهای خوب تمرکز کنی ! به علاوه نگران دزد ها نباش . پلیس تاکید کرد که قفل تمام کلبه ها را تازه عوض کرده اند " مشغول این گفت و گوها بودیم که کسی در زد در را که باز کردم  اقای احمدی یکی از اعضای هیات رئیسه ی بیمارستانمان - را دیدم . از دیدنش تعجب کردم . اما دعوتش کردم بیاید تو . اقای احمدی گفت که او هم با همسرش برای گذراندن تعطیلات  به اینجا امده اند . و تصادفا در کلبه کناری ما ساکن شده اند . ما را موقع ورود به کلبه دیده و امده بود سلامی بکند . بعد از سلام و احوالپرسی مریم پرسید : " شما هر سال اینجا میایید ؟ " اقای احمدی گفت : " بله . هرسال و همیشه هم در همان کلبه اقامت میکنیم " مریم گفت : " خب . البته به نظر فرق زیادی هم نمیکند . تمامشان عین هم هستند " احمدی گفت : "البته به جز این یکی . راستش این کلبه بین تمام کلبه ها به یک اسم مشهور است . کلبه مرگ " - : " کلبه مرگ ؟! این دیگر از کجا امده ؟ " احمدی گفت : " پس شما خبر ندارید . در دو سال گذشته . هر سال تابستان یک نفر اینجا خودکشی کرده و دو سال پیش . یک پیرمرد و پارسال هم یک زن جوان که خبر کشته شدن همسرش را شنیده بود . خب بگذریم . امید.ارم حضور شما باعث شود . که نحوست این کلبه از بین برود " بعد از این حرف اقای احمدی خداحافظی کرد و به کلبه شان برگشت . من و مریم نگاهی به هم انداختیم . مریم گفت : " حالا لازم بود این حرف ها را به زبان بیاورد ؟ "  از انجا که اقای احمدی به نوعی همکار من محسوب میشد . خودم را مقصر  میدانتسم . برای همین سعی کردم حال و هوای مریم را عوض کنم . رفتیم بیرون و قدمی زدیم . روزهای بعد به ارامی میگذشت . هر روز کنار دریاچه میرفتیم و مریم بچه هایی را که اب بازی میکردند تماشا میکرد و میگفت : " چند سال بعد . پسر ما هم مثل این بچه ها اینجا بازی خواهد کرد " من هر روز  از تلفنی که در اشپزخانه بود با منشی ام تماس میگرفتم و اخرین اخبار مطب را میپرسیدم اما خوشبختانه همه چیز ارام بود . دو هفته بعد . به دیدن پزشک متخصص زنان رفتیم و او گفت که همه چیز طبیعی است و ما تا دو هفته دیگر صاحبفرزند سالمی خواهیم شد .

از مطب دکتر که برگشتیم . یکی دیگر از همسایه هایمان را ملاقات کردیم . خانم قدیانی که زنی میانسال و ریز نقش بود . خانم قدیانی خودش را معرفی کرد و گفت که در کلبه ی مجاور قاضی محمدی زندگی میکند . قاضی محمدی را میشناختم مرد مشهوری بود . به علاوه . همسرش یکی از بیمارانم بود . خیلی تعجب کردم که در این یکی دو هفته متوجه حضورش نشده بودم . به هر حال . اشنایی قدیمی مان حکم میکرد سری به او بزنم و احوالی بپرسم . قاضی محمدی از دیدن من خوش حال شد و مرا دعوت کرد تا در ایوان خانه بنشینیم و گپی بزنیم از اینکه زودتر برای دیدنش نیامده بودم . عذرخواهی کردم  ولی او گفت که حق دارید از حضور ما بی اطلاع باشید . این طور که از حرف هایش دستگیرم شد همسرش کمی دچار افسردگی شده و اینجا امده بودند که حال و هوای او عوض شود . اما او اینجا هم بیشتر روز را در رختخواب میگذراند . این بود که در این مدت معاشرتی با بقیه نداشتند . گرم گفت و گو بودیم که همسر  قاضی محمدی که صدایمان را شنیده بود از کلبه بیرون امد تا با من سلام و احوالپرسی کند . شهین گفت : " از دیدنتان خوشحالم دکتر . تازگی ها چه خبر ؟ " گفتم : " ممنون . من و همسرم در کلبه مجاور شما ساکنیم . تا دو هفته ی دیگر هم بچه دار میشویم " شهین با تعجب گفت : " کلبه مرگ ؟ " گفتم : " البته وقتی ان را اجاره میکردیم نمیدانستیم اسمش این است . قاضی . شما مطمئن هستید که هر دو مورد خودکشی بوده ؟ " - : " شکی نیست . چون در هر دو مورد . تمام درها و پنجره خا از داخل قفل بود و حتی چفت پشت درها هم انداخته شده بود : به هر حال با انها خداحافظی کردم و به سمت کلبه مان برگشتم . نزدیک کلبه که رسیدم پستچی مان . علی را دیدم که در کلبه خانم قدیانی  را میزد . مریم که در ایوان خانه نشسته بود رو به پستچی گفت : " فکر میکنم خانم قدیانی  برای کاری به شهر رفته . اگر نامه ای دارد میتوانیم ان را برایش نگه داریم " پستچی گفت : " نه ممنونم . یک نامه سفارشی است که باید ریدش را امضا کنند . فردا دوباره سری میزنم " و خداحافظی کرد و رفت . روز بعد همکار مریم با او تماس گرفت و گفت که یک مورد فوری در مرکز پیش امده و به کمک او نیاز دارند. مریم راهی محل کارش شد و گفت که تا قبل از غروب برمیگردد . از او خواستم مراقب باشد و خودش را خسته نکند . بعد از ظهر همان روز خانم قدیانی  سراغم امد . میخواست بداند که پستچی برای او نامه ای اورده یا نه . ماجرا را تعریف کردم و گفتم که دوباره برمیگردد . حال مریم را پرید و گفتم که احتمالا به زودی پیدایش میشود . از او دعوت کردم تا یک فنجان چای با من بنوشد . خانم قدیانی  که به نظر کمی خسته و کلافه میرید با قدردانی قبول کرد . در اشپزخانه نشستیم و سر صحبتمان باز شد .. او گفت که سال ها با همسرش به این منطقه میامده است . وقتی درباره ی همسرش سوال کردم گفت که او را از دست داده است . پرسیدم : " در جنگ ؟ " گفت : " نه در زندان مرد . از سرطان . موقع رانندگی تصادف کرد و یک نف را کشت برای همین به زندان افتاد اما همان جا بر اثر بیماری جانش را از دست داد " گفتم : " متاسفم " گفت : " اه . ممنون به هر حال روزگار بعد از او خیلی به من سخت میگذرد " و با لبخندی ادامه داد : " اما یک وقت فکر نکنید خیال دارم مثل بیوه سال گذشته خود را خلاص کنم ! " به اینجای صحبتمان که رسیدیم تلفن زنگ زد . مریم بود گفت که تا یک ساعت دیگر به خانه بر میگردد . و اضافه کرئ که خیلی خسته است و احتمالا من باید یک فکری برای شام بکنم . گفت که برای شام بیرون میرویم . میان صحبت هایمان خانم قدیانی گفت که دیرش شده و باید برود بابت چای تشکر کرد و پیش از انکه من فرصت خداحافظی پیدا کنم و صدای  در پشتی را شنیدم که به هم خورد . کمتر از یک ساعت بعد مریم رسید و با هم راهی رستوران شدیم . در راه ماجرای همسر خانم قدیانی  را برایش تعریف کردم و او هم متاسف شد . وقتی برگشتیم اتفاق عجیبی افتاد . هرچه سعی کردم در را باز کنم . در باز نمیشد . انگار چفتش از پشت انداخته شده بود . مریم گفت : " چطور ممکنه ؟ مگر اینکه کسی داخل خانه باشد ! " تمام پنجره ها هم بسته بود و داخل خانه تاریک تاریک . از توی ماشین چراغ قوه را برداشتم و سمت کلبه برگشتم . از مریم خواستم همان جا کنار ماشین بماند . با چراغ قوه نگاهی به داخل انداختم ولی از صحنه ای که در اتاق نشیمن دیدم حسابی یکه خوردم . بدون اینکه به مریم چیزی بگویم سریع شماره ی پلیس را گرفتم : " لطف هرچه سریع تر خودتان را برسانید ما همین الان از رستوارن برگشته ایم و دیدیم که درها و پنجره های کلبه مان ار داخل قفل است اما از داخل پنجره جسد خانم قدیانی  را دیدم که به دار اویخته شده بود ! "

                                                             ***

پلیس به همراه دو مامور در کمتراز ۱۵ دقیقه به محل رسیدند . پلیس پرسید : " چه اتفاقی افتاده دکتر ؟ باز هم یک خودکشی دیگر در کلبه مرگ ؟ " گفتم :" منکه هنوز مطمئن نیستم خودکشی باشد . شاید بهتر باشد از نزدیک بررسی کنیم. " پلیس شبشه پنجره ی اشپزخانه را شکست و داخل شد و در را باز کرد . از مریم خواستم به کلبه ی قاضی برود . داخل که شدیم  مامور تمام خانه را گشتند اما اثری از کسی دیده نمیشد . روی قفل ها هم هیچ نشانه ای از ورود با فشار دیده نمیشد . از طرفی پلیس به ما اطمینان داد که تمام قفل ها جدید و از نوع تک کلید هستند و امکان ندارد کسی کلید دیگری داشته باشد . البته این موضوع قضیه را پیچیده تر میکرد . اگر قضیه خودکشی بوده خانم قدیانی چطور وارد شده بود و اگر قتل بود قاتل او چطور از خانه خارج شده بود ؟ من حتی به فکرم رسید لوله بخاری دیار را چک کنم ولی انقدر باریک بود که یک گربه هم به زحمت میتوانست از ان ردشود . از پلیس پرسیدم مطمئن هستید در زیرزمین این کلبه تونلی نیست ؟ " پلیس متعجب به من نگاه کرد و گفت که این کلبه ها هیچ کدام اصلا زیرزمین ندارند . به هر حال دو مامور ردپاها واثر انگشت ها را نمونه برداری کردند و بعد از ان جسد خانم قدیانی را پایین اوردیم . طنابی را که با ان دار زده شده بود از کمد اشپزخانه برداشته شده بود . اما طناب ان قدر کوتاه بود که غیرممکن بود خانم قدیانی موفق شده باشد به تنهایی خودش را با ان دار بزند و چهارپایه کوتاهی هم که در زیر پایش قرار داشت . این موضع را تایید میکرد . به علاوه من درباره دیدار بعداز ظهرم با خانم قدیانی با پلیس صحبت کردم و به او گفتم که از قول او شنیده ام که قصد ندارد دست به خودکشی بزند . به هر حال پلیس و مامورها به همراه جسد کلبه را ترک کردند . دنبال مریم رفتم تا حالش را بپرسم . متوجه شدم که شهین همسر قاضی هنوز از شنیدن خبر کشته شدن خانم قدیانی شوکه است و حال مساعدی ندارد . از این رو به اصرار مریم به کلبه خودمان برگشتیم . در راه بازگشت . مریم گفت که شهین خیلی به خانم قدیانی نزدیک بوده و شنیدن خبر خیلیبرایش تکان دهنده بوده است . مریم اضافه کرد : " در ضمن شهین نکته ی عجیبی راجع به نامه های ناشناسی میگکفت که به دست خانم قدیانی میرسیده . نامه هایی حاوی تهدید و اخازی " گفتم : " جالبه ! اما حتی اگه همچین چیزی هم درست باشه به قول یک نویسنده ی معروف جنایی یک باجگیر شاید تهدید بکنه اماهیچ وقت نمیکشه چون نفعش در زنده ماندن قربانیه " مریم گفت : " اخه ادمی با شرایط و موقعیت خانم قدیانی چه کاری ممکنه کرده باشه که بخواهد از افشایش بترسد ؟ " گفتم : " به نظر من که هیچ . ظاهرا تنها نقطه ی تاریک زندگی او تصادف همسرش با یک دختر جوان بوده که اون هم با مرگ شوهرش در زندان تمام شده است " ان شب را در ان کلبه به صبح رساندن اصلا اسان نبود .

                                                            ***

صبح روز بعد با صدای موتور پستچی از خواب بیدار شدم . خواستم بروم و ببینم چیزی از ماجرای نامه ها میداند یا نه . اما در را که باز کردم به جای علی پستچی محله جوانک لاغری داشت یک بسته بزرک را پشت در کلبه قاضی میگذاشت . جوانک گفت که علی دیشب زنگ زده و گفته به خاطر مریضی نمیتواند یکی دو روی سر کار بیاید . نیم ساعت بعد . پلیس به کلبه امد و  گفت که نتایج کالبد شکافی اثر انگشت هایی را دور گلوی خانم قدیانی مشخص  کرده است . یعنی او قبل از  اینکه به دار اویخته شود . با دستانی قوی خفه شده بود . مریم پرسید : " خوب چرا اینجا را برای قتل او انتخاب کرده اند ؟ " گفتم : " مسلما برای اینکه میخواسته ان با استفاده از شهرت این کلبه روی قضیه سرپوش بگذارند و ان را خوکشی جا بزنند " بعد ماجرای نامه های تهدیدامیزی را که شهین  مطرح کرده بود را با پلیس در میان گذاشتم . پلیس گفت : " سال گذشته همسرش به خاطر کشتن دختری در یک تصادف محکوم شد و چند ماه بعد در زندان از دنیا رفت . اما شایعاتی وحود داشت که در وقع خانم قدیانی پشت فرمان بوده و همسرش با فداکاری گناه او رابه گردن گرفته است . شاید بد نباشد پرونده انها را دوباره مرور کنم " پلیس این را گفت و کله را ترک کرد . بعد از رفتن او قاضی به دیدنمان امد و پرسید : " خبر جدیدی شده دکتر ؟ " گفتم : " بله پزشکی قانونی تایید کرده که این یک مورد جنایی است نه خودکشی " قاضی گفت : " پس اگر یک قاتل در این دور و برها باشد هیچ کداممان در امان نیستیم . " پرسیدم : " اقای قاضی . به نظر شما چرا زنی مانند خانم قدیانی باید مورد اخاذی قرار گیرد ؟ " قاضی در حالی که دستی به چانه اش میکشید گفت : " راستش من در دادگاه چیزهایی راجع به این قضیه شنیده ام . شایعاتی وجود داشت مبین بر اینکه خانم قدیانی  پشت فرمان بوده است . اما شوهرش گناهش را به گردن میگیرد و به زندان میرود . بعدا معلوم شد که او از بیماری خودش خبر داشته و میدانسته چیز زیادی از زندگی اش باقی نمانده است . برای همین برای نجات جان همسرش گناه او را به گردن میگرد . "  بعد از این گفت گو به خانه برگشتم . مریم در یک صصندلی راحتی نشسته بود که تلفن زنگ زد . پلیس بود گفت پرونده را بررسی کرده ولی چیز زیادی دستگیرش نشده است جزاینکه پدرومادر ان دختر . سکن این دورو بر ها نیستند و قبل از تصادف فقط برای دیدار دایی دختر به این حوالی امده بودند . و بعد از ان ماجرا هم دوباره به شهر خودشان برگشته اند . درحالی که پلیس این حرفها را میزد من به سیم تلفن نگاه میکردم که بدجوری پیچ خورده بود و ناگهان فکری به ذهنم رسید از پلیس خواستم کههر چه زودتر خودش را به کلبه برساند . گفتم : " چیزی هست که باید نشانتان بدهم . " مریم کهخیلی تعجب کرده بود پرسید : " چیز جدید کشف کردی ؟ " گفتم : " احتمالا " و سعی کردم او را راضی کنم که به کلبه ی قاضی برود . اما مریم اصرار داشت که میخواهد بماند و بههیچ وجه حاضر نیست من را تنها بگذارد . بالاخره تسلیم شدم . پلیس از راه رسید و پرسید : " بالاخره ماجرا را کشف کردی دکتر ؟ " گفتم : " فکر کنم بله " - : " بسیار خوب منتظریم بشنویم " گفتم : " خانم قدیانی به قتل رسیده است و قاتل او هنوز خانه را ترک نکرده است . قاتل اینجا باقی مانده چون اگر میخواست کلبه را ترک کند نمیتوانست درها را قفل کند و انوقت احتمال خودکشی بسیار کمرنگ میشد و نقشه لو میرفت . " پلیس در حالی که دستش به سمت هفت تیر کمری اش میرفت گفت : " این غیر ممکن است ! " گفتم : " این طور فکرمیکنی ؟ خب پس بگذار یک بار قضیه را با هم مرور کنیم . اولین سوالی که ذهنم را مشغول کرد .این بود که خانم قدیانی چطور وارد کلبه شده است . تا به این نتیجه رسیدم که او اصلا کلبه را ترک نکرده است . دیروز بعدازظهر که داشتم با مریم حرف میزدم من فقط صدای بازو بسته شدن در پشتی را شنیدم . اما خارج شدن او را ندیدم . امروز صبح هم وقتی کهتلفنی با شما صحبت میکردم متوجه شدم سیم تلفن پیچ و تاب زیادی خورده است . درحالی که دقعه ی پیش که از ان استفاده میکردم . همان دیشب بود کهبا مریم صحبت کردم و مطمئنم که سیم در این وضعیت نبود . بنابراین در فاصله این دو مکالم یک نفر از تلفن استفاده کرده است . این طوری بود که مشکوک شدم احتمالا خانم قدیانی اصلا خانه را ترک نکرده است. او در حین صحبت من با مریم شنیده که برای شام بیرون میرویم و احمالا فکر کرده . کلبه مرگ جای مناسبی برای اجرای نقشه اش است " پلیس پرسید : " و ان نقشه چه بوده ؟ " گفتم : " اینکه از شر نویسنده نامه های تهدیدامیزش خلاص شود و ماجرا را یک خودکشی جلوه بدهد " مریم گفت : " اما او کجا میتوانسته مخفی شود ؟ ما که همه جا را گشتیم ! " گفتم : " همه جا به غیر از تخت تاشو ! او در تخت تاشو پنهان میشود و بعد از اینکه ما خانه راترک کردیم . تلفنی با فردی که از او اخذی میکرده صحبت میکند و احتمالا به بهانه دادن پول با او در این کلبه قرار میگذارد . در فاصله امدن فرد باجگیر . احتمالا به خانه اش میرود و با وسیله ای برایکشتن ا به اینجا برمیگردد . به احتمال زیاد با یک اسلحه . خانم قدیانی انتظار او را میکشیده تا غافلگیرش کند و پس از کشتن او قضیه را خودکشی جلوه بدهد امابه هر دلیلی فرد باجگیر احتمالا متوجه نقشه ی او شده و در دام او نیفتاده است بلکه با او درگیر شده و او را از پای دراورده است و بعد ماجرا یخودکشی او را صحنه سازی کرده است . " پلیس گفت : " خب . با فرص درست بودن این احتمالات پس قاتل هنوز هم در خانه است . چون تمام درها و پنجره ها از داخل قفل بوده . اما کجاست ؟ یعنی او هم داخل .... " حرف کلانتر ناتمام بود که چند گلوله از کنار ما گذشت  مردی از داخل تخت تاشو بیرون پرید . مریم جیغی کشید و ما همگی پش دیوار اشپرخانه پناه گرفتم . مرد بهطرف در کلبه میدوید که پلیس پایش را نشانه گرفت . قاتل روی زمین افتاد و پلیس او را خلع سلاح کرد . قاتل کسی نبود جز پستچی مان علی !

                                                               ***

در تحقیقات بعدی معلوم شد که علی همان دایی دختر مقتول بوده است او که از ماجرا ی فداکاری همسر خانم قدیانی اگاه بوده . این مساله را دستاویزی برای اخاذی از او قرار داده و از انجایی که خودش پستچی بوده است . هیچ کس حتی خود خانم قدیانی مشکوک نمیشود . که او همان فرد اخاذ باشد . شبی که خانم قدیانی به او تلفن میزند و در کلبه ما با او قرار میگذارد . با دیدن علی ان قدر یکه میخورد که فرصت دفاع از خودش را از دست میدهد و هر دو درگیر میشوند و خانم قدیانی در درگیری کشته میشود . علی ماجرای خودکشی او را صحنه سازی میکند و در تخت خواب تاشو پنهان میشود . به امید اینکه پس از چنین اتفاقی به احتمال زیاد کسی در کلبه نمیخوابد و او میتواند نیمه شب فرار کند . اما ماندن ان شب ما در کلبه او را مجبور میکند تا صبج دست نگه دراد و همان جا باقی بماند تا اینکه صبح ان روز همه چیز اشکار شد و او دستگیر شد .

                                                                ***

پسر ما همان شب . یک هفته زودتر از موعدی که در انتظارش بودیم به دنیا امد و هنوز هم هروقت من و مریم به ماجراهای وحشتناک روز تولد او فکر میکنیم به خودمان میلرزیم . نمیدانم . شاید اگر یک روز پسرمان بزرگ تر شد از ما بخواهد که او را برای تعطیلات تابستان به ساحل ببریم . اگر هم این طور شود این باز دیگر مسلما در کلبه مرگ اقامت نخواهیم کرد !

بعد از تحریر : ممکن است در چندجای داستان غلط های املایی و نگارشی پیدا کنید که انها را به حساب کمبود وقت بگذارید و بگذرید ! اما در مورد چند دوستی که در چند نظر خصوصی درمورد زمان انتشار رمان " کافه نادری " میپرسیدند باید بگویم که من نوشتن رمان " کافه نادری " را از دی سال گذشته به صورت پراکنده تا به امروز ادامه داده ام . و تا کنون ۵۰۰ صفحه ای شده است  . و پیشبینی میکنم که تا پایان رمان به ۸۰۰ صفحه هم برسد . چون رمان " کافه نادری " یک رمان سیاسی - اجتماعی و تاریخی است و به نوعی کامل ترین نوشته ی من تا کنون محسوب میشود . شاید در اینده ای نه چندان دور چاپ شود . خدا را چه دیدید .



16سناریو تکراری در فیلم های ترسناک



16سناریو تکراری در فیلم های ترسناک

راسخون :  فیلم های ترسناک همیشه دارای یک سری حرکات، صحنه های و جاذبه های تکراری برای ترساندن مخاطب دارند اما آیا از آنها اطلاعی دارید ؟

 

1-همیشه قاتل یا شخصیت ترسناک فیلم پشت سر هنرپیشه می باشد :


همیشه در فیلم های ترسناک قاتل پشت سر مقتول حضور پیدا میکند و او را می ترساند بدون اینکه مقتول صورت این فرد را ببیند اما همیشه  احساس می کند که شخصی پشت سر او است و یا اینکه در تعقیب اوست .
در این لحظات همیشه تپش قلب مقتول بالا می رود و جیغ می زند و از صحنه فرار می کند یا اینکه قاتل بالاخره او را در چنگال خود اسیر می کند .

 

2. قاتل همیشه شخصی عجیب است :

 


قاتل در فیلم های ترسناک همیشه شخصیت و وجودی فرا زمینی دارد . او دارای صورتی بسیار ترسناک است و همین طور دارای قدرت فوق العاده ای می باشد به طوری که هر چقدر او را  کتک بزنید یا به او گلوله شلیک کنید نیز در  او اثری نمی کند و همیشه از خانواده یا گروه شما هستند که می میمرند نه قاتل .

 

3.   همیشه گروهی دوستانه ، یا یک خانواده حضور دارند :

 


در فیلم های ترسناک ، همیشه گروهی دوستانه متشکل از دختران و پسران جوان یا یک خانواده حضور دارند که در جریان داستان یک یا چند نفر از این اعضا کم کم از گروه حذف می شوند و در نهایت همیشه یک یا دو نفر زنده می مانند و بر قاتل فائق می آیند .

 

4. یک خانه مخروبه و قدیمی :

 


گروه در این ژانر فیلم  در یک خانه قدیمی و مخروبه ساکن می شوند . خانه ای که از شهر کاملا دور و در محوطه بیرون شهری است در یک جزیره ،جنگل یا یک شهر دور افتاده .

 

5. خونریزی های بیش از حد و باور نکردنی وجود دارد:

 


در این فیلم ها شخصیت اصلی داستان یا یکی از هنرپیشه ها با وجود خونریزی شدیدی که دارد اما تا آخر فیلم همچنان زنده است و به زندگی خود ادامه می دهد . خون این شخصیت های همیشه به در و دیوار میریزد و با این جنبه های فیلم شخصیت روانی تماشاچیان را هدف می گیرد .

 

6.زیباترین دختر گروه تنها در برابر قاتل :

 


زیباترین دختر گروه در برابر قاتل قرار می گیرد اما قاتل موفق به قتل او نمی شود و او در ابتدا می گریزد یا کسی به کمک او می آید و قاتل موفق به قتل نمی شود .

 


7. قاتل ، هنرپیشه های فیلم را عذاب می دهد :

 


قاتل ، هنگامی که شخصیت اصلی فیلم را به دام می اندازد ، او را مورد شکنجه بسیار قرار می دهد . به طرز باورنکردنی جنون دارد و از جیغ و فریاد سایرین خوشحال می شود .

 

8. صمیمی ترین دوست هنرپیشه فیلم قاتل است :

 


معمولا کسی که به او خیلی نزدیک هستید مانند صمیمی ترین دوستتان یا اینکه پدر یا مادر خانواده قاتل می باشد . شخصی که بسیار در نظر شخصیت اصلی داستان محبوب است .

 


9. مقتول داستان همیشه با سلاحی آماده است :

 


کسی که در داستان مورد حمله یا ضرب وشتم قرار می گیرد همیشه با یک سلاح سرد، سلاحی که به نسبت سلاح قاتل ضعیف تر است به او حمله ور می شود .
 


10. وجود عشق در داستان :

 


 همیشه در جریان داستان ، دو نفر که عاشق هم هستند به خاطر دیگری تمایل به فداکاری دارند . اگر قرار باشد یکی از آن دو کشته شوند همیشه این مرد یا پسر داستان است که مایل به فداکاری و نجات جان  همسر خود است .

 

11. راه فرار بسیار سخت است :

 


اگر شخصیت های داستان بخواهند فرار کنند باید از گذرگاه ها ، پشت بام ، زیر زمین یا پارکینگ که خود این فضاها ترس را انتقال می دهند عبور کنند .
 


12. بچه های نورمالی در داستان وجود ندارند

 


در فیلم های ترسناک بسیار دیده می شود که فرزند خانواده اقدام به کشتن سایرین می کند . اصولا شکل،رفتار ، چیزهایی که غیر عادی هستند ترس و ارعاب را برای مخاطبین ایجاد می کنند .

 

13. معمولا یک کلمه یا راز وجود دارد :

 


در این فیلم ها برای اینکه به هویت اصلی قاتل یا قاتلین پی ببرید یک کد ، رمز یا یک ابهامی وجود دارد که شما باید آن را کشف کنید تا بتوانید به قاتل برسید .

 

14.وجود یک حیوان در داستان :

 


همیشه در ژانر فیلم های ترسناک یک گربه یا حیوان دیگری حضر دارد که با حضور ناگهانی یا ایجاد صدا باعث ترس بازیگران می شود .

 

15.کشف جسد یا اجساد :

 


در جریان این فیلم ها ، جسدهایی که مخفی شده بودند ناگهان هویدا می شوند و ترس چند برابری را به تماشاچی القا می کنند .
 


16. پلیس همیشه دیر می رسد :

 


پلیس زمانی در صحنه حضور پیدا می کند که کار از کار گذشته وتمام شخصیت های داستان کشته شده اند و فقط برای جمع آوری اجساد و اعزام آمبولانس می رسند .



داستان ترسناک و واقعی که در اردبیل اتفاق افتاد !!!



داستان ترسناک و واقعی که در اردبیل اتفاق افتاد !!!

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!


اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. ۲۰کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود!!!؟



جن از دیدگاه مذاهب



اسلام

پاره‌ای از باورهای مسلمانان پیرامون جن از قرآن سرچشمه می‌گیرد. در قرآن جن موجودی توصیف شده که «از آتش (نار) آفریده» شده‌است. جن دارای دو جنس نر و ماده و دارای علم و ادراک معرفی شده‌است. همچنین به آنان ویژگی‌های اخلاقی داده شده و مواردی از تماس آن‌ها با انسان را متصور شده‌است. به روایت قرآن جن «از پیش از آفرینش انسان» بر روی زمین می‌زیسته‌است. در کل جن بیست و دو مرتبه در قرآن تکرار شده و دارای سوره‌ای به همین نام است. هم چنین چنانکه در قرآن گفته شده، شیطان رجیم یا همان ابلیس از جنس جن است. در سوره نمل (مورچه) در کتاب قرآن در آیه ۱۷ به این مورد اشاره شده‌است که سلیمان نبی بر سپاهیانی از جن تسلط و آنها را در خدمت خود داشته‌است. نیز در آیه ۳۹ از سوره نمل به توانایی خارق العادهٔ این موجودات اشاره می‌شود.

آنگونه که در بخشی از کتاب «در محضر استاد» که به پرسش و پاسخ‌هایی با آقای علامه طباطبایی(شیعه)می‌پردازد، به نقل از او، عمر این موجودات بسیار بیشتر از عمر انسان‌ها بوده و جمعیتشان نیز از جمعیت انسان‌ها بیشتر است. در همین کتاب اشاره شده‌است که سپاهی از جن‌ها به رهبری زعفر در واقعه کربلا به کمک حسین بن علی آمد ولی حسین کمک او را نپذیرفت. او نوشته‌است: یکی از جنگ‌های امام علی علیه السّلام با جن (نصیبین) بود. همچنین در تفسیر المیزان درباره پناهنده شدن مردم به جن، نوشته: «مراد از پناه بردن انس به جن بطوری که گفته‌اند این است که در عرب رسم بوده وقتی در مسافرت در شب، به بیابانی برمی‌خوردند از شر جانوران و سفیهان جنی به عزیز آن بیابان که سرپرست جنیان است پناه می‌بردند و می‌گفتند: من پناه می‌برم به عزیز این وادی، از شر سفهاء قومش» به گفته علامه طباطبایی: «تقسیم آیه مبارکه بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ در مربعات به حروف ابجد، برای رفع جنیان و افراد مبتلا به جن مفید است».

ابن خرم در کتاب الفصل می‌نویسد: «طایفه جن امتی هستند دارای عقل، فکر و قدرت تمیز که به ایشان از طرف خدا وعده و وعید نازل شده و آنها نیز پذیرفته‌اند. آمیزش می‌کنند اولادی از آن‌ها بوجود می‌آید و مرگ نیز آنها را در بر می‌گیرد و چون جسمشان زود فنا می‌شود احتیاج به قبرستان ندارند و تمامی مسلمانان نیز بر این امر توافق و اجماع دارند جنیان دارای اجسام لطیف، شفاف و هوائی هستند یعنی زندگی در هوا و زمین برای آنها امکان دارد زیرا عنصر آنها از آتش است. همچنان‌که عنصر انسانها از خاک است»

صدر المتالهین شیرازی معروف به ملاصدرا می‌نویسد: «جن را وجودی در این جهان حس و وجودی در جهان غیب و تمثیل (عالم مثال) است، اما وجودشان در این جهان هیچ جسمی که آن را نوعی از لطافت و اعتدال باشد نیست، جز آن که روحی در خور آن و نفسی که از مبدا فعال بر آن اضافه شده‌است می‌باشد آنان بدنهای لطیفی دارند که در لطافت و نرمی متوسط بوده و پذیرای جدائی و گرد آمدن است، چون جدا گشت، قوامش نازک و حجمش لطیف گشته و از دیگرن پنهان می‌گردد»

در آیه ۱۳۰ سوره انعام، آمده: «یا معشر الجن و الانس الم یاتکم رسل منکم» یعنی: «ای گروه جن و انس! آیا پیامبرانی از بین شما برای شما نیامدند؟» که ظاهرا و بنا به نظر بسیاری از معتقدان به دین اسلام، آیه مذکور نشان دهنده این است که جن‌ها پیامبرانی از جنس خودشان هم داشته‌اند. در آيه 6 سوره ناس عبارت من الجنة و الناس آمده است

مسیحیت

آنگونه که از باورهای مسیحی برمی آید مسیحیان به وجود جن معتقد بوده و آنها را «ارواح خبیث» یا «ارواح شیطانی» می‌دانند. در بسیاری از آیات عهد عتیق و عهد جدید از جن، اجنه و شیطان و ابلیس به صراحت نام برده شده‌است از جمله لاویان ۱۹:۳۱ و ۲۰:۶، اول سموئل ۲۸:۳ و ۲۸:۹ و ۲۸:۷ اول تواریخ ۱۰:۱۳، متی ۴:۱ و ۱۲:۲۲، لوقا ۴:۵ و ۸:۱۲، یوحنا ۸:۴۴ و بسیاری آیات دیگر. ضمنا جن‌گیری جزء اموری است که کلیسای کاتولیک به صورت تخصصی آن را انجام می‌دهد و در حال حاضر پاپ بندیکت شانزدهم از آن حمایت می‌کند و انجمن بین‌المللی جن گیران برای همین موضوع توسط پدر گابریل آمرث تاسیس شده‌است.[۳] برخی گمان می‌کنند درباره ماهیت آنها در بین عامه مردم غلو شده و تصویری ترسناک از آنان ترسیم شده‌است.



جن چیست؟



در یک دیدگاه وسیع به هر موجود ماوراءطبیعه‌ای که از دیدگاه انسان مستور است، جن می‌گویند. مانند فرشته‌ها، شیطان‌ها. اما اصطلاحاً و بنا بر باور برخی از مردم، جن‌ها (اجانین) گروهی از موجودات زنده، دارای احساسات و تفکر و معمولاً نامرئی از جهان آفرینش هستند که هزاران سال پیش از خلقت بشر از آتش خلق شده‌اند.



جن و روح



جن

نام

جن واژه‌ای عربی و به معنی «موجود پنهان و نادیدنی» است. در عرف فارسی «اَجِنّه» جمع جن شمرده می‌شود. در عربی جمع واژه جن، جِنان است و نوع آن جِنَّه. در فرهنگ فارسی دکتر محمد معین، به معنای «موجودی متوهم و غیر مرئی، پری» آمده‌است. به آنکه مورد اذیت و آزار جنّیان واقع شده جن زده یا مجنون گویند.



خاطرات و داستانهای ترسناک ( 3 داستان )



قرار دادن اين داستانها در وبلاگ جن نشانه تاييد ان نيست و ممكن است اين نوع داستانها سند و مدرك نداشته باشند.

خاطرات و داستانهای ترسناک۱                  

داستان بگم که مربوط میشه به مادر مادربزرگه دوست دوران کودکیم ( یعنی جدش ) . اون طور که مادربزرگش تعریف میکرد مادرش یه قابله بوده و تو کارش خیلی وارد بوده . اونا شمال زندگی میکردن . از مادر بزرگش نقل میکنه که یه روز دم غروب یه سری افراد در منزل اونا رو میزنن و مثل اینکه کار خیلی مهمی باهاش داشتند. وقتی در رو باز میکنن با صحنه عجیبی رو به رو میشن. اون طور که میگه اون اشخاص آدم نبودند بلکه " از ما بهترون بودند " .



 

ادامه نوشته

خاطرات و داستانهای ترسناک ( 3 داستان )



قرار دادن اين داستانها در وبلاگ جن نشانه تاييد ان نيست و ممكن است اين نوع داستانها سند و مدرك نداشته باشند.

خاطرات و داستانهای ترسناک۱                  

داستان بگم که مربوط میشه به مادر مادربزرگه دوست دوران کودکیم ( یعنی جدش ) . اون طور که مادربزرگش تعریف میکرد مادرش یه قابله بوده و تو کارش خیلی وارد بوده . اونا شمال زندگی میکردن . از مادر بزرگش نقل میکنه که یه روز دم غروب یه سری افراد در منزل اونا رو میزنن و مثل اینکه کار خیلی مهمی باهاش داشتند. وقتی در رو باز میکنن با صحنه عجیبی رو به رو میشن. اون طور که میگه اون اشخاص آدم نبودند بلکه " از ما بهترون بودند " .



 

ادامه نوشته

کشیش سرای بورلی - خانه ای تسخیر شده توسط ارواح



"کشیش سرای بورلی  "سال 1863 از سوی کشیش اعظم عالیجناب " هنری بال "در نزدیکی رودخانه ای به نام" استور "در" اسکس" انگلستان بنا گذاشته شد. این خانه بزرگ در پی یک آتش سوزی مهیب در فوریه سال 1939 نابود شد. این کشیش سرا, سالیان متمادی اقامتگاه کشیشها وراهبه ها بود.چنین شهرت داشت که زمینی که این خانه بر روی آن بنا شده است در تسخیر ارواح شرور میباشد, حتی قبل از اینکه این بنا احداث شود گزارش هایی از اهالی محل در خصوص پدیده های خارق العاده و عجیب که بر روی زمین این ملک روی می داد ارائه می شد. گفته میشود که" کشیش سرای بورلی "پذیرای ارواح متعددی از جمله روح" هنری بال "نخستسن کشیش ساکن در این خانه بود.دیگر ارواحی که در این خانه وجود داشتند عبارت بودند از  روح و شبح یک راهبه و یک کالسکه که اشباح آن را هدایت میکردند که صدای آن در محوطه ساختمان شنیده میشد. همچنین بسیاری از ساکنان خانه از فعالیت ارواح شرور گله میکردند. از جمله اینکه وسایل خانه بدون هیچ دلیلی از جایشان حرکت میکردند. پنجره ها در حالی که بسته بودند خود بخود باز میشدند. عالیجناب" لیونل فوستر" از جمله کسانی بودند که به همراه همسر خود 5 سال در این خانه اقامت کردند. این دو در سال 1930 وارد این کشیش سرا شده و در حین اقامت آنها حدود 2000 حادثه توجیح ناپذیر اتفاق افتاد. این خانه در دوران حیاتش در انگلستان به عنوان" جنزده ترین" خانه در انگلستان معروف بود. این خانه توسط "هری پرایس" یکی از معروف ترین شکارچیان ارواح در انگلستان مورد بررسی قرار گرفت. البته یک سری از دانشمندان اظهارات" هری پرایس" را در مورد پدیده های این خانه اغراق آمیز دانستند. ولی اشخاص بسیاری از این خانه دیدن کردند و هیچ کس منکر پدیده های عجیب در این خانه نشد, در این خانه صدای ناله یک زن و رد پاهای عجیب وشبح یک راهبه که تقریبا تمام اهالی محل آن را دیده اند شنیده ودیده میشود. از دیگر فعالیت های ارواح در "کشیش سرای بورلی" میتوان به این موارد اشاره کرد: به هم خوردن ناگهانی درها وجای پاها و صداها و آتش سوزی های خود بخودی و دیوار نوشته ها که در عکسها مشاهده میکنید. آواز خوانی گروهی و موسیقی و نورهای عجیب . بوهای عجیب و دود های مرموز ضربات به دیوار های خانه و پرتاب اشیا به طور خود بخودی. یکی از پیام ها که در جلسات احضار ارواح توسط ارواح به افراد داده شده بود گفته می شد که تسخیر شدگی هنگامی به پایان میرسد که خانه کاملا سوزانده شود. سال 1939 هنگامی که" کاپیتان دبلیو.اچ.گرگسون" ساکن " کشیش سرای بورلی "در یک آتش سوزی عمدی این خانه را سوزاند و نابود کرد دلیل تسخیر شدگی آشکار شد و آن اسکلت زنی بود که در زیرزمین خانه مدفون شده بود. در یکی از عکسها آجری را مشاهده میکنید که به صورت معلق در هوا میباشد بدون دخالیت نیرو یا چیزی.این عکس در 5 آوریل 1944 گرفته شده است.این آجر به صورت خود بخودی در هوا بلند شده است.

بر گرفته از کتاب" دیدار با ارواح " نوشته " کارن هارل "

مطلب ارسالی از طرف مسعود هاشمی

برای دیدن مدارک بر روی این لینک کلیک کنید

مدرک شماره 2

یک عکس تاریخی

 

 

محاکمه ریچارد سوم

وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که ان افسانه قدیمی که" ریچارد سوم" بیرحم گوژپشت بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد. خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که" شکسپیر" از" ریچارد سوم" خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود, که در سلسله مراتب جنایتکاران ریچارد سوممقامی شایسته داشت. اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی" ادوارد جهارم" در سال 1483 مرد, برادر او ریچارد به منطقه" استونی استراتفورد "تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد. برادر کوچکتر توسط مادرش در کلیسای "وست مینستر" نگاهداری می شد اما او هم بعد به برج برده شد. آن دو کودک یکی دوبار در حیاط برج لندن دیده شدند که مشغول باری بودند بعد از آن برای همیشه ناپدیدی شدند. "سرتوماس مور" در شرح احوال شاه "ادوارد سوم "نوشت که بچه ها بدست او و با بالش خفه شدند. اما "سرتوماس مور"  این حکایت را سی سال بعد از مرگ آنها بر اساس آنچه شنیده بود نوشت. دلیل محکمی بر قتل دو شاهزاده خردسال" توسط ریچارد" در دست نیست. دو ماه بعد از مرگ پدر آنها" رابرت استیلتون" فرماندار "سنت مارتین" مدعی شد که آن دو پسرنامشروعند. هنگامی که" ادوارد چهارم" با مادر اندو پسر" الیزابت وویل "درسال 1464 ازدواج کرد قبلا با دختر" ارل شروربری" نامزد شده بود در آن زمان نامزدی به اندازه ازدواج رسمیت داشت بنابراین ازدواج دوم غیرقانونی بود و ریچارد وارث قانونی تاج و تخت محسوب می شد. اما اگر ریچارد مبادرت به آن جنایت نکرد, پس چه کسی آندو طفل را به قتل رساند؟



عکس هایی از مراسم جن گیری عجیب18+



تعدادی از مردم قبایل در کلمبیا و دیگر کشورهای آفریقایی به عقاید خرافی گذشتگان خود در مورد جن‌گیری با شیوه‌های سنتی پایبند هست. یکی از جن‌گیران، معروف به برادر هرمس بیست سال است که به این کار اشتغال دارد و از این طریق کسب درآمد می‌کند.

او مشتریان مختلف و با رده‌های سنی گوناگون دارد. Luis Robayo، عکاس خبرگزاری فرانسه که در کلمبیا مستقر است این تصاویر را از مراسم خرافی جن‌گیری برادر هرمس تهیه کرده است.

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir

 

عکس هایی ترسناک از مراسم جن گیری عجیب !! (18+)  - www.taknaz.ir



پولترگایست های مشهور (ارواح خبیث)



استرکاکس:

استرکاکس در سال 1878 میلادی یک دختر 18 ساله معمولی بود که در شهر ((نووا اسکوتیا)) ی کانادا زندگی میکرد , دختری که فعالیت های شریرانه پولترگایستی زندگی اش را زیر و رو کرد. یکی از شب های همین سال , استر ناگهان از خواب پرید و با وحشت به والدین اش گفت که یک موش به رختخواب او راه پیدا کرده است. بعدا جعبه ای را دیدند که صداهای ترسناکی از داخل آن به گوش میرسید اما وقتی در جعبه را باز کردند خالی بود. استر شب بعد دوباره با ترس و وحشت از خواب پرید . او این بار ادعا کرد که در حال مرگ است و این در حالی بود که بدنش به اندازه دوبرابر حالت طبیعی باد کرده و متورم شده بود. حانواده استر در همین حال صدای رعد و برق را شنیدند اما آسمان صاف و عاری از هر ابری بود. گرچه بعدا تورم بدن استر برطرف شد اما پدیده های عجیب , همچون به پرواز در آمدن رختخواب در فضای اتاق استر , ادامه یافت و حتی روز به روز خشن تر از پی می شد.
خوانواده کاکس برای حل این مشکل دکتر خانوادگی شان را فراخواندند. دکتر کاریت مشغول معاینه استر شد که ناگهان زیر بالشی ای که در کنار دختر قرار داشت , خود بخود به هوا برخاست و شدیدا به سر دکتر اصابت کرد. سپس صدای گوشخراشی از پشت سر دکتر شنیده شد و او سرش را که برگرداند بر روی دیوار مقابل این جمله نقش بسته بود(( استرکاکس تو داری مرا می کشی))
خوادث مذکور در خانه کاکس ها برای ماه های متمادی ادامه یافت . این حوادث تنها هنگامی متوقف می شدند که استر در خانه نبود. بعدا یک آتش سوزی مهیب در انبار علوفه خانه روی داد. دادگاه عامل اصلی وقوع این آتش سوزی را استرکاکس معرفی کرد و او را به 4 سال اقامت در زندان محکوم ساخت. بعد از این ماجرا فعالیت های شریرانه پولترگایست متوقف شد. خانواده کاکس و دکتر آنها و نیز بسیاری از اهالی مخل اعتقاد داشتند که این پدیده های شریرانه کار یک روح بد ذات بود که می خواست استر را شکنجه کند.
کارشناسان در بررسی این پرونده به این نتیجه رسیدند که استر به صورت ناآگاهانه و غیر عمدی , در کانون انرژی حرکتی روحی و روانی خویش قرار داشت و این انرژی که ناشی از سرکوب احساسات جنسی و یا دیگر احساسات این دختر نوجوان بود , عامل اصلی تمامی آن حوادث به شمار می رود.

بل ویچ ( جادوگر بل )
بل ویچ یا جادوگر بل یکی از مشهورترین موارد تسخیر شدگی ها از سوی پولترگایست ها به شمار می رود. این جادوگر مجموعه ای از خوادث را بوجود آورد که نهایتا به مرگ منمجر شد. جان بل و همسرش لوسی در سال 1817 به همراه فرزندان شان در مزرعه ای واقع در ایالت تنسی آمریکا زندگی می کردند. الیزابت یکی از فرزندان خانواده , در مرکز فعالیت های شریرانه قرار گرفت . در ابتدا صداهای ناله و جیغ و دیگر صداهای مرموز شنیده میشد., اما به زودی رختخواب ها و صندلی ها در فضای داخل اتاق الیزابت شروع به پرواز کردند. بعدا الیزابت هدف حملات فیزیکی مثل کتک خوردن , نیشگون گرفتن و زخمی شدن توسط سنجاق ها قرار گرفت بدون اینکه عامل این حرکات مشخص باشد. پدر و مادر الیزابت ابتدا در این خیال بودند که فرزندشان دچار مشکل روحی شده و خودش به خودش صدمه زده است. اما در ادامه ماجرا حملات الیزابت بیشتر و بیشتر شد و به مرحله ای رسید که روح خبیث شروع به حرف زدن کرد. در اینجا بود که والدین الیزابت متوجه شدند همه این مسایل ناشی از یک عامل بیرونی است . روح مهاجم ادعا کرد که او ((روحی است که از هرکجا که تصورشررا بکنید , از بهشت , از جهنم , از زمین آمده است.)) این روح خودش را جادوگر کیت باتز معرفی کرد.
کیت باتز یک زن محلی بود که قبلا بر سر یک مساله جزئی با لوسی بل , مادر الیزابت , دعوا و وی را تهدید به مجازات کرده بود. کیت در آن هنگام در قید حیات بود اما وقتی به سراغش رفتند گفت اصلا از این مامجرا بی اطلاع است. از آن هنگام به بعد روح مذکور (( کیت )) نامیده شد.
کشته شدن جان بل:
فعالیت های روح شریر , حتی زمانی که الیزابت در خانه نبود , همچنان ادامه پیدا کرد. بعدا هنگامی که الیزابت با یکی از مردان جوان روستا نامزد کرد , روح مزاحم شروع به آشکار ساختن برخی از رازهای خصوصی الیزابت کرد و نهایتا ازدواج او را به هم زد. روح شریر برای مدت دو سال پیاپی اعضای خانواده بل را به انحای گوناگون آزار میداد. در پایان این دوران جان بل پدر خانواده بیمار شد . روح شریر اعلام کرده بود که آنقدر جان بل را شکنجه و آزار خواد داد تا او بمیرد. جان در 20 دسامبر 1820 مرد و این در حالی بود که یک بطری عجیب بین داروهای او یافت شد . هنگامی که محتویات بطری را به خورد گربه خانواده دادند او نیز مرد. روح شریر اعلام کرد که وی مسبب اصلی در مسموم کردن جان بل بوده است. این روح شریر بعد از مرگ جان برای 7 سال ناپدید شد و دوباره برای خرابکاری بیشتر بازگشت . خانواده بل هرگز درنیافتند که چرا آنها هدف حملات این روح قرار گرفته بودند.

کاخ ساندرینگهایم:
کاخ ساندرنگهایم در نوروفولک انگلستان یکی از اقامتگاه های خاندان سلطنتی بریتانیا همیشه در آستانه کریسمس از سوی یک روح شریر تسخیر میشود. این روح شریر کارت های کریسمس را بر کف خوابگاه خدمتکاران در طبقه دوم کاخ پخش و پلا می کند. یکی از خدمتکاران کاخ چنین گزارش داد که (( من به چشم خودم دیدم که یک کیسه کاغذی بزرگ , پر و خالی میشد انگار مثل ریه انسان داشت هوا را داخل و خارج میکرد.)) این خدمتکار پس از دیدن این صحنه اعلام کرد که هرگز حاضر به خوابیدن در کاخ نیست. پرنس کریستوفر کریس , عموی فلیپ نیز یکبار سر و شانه یک زن عجیب را که تصویرش در آیینه کاخ بازتاب یافته بود , مشاهده کرد. او صبح روز بعد تابلوی این زن را که دوروتی والپول نام داشت و در سال 1726 به قتل رسیده بود , بر روی یکی از دیوارهای کاخ مشاهده کرد. روح این زن توسط جرج ششم نیز دیده شده بود.

ارواح دریا !!!!!!!



ارواح دریا

 

داستان‌های ارواح همواره بر زبان مردم سراسر دنیا و در تمام اعصار و قرون بوده است. داستان‌ خانه‌های به تسخیر درآمده، انسان‌هایی كه روح مردگان بر آنها مسلط گشته‌اند و ارواحی كه خود را به مردم عادی می‌نمایانند. در این قسمت قصد داریم به ارواح دریاها بپردازیم. داستان‌هایی از كشتی‌های ارواح كه مدتها پس از غرق شدن بر روی آبها شناور می‌شوند، كشتی‌هایی كه جلوی چشم‌ حیرت زده دیگران ناپدید می‌شوند، كشتی‌هایی كه به تسخیر ارواح درمی‌آیند و كشتی‌هایی كه به‌طور مرموزی خدمه خود را از دست می‌دهند.

روح هلندی

بی‌‌شك داستان (روح هلندی) معروف‌ترین داستان در میان تمام كشتی‌های شبح‌زده می‌باشد. هر چند كه بیشتر این داستان‌ با افسانه عجین گشته است ولی اصل آن بر پایه حقیقت می‌باشد. در سال 1680 یك كشتی به فرماندهی ناخدا (هندریك و اندردكن) سفر خود را از آمستردام به (باتاویا) بندری در هندشرقی آغاز كرد. بنا براین افسانه، وقتی كشتی (واندردكن) در حال گذشتن از (دماغه امیدنیك) بود گرفتار طوفانی سهمگین شد. واندردكن توجهی به خطرات این طوفان كه از نظر ملاحان هشداری از جانب خداوند بود، نكرد. كشتی در نبرد با طوفان و گردباد از هم پاشید و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دریا شدند. می‌گویند واندردكن توسط خداوند تنبیه شد. تنبیه او این بود كه روحش تا ابدیت در نزدیكی دماغه در كشتی خود سرگردان باشد. چیزی كه این افسانه را ماندگار كرده این است كه تاكنون بارها حتی در قرن بیستم افراد مختلفی ادعا كرده‌اند (روح هلندی) را دیده‌اند. یكی از نخستین شاهدان این ادعا كاپیتان و خدمه یك كشتی انگلیسی در سال 1835 بودند. آنها اعلام كردند كه در طوفانی وحشتناك كشتی روح مانندی را دیده‌اند كه به كشتی آنها نزدیك شده است. آن كشتی آنقدر نزدیك شد كه خدمه انگلیسی از تصادف قریب‌الوقوع دو كشتی به هراس افتادند ولی ناگهان كشتی ارواح ناپدید گشت.
(روح هلندی) بار دیگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان كشتی (باچانته) دیده شد و روز بعد از آن یكی از آن دو نفر از بالای بادبان كشتی به پایین افتاد و از دنیا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم این كشتی ارواح در ساحل آفریقای جنوبی دیده شد و تعداد زیادی از مردم كه در ساحل مشغول استراحت و تفریح بودند قسم خوردند كه با چشمان خود آن را دیده‌اند و جزئیات كشتی هلندی را توصیف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفریقای جنوبی در گزارش خود نوشت: (آن كشتی با سرعتی وهم‌آلوده مستقیم به سوی ساحل پیش می‌آمد. همه به تكاپو افتاده بودند و می‌پرسیدند كه آن چیست و از كجا آمده است؟ ولی درست وقتی كه هیجان به اوج خود رسید، كشتی اسرارآمیز همان‌طور كه ناگهان آمده بود، ناگهان ناپدید شد. آخرین باری كه این كشتی دیده شد در سال 1942 و در ساحل كیپ‌تاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندی را دیدند كه به ناگاه محو شد.

ارواح دریا

 

داستان‌های ارواح همواره بر زبان مردم سراسر دنیا و در تمام اعصار و قرون بوده است. داستان‌ خانه‌های به تسخیر درآمده، انسان‌هایی كه روح مردگان بر آنها مسلط گشته‌اند و ارواحی كه خود را به مردم عادی می‌نمایانند. در این قسمت قصد داریم به ارواح دریاها بپردازیم. داستان‌هایی از كشتی‌های ارواح كه مدتها پس از غرق شدن بر روی آبها شناور می‌شوند، كشتی‌هایی كه جلوی چشم‌ حیرت زده دیگران ناپدید می‌شوند، كشتی‌هایی كه به تسخیر ارواح درمی‌آیند و كشتی‌هایی كه به‌طور مرموزی خدمه خود را از دست می‌دهند.

روح هلندی

بی‌‌شك داستان (روح هلندی) معروف‌ترین داستان در میان تمام كشتی‌های شبح‌زده می‌باشد. هر چند كه بیشتر این داستان‌ با افسانه عجین گشته است ولی اصل آن بر پایه حقیقت می‌باشد. در سال 1680 یك كشتی به فرماندهی ناخدا (هندریك و اندردكن) سفر خود را از آمستردام به (باتاویا) بندری در هندشرقی آغاز كرد. بنا براین افسانه، وقتی كشتی (واندردكن) در حال گذشتن از (دماغه امیدنیك) بود گرفتار طوفانی سهمگین شد. واندردكن توجهی به خطرات این طوفان كه از نظر ملاحان هشداری از جانب خداوند بود، نكرد. كشتی در نبرد با طوفان و گردباد از هم پاشید و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دریا شدند. می‌گویند واندردكن توسط خداوند تنبیه شد. تنبیه او این بود كه روحش تا ابدیت در نزدیكی دماغه در كشتی خود سرگردان باشد. چیزی كه این افسانه را ماندگار كرده این است كه تاكنون بارها حتی در قرن بیستم افراد مختلفی ادعا كرده‌اند (روح هلندی) را دیده‌اند. یكی از نخستین شاهدان این ادعا كاپیتان و خدمه یك كشتی انگلیسی در سال 1835 بودند. آنها اعلام كردند كه در طوفانی وحشتناك كشتی روح مانندی را دیده‌اند كه به كشتی آنها نزدیك شده است. آن كشتی آنقدر نزدیك شد كه خدمه انگلیسی از تصادف قریب‌الوقوع دو كشتی به هراس افتادند ولی ناگهان كشتی ارواح ناپدید گشت.
(روح هلندی) بار دیگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان كشتی (باچانته) دیده شد و روز بعد از آن یكی از آن دو نفر از بالای بادبان كشتی به پایین افتاد و از دنیا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم این كشتی ارواح در ساحل آفریقای جنوبی دیده شد و تعداد زیادی از مردم كه در ساحل مشغول استراحت و تفریح بودند قسم خوردند كه با چشمان خود آن را دیده‌اند و جزئیات كشتی هلندی را توصیف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفریقای جنوبی در گزارش خود نوشت: (آن كشتی با سرعتی وهم‌آلوده مستقیم به سوی ساحل پیش می‌آمد. همه به تكاپو افتاده بودند و می‌پرسیدند كه آن چیست و از كجا آمده است؟ ولی درست وقتی كه هیجان به اوج خود رسید، كشتی اسرارآمیز همان‌طور كه ناگهان آمده بود، ناگهان ناپدید شد. آخرین باری كه این كشتی دیده شد در سال 1942 و در ساحل كیپ‌تاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندی را دیدند كه به ناگاه محو شد.

ارواح دریاچه گریت لیكس

_ گویی دریاچه (گریت لیكس) در آمریكا هیچگاه بدون حضور ارواح خود معنا ندارد. در ماه سپتامبر سال 1678 كشتی (گریفن) اسكله (گرین‌ بی)‌ در میشیگان را ترك كرد و مدتی بعد ناپدید شد ولی تا سالها بعد ملوانان مختلفی ادعا می‌كردند كه (گریفن) را شناور بر روی دریاچه دیده‌اند.
_ (ادموند فیتز جرالد) كشتی معروفی بود كه به‌دنبال كشف معادن تازه در دریاچه گریت لیكس به این سو و آن سو می‌رفت. ولی این كشتی بزرگ در روز نوزدهم نوامبر سال 1975 غرق شد و تمام 26 خدمه آن جان خود را از دست دادند. ده سال بعد كاركنان یك كشتی تجاری اعلام كردند كه (ادموند فیتز جرالد) را در میان آبها دیده‌اند كه به جلو می‌تازد.
_ در سال 1988 یك غواص آمریكایی در اعماق دریاچه (سوپریور) گریت لیكس شنا می‌كرد كه به بقایای كشتی بخار (امپراطور) رسید. او به داخل بازمانده‌های كشتی شنا كرد تا قسمت‌های مختلف آن را تماشا كند. این غواص قسم می‌خورد كه در خوابگاه كشتی، یكی از خدمه‌ را دیده است كه بر روی تختی شكسته خوابیده بود. در همان هنگام روح برگشت و به غواص نگاه كرد.

چهره‌هایی بر آب

در ماه دسامبر سال ( 1924جیمز كورتنی) و (مایكل میهان) دو تن از خدمه‌های كشتی (اس. واتر تاون) در همان حالی كه كشتی به سوی كانال پاناما درحركت بود داشتند تانكر نفتكش را تمیز می‌كردند ولی متاسفانه در اثر استنشاق گاز درون تانكر جان خود را از دست دادند. در آن زمان رسم بود جسد ملوانانی كه در حال سفر از دنیا می‌رفتند را درون دریا می‌انداختند جسد این دو ملوان نیز به دریا انداخته شد ولی این آخرین باری نبود كه ملوانان جیمز و مایكل بد اقبال را می‌دیدند. روز بعد و همینطور چند روز پس از آن چهره روح مانند آن دو بر روی آبهای اطراف كشتی دیده می‌شد. شاید اگر كاپیتان كشتی عكس این چهر‌های درون آب را نمی‌گرفت و به همراه خود نمی‌‌آورد هیچكس این داستان را باور نمی‌كرد.

رودخانه مرگ

این كه یك كشتی در اقیانوس‌های وسیع، ژرف و مه‌آلود گم شود عجیب به نظر نمی‌رسد و قابل پذیرش است ولی چطور ممكن است یك كشتی در یك رودخانه ناپدید شود و دیگر هیچ اثری از آن بر جای نماند؟ در ژوئن سال 1872 كشتی بخار (آیرون ماونتین) با بار پنبه و بشكه‌های ماسه‌ آهك از بندر (ویكس برگ) در رودخانه (می‌سی‌سی‌پی) به راه افتاد و رو به شمال رودخانه به مقصد بندر (پتیزبورو) حركت كرد. تعدادی الوار نیز از پشت كشتی با طناب كشیده می‌شد. اواخر آن روز كشتی بخار دیگری به نام (ایروكیس چیف) الوارها را سرگردان بر روی رودخانه یافت. طناب آنها بریده شده بود. خدمه (ایروكیس چیف) الوارها را از آب گرفتند و صبر كردند تا كشتی (آیرون ماونتین) برسد و دوباره آنها را به خود ببندد. ولی آن كشتی هرگز نیامد. پس از آن دیگر هیچكس آیرون ماونتین و خدمه آن را ندید. هیچ اثری از آن كشتی بزرگ رودخانه می‌سی‌سی‌پی كشف و حتی تكه‌ای از بدنه آن هم یافت نشد.

كوئین مری

یكی از شناخته شده‌‌ترین و مشهورترین‌ كشتی‌های اقیانوس‌پیمای دنیا (كوئین مری) می‌باشد كه هم‌اكنون تبدیل به هتلی جذاب برای توریست‌ها شده است. می‌گویند این كشتی میزبان چندین روح می‌باشد. یكی از این اشباح، روح (جان پدر) مكانیك هفده ساله است كه در سال 1966 در نزدیكی موتورخانه كشتی در هنگام كار روزانه لای در (آب‌بند( (دری كه با چرخ‌های مخصوص بسته می‌شد و آنقدر محكم بود كه آب هم از لای درز آن به ‌داخل نفوذ نمی‌كرد) قرار گرفت و از دنیا رفت. سالهاست كه هرازگاهی از اطراف در صدای تق‌تقی به گوش می‌رسد. یك راهنمای تور می‌گوید: یك بار شبحی سیاه‌پوش را كنار در آب‌بند دیده است.
او صورت شبح را به وضوح دیده و وقتی آن را با عكس (جان‌پدر) مقایسه كرد دریافت كه او خود (جان‌پدر) بوده است. روح یك زن اسرارآمیز سپید‌پوش نیز گاه‌به‌گاه روی عرشه كشتی دیده می‌شود ولی او همیشه وقتی به پشت دكل می‌پیچد، ناپدید می‌شود. روح بعدی مردی با لباسی آبی و خاكستری است. او را بارها در راهروی موتورخانه دیده‌اند. در كنار استخر كشتی هم صداها و خنده‌های عجیبی به گوش می‌رسد. تاكنون چندین بار شبح پسربچه كوچكی نیز در اطراف استخر دیده شده است.

بازگشت دریا سالار

روز 22 ژوئن سال 1899 دقیقا راس ساعت 3:39 بعدازظهر، ناو سلطنتی ویكتوریا با كشتی دیگری تصادف كرد و غرق شد. بیشتر خدمه مردند و فرمانده ناو دریاسالار (سرجورج تریون) نیز در میان مردگان بود.
تحقیقات و گزارشات بعدی نشان می‌داد كه این حادثه به‌خاطر فرمان اشتباه سرجورج صورت گرفت. بازماندگان آن كشتی می‌گویند: وقتی ناو در حال غرق شدن بود صدای فریادهای او را می‌شنیدند كه می‌گفت: (همه‌اش تقصیر من بود.) درست در زمان غرق شدن كشتی، همسر سرجورج در خانه خود در لندن جشن برپا كرده بود. چند تن از مهمانان او قسم می‌خورند كه كمی پس از ساعت 3:30 بعد‌ازظهر سرجورج را دیدند كه در اتاق كار خود قدم می‌زد.

روح گریت ایسترن

كشتی (گریت ایسترن)، تایتانیك زمان خود بود. این كشتی صدهزار تنی در سال 1857ساخته شد و شش برابر كشتی‌هایی بود كه تا آن زمان روی دریاها شناور می‌شدند. ولی مقدر شده بود كه (گریت استرن) هم درست مثل تایتانیك با مشكل مواجه شود. آن كشتی آنقدر سنگین بود كه وقتی سازندگانش سعی كردند آن را به آب بیندازند كشتی در آب فرو رفت و مكانیزم آن از كار افتاد. تا یك سال در بندر مانده بود و از آن استفاده نمی‌شد زیرا سازندگان آن دیگر پولی برای تعمیرات نداشتند. بالاخره یك شركت بزرگ كشتیرانی، گریت ایسترن را خرید و ساخت آن را تمام كرد و آن را به آب انداخت اما در اولین سفر مخزن بخار عظیم‌الجثه كشتی منفجر شد و یك نفر جان خود را از دست داد و چندین تن به شدت با آب داغ سوختند.
یك ماه بعد از این سانحه (ایسامبارد برونل) سازنده این كشتی دچار سكته شد و از دنیا رفت. این كشتی منحوس كه هیچوقت مسافر زیادی نداشت در چهارمین سفر دریایی گرفتار طوفان شد و به شدت خسارت دید به‌طوری كه باید مجددا تعمیر می‌شد. در سال 1862 در سفری كه در آن تعداد مسافرانش به هزار و پانصد نفر رسیده بود و این برای گریت‌ ایسترن یك ركورد به حساب می‌آمد، بدنه كشتی از قسمت زیرین شكافت و اگر بدنه آن دوجداره نبود كشتی مسلما غرق می‌شد. دیگر همه آن كشتی را نحس و بدشگون می‌دانستند. خدمه ‌بارها می‌شنیدند كه صدای چكش از قسمت‌های زیرین به گوش می‌رسد، صدایی كه منشا آن دقیقا معلوم نبود. ملوانان می‌گفتند این صدا آنقدر بلند است كه در طوفان‌های شدید هم به گوش می‌رسد و اغلب آنها را از خواب عمیق هم بیدار می‌كند.
این كشتی هیچوقت در كار خود موفق نبود و نتوانست سودی روانه جیب صاحبان خود نماید و خیلی زود كشتی‌های جدیدتر و مدرن‌تر جای آن را گرفتند. تا دوازده سال بعد كشتی (گریت ایسترن) در گوشه‌ای از بندر افتاده بود و زنگ می‌زد تا این‌كه یك كارخانه ذوب فلزات آن را خرید. وقتی كارگران كارخانه قطعات كشتی غول‌آسا را از هم جدا كردند، در برابر حیرت‌همگان منشا آن صداهای عجیب و مرموز كوبیدن چكش و شاید بتوان گفت آن چكش‌زدن‌های شبح‌گونه كشف شد.
در میان دوجدار فلزی بدنه كشتی، اسكلت یك كارگر كشتی‌ساز كه در زمان ساخت كشتی (گریت‌ ایسترن) به طرز مشكوكی ناپدید شده بود، پیدا شد.

كشتی بدون خدمه

داستان (مری سلست) خود به تنهایی می‌تواند مطلب دو صفحه‌ای (دیگران) را پركند زیرا یكی از معروف‌ترین و مرموزترین داستان‌های ارواحی است كه هنوز اسرار آن كشف نشده و مبهم مانده است. روز سوم دسامبر سال 1872 خدمه كشتی (دی‌گراتیا) كه از نیویورك به سمت (گیبرالتار) در حركت بودند كشتی مری سلست را یافتند كه بدون هیچ سرنشینی در 600 مایلی غرب پرتغال در حركت بود. این كشتی در موقعیتی كاملا ایده‌آل و خوب به سر می‌برد. بادبانها برافراشته بودند و محموله كه هزار و هفتصد بشكه الكل صنعتی بود همه دست نخورده سر جای خودشان قرار داشتند اما اثری از كاپیتان (بنجامین بریگز) ناخدای كشتی همسرش، تنها دخترش و هفت خدمه آن دیده نمی‌شد. بعضی‌ها می‌گویند قایق نجات گم شده بود و اثری از آن، به چشم نمی‌خورد ولی برخی دیگر می‌گویند آن قایق سرجای همیشگی خود روی عرشه قرار داشت. تنها چیز‌هایی از وسایل كشتی كه سرجای خود نبود دستگاه زمان‌سنج، دستگاه مسافت سنج‌ و بارنامه كشتی بودند. هیچ نشانه‌ای از كشمكش، درگیری، طوفان یا هر اتفاق ناخوشایند دیگری در كشتی به چشم نمی‌خورد. آخرین چیزی كه در دفتر سفرنامه كشتی نوشته شده بود، تاریخ 24 نوامبر بود و هیچ‌ نشانه‌ای از بروز حادثه یا خطر نداشت اگر ساكنان كشتی درست پس از آن تاریخ آن را ترك كرده بودند به آن معناست كه مری سلست مدت یك هفته و نیم بدون سرنشین و خدمه به راه خود ادامه داده است ولی این غیرممكن به نظر می‌رسد. خدمه كشتی (دی‌گراتیا) می‌گویند: نوع حركت كشتی و وضعیت بادبان‌ها كاملا طبیعی و تنظیم شده بود و ممكن نیست بدون حضور خدمه، كشتی این‌طور دقیق به راه خود ادامه بدهد. ظاهرا كسی یا چیزی چندین روز كشتی را كنترل كرده است. سرنوشت سرنشینان مری‌ سلست هنوز هم اسرارآمیز و مبهم می‌باشد.

كشتی نفرین شده

بعضی كشتی‌ها بدشانس هستند و ملوانان آنها را (نفرین شده) می‌دانند. كشتی (آمازون) در سال 1861 در جزیره (اسپنسر) در (نو‌اسكاتیا) نامگذاری و افتتاح شد و درست 48 ساعت پس از آغاز فعالیت، كاپیتان آن به طور ناگهانی از دنیا رفت. (آمازون) در اولین سفر خود به یك سد ماهیگیری(حصار) برخورد كرد و بدنه آن شكاف برداشت. وقتی كارگران در حال تعمیر بدنه بودند، كشتی طعمه حریق شد و بخشی از عرشه آن سوخت.
مدتی بعد از شروع سومین سفر دریایی در اقیانوس اطلس، آمازون با كشتی دیگری تصادف كرد. سرانجام در سال 1868 این كشتی بدیمن و بدشانس در ساحل (نیوفوندلند) لنگر انداخت و صاحبانش تصمیم گرفتند آن را به خریداران (قراضه) بفروشند اما این پایان سرنوشت عجیب آمازون نبود. در سال 1872 كاپیتانی به نام (بنجامین بریگز) كشتی آمازون را پس از سالها بیكار ماندن خریداری نمود و به همراه خانواده‌اش به سوی دریای مدیترانه حركت كرد. او قبل از حركت نام كشتی را به (مری سلست) تغییر داد...!



داستان یک اتفاق ترسناک ولی واقعی



در یكی از ایالات انگلستان به نام ویگان دو برادر با هم زندگی می كردند. هردو برادر هنرمند هستند و در موسیقی تبدیل به دو استاد بزرگ شده بودند و از همین راه موسیقی امرار معاش می كردند . در طی روز از طریق درس دادن به دانشجوهای موسیقی هم سرگرم می شندن و هم از این راه پول در می آوردند.

معمولا آنها از 8 صبح تا 9 شب كلاس داشتند كه این كلاسها رو در 6 نوبت برگزار می كردند و بعد از صرف شام مختصر به اتاق موسیقی رفته و درسهای روز بعد رو تمرین می كردند و اگر انرژی داشتند برای یافتن سبكهای جدید هم مقداری وقت می گذاشتند.

بلاخره در یك روز بعد از كلاسهای بسیار خسته كننده هردو رفتند برای صرف شام و بعد می خواستند با استراحت مختصری برگردند به اتاق موسیقی كه تمام آلات موسیقی انها در آنجا قرار داشت و درس فردا رو تمرین كنند كه اتفاقات ترسناكی افتاد كه با من همراه باشید چون هیجان نسبتا خوبی داره...

 

برادر كوچكتر نامش دیوید  و نام برادر بزرگتر هم جو است . هردو به طبقه ی بالا رفته بودند و در اتاقهای اختصاصی خود داشتند درس فردا رو تمرین می كردند تا اینكه بیش از یك ساعت و سی دقیقه از آغاز تمرین اونها گذشت و از اونجا كه اونها هیچ وقت تا به اون موقع تمرین نمی كردند برادر كوچكتر به جای برادر بزرگتر رفت پیش برادرش و گفت : جو تو هنوز خسته نشدی ، ما فردا ساعت 8 كلاس داریم و باید زودتر بخوابیم تا مشكلی برای فردا پیش نیاد ، و جو در پاسخ گفت كه دیوید تو برو من الان میام مقداری در این قسمت مشكل دارم و به محض اینكه برطرف شد میام پائین . دیدوید هم حرف برادر بزرگترش رو گوش كرد و شب بخیر گفت رو رفت پائین تا در اتاق خود و برادرش بخوابد.

در راه دیوید داشت به صدای ساز جو با اشتیاق زیادی گوش می داد چون جو خیلی زیبا داشت یه ریتم رو می نواخت و خیلی هم به نظر دیوید گوش نواز بود و همیشه دیوید از هنر جو لذت می برد. در همین مدت كوتاه كه دیوید به پائین برسه این قسمت رو كه برادرش می نواخت رو به خاطر سپرد و اتفاقا با خودش داشت می گفت یادم باشد كه فردا حتما از جو خواهش كنم كه این قسمت رو برای من بیشتر بزند ، چون بسیار زیبا می نوازد.

دیوید به تخت خوابش كه درست در كنار تخت برادرش بود رسید وچون خیلی خسته بود دیگر منتظر برادرش نشد و خیلی زود به خواب رفت.

دیوید در عالم خواب و بیداری بود كه احساس كرد كه یكی وارد اتاقش شد ، اما هیچ عكس العملی را نشان نداد چون مطمئنا باید جو باشد كه همانطور كه قول داده بود برگشته .خیال دیوید دیگر با این موضوع راحت شده بود و خیلی راحت به ادامه ی استراحتش پرداخت .

درست بعد از چند دقیقه كه دیوید كاملا خوابش برده بود یه صدائی ذهن دیوید را مقداری هوشیار كرد ، دیوید اول به خاطر خستگی اعتنائی نكرد اما بعد كه مقدار صدا بیشتر شد یكدفعه از خواب پرید و گوشهایش رو تیز كرد كه ببیند این صدا از چیست ؟ و در كمال تعجب فهمید كه صدای ساز (پیانو) برادرش است كه به گوشش می رسد . خیلی تعجب كرد زیرا ساعت از 12 نیمه شب هم گذشته بود و تا به حال سابقه نداشته كه برادرش تا این موقع بیدار بموند .

در همان حالت مستی كه به خاطر خستگی بود بلند شد و به سمت طبقه ی بالا حركت كرد . در راه متوجه ی یك موضوع بسیار تعجب برانگیزی شد ، چراكه وقتی با دقت بیشتری به به صدای موسیقی كه از بالا می آمد گوش می كرد متوجه شد كه برادرش بسیار بی نظم و آماتور داشت می نواخت و اصلا این نتی نبود كه یك استاد تمام عیار ساز بنوازد و به خصوص اینكه برادرش در ساعتی قبل یك قطعه ی بسیار گوشنواز و عالی رو داشت تمرین می كرد.

با این اتفاق مقداری سریعتر به طبقه ی بالا رفت ولی اصلا خودش رو اماده نكرده بود تا صحنه ی غیر عادی ببیند. دقیقا به پشت در اتاق برادرش رسید و بدون تلف كردن حتی یك لحظه درب رو باز كرد و داخل شد.

وقتی در داخل اتاق قرار گرفت با كمال تعجب دید كه هنوز برادرش پشت پیانو نشسته ، مقداری اروم شد و با حالت گلایه از برادرش خواست كه دیگر بس كند و برگردد به تخت خوابش و برادرش هم هیچ پاسخشی رو بهش  نداد  . از اونجا كه دیوید بسیار خواب آلود بود دیگر ادامه ی مسئله رو نگرفت و به طبقه ی پایین برگشت .

دیوید در راه با خودش می گفت جو امشب چش شده ، چرا باید این كا رو بكنه و .......... ، و كم كم به اتاقش رسید و وقتی خواست كه به تخت خودش برگردد ناگهان نگاهش به تخت بغل یعنی تخت جو افتاد و در كمال تعجب دید كه جو در تختش خوابیده!!!!

اصلا باورش نمی شد چون هنوز یك دقیقه هم نشده كه جو در طبقه ی بالا بود و داشت تمرین می كرد ، راستی هنوز هم صدای موسیقی از بالا به گوش می رسد ، چطور ممكن است كه یك نفر در یك زمان در دو جا حضور داشته باشد.

 

       7xkh7j8.jpg

 

دیوید با این اتفاقاتی كه افتاد بسیار شوكه شه بود و اصلا نمی دانست چی كار كند و چند دقیقه ای رو فقط خوشكش زده بود و به برادرش كه كاملا خواب بود نگاه می كرد. تا اینكه خواست ببیند واقعا این برادرش است كه در اون تخت خوابیده و یا یك موجود دیگر است از دنیای ماورا .

با شجاعت تمام رفت بالای سر جو و با تكانهای شدیدی اون رو تكان داد ، جو با این كار برادرش از خواب پرید و با تعجب زیاد به دیوید نگاه كرد و گفت : دیوید مشكلی داری .

دیوید همین طور ذول زده بود به چشمان جو و جو هم كاملا از این موضوع ترسیده بود و بارها و بارها به دیوید می گفت كه تو حالت خوبه ، اتفاقی برات افتاده ، دیوید یه چیزی بگو. بعد جو بلند شد و دست دیوید رو گرفت و در كنار خودش نشاند و گفت كه دیوید تو رو به خدا بگو چی شده ، من دیگر طاقت ندارم . با این حرفهای جو ، دیوید مقداری آروم گرفت و از اون حالت اولیه اش خارج شد و گفت من الان تو رو تو طبقه ی بالا دیم و داشتی پیانو می زدی.

جو با شنیدن این حرف دیوید اصلا تعجب نكرد و گفت كه عیب نداره تو خواب دیدی ، و یه لبخند زد و گفت كه از این اتفاقها پیش می آید .

دیودی دوباره با صدای لرزان گفت كه نه خواب نبوده ، اصلا گوش كن هنوز داره صدای پیانو میاد . وقتی كه جو مقداری گوشهایش رو تیز كرد با تعجب فراوان دید كه دیوید راست می گوید و داره صدای پیانوی خودش از بالا می آید و با این اتفاق جو از دیوید هیجانزده تر شد چون كه در همون لحظه یادش آمد كه بیش از یك ساعت قبل پیانو اش رو تمیز كرده بود و درش را هم قفل كرده بود و از اتاق هم خارج شده بود و از همه مهمتر در اتاق رو هم قفل كرده بود و هنوز كلیدش در دستانش قرار داشت .

هردوی اونها روی تخت نشسته بودن و نمی دونستند که باید در این موقعیت باور نکردنی چی کار کنند . بعد از چند دقیقه بلاخره جو به دیوید گفت که بلاخره چی ، مطمئنا اونی كه اون بالاست من نیستم و یه نفر رفته اونجا كه باید من و تو ، دوتا مرد بزرگ برن و اون رو بگیرن و به دست پلیس بسپرن.

                                            

 

با حرفهای جو مقداری از ترس هردوشون ریخت و تصمیم گرفتند كه یه چند سلاح یا چیزی كه با اون بتونن از خودشون دفاع كنند پیدا كنند و به طبقه ی بالا بروند.

بعد از در دست گرفتن دوتا چوب بیس بال یواش یواش به سمت طبقه ی بالا حركت كردند. هردوشون از این قافل بودند كه چه اتفاقی ممكن است براشون بی افتد و همین طور به راهشون ادامه می دادند . جالبه ، هنوز كه هنوزه صدای موسیقی داره به گوش می رسه و انگار همزاد جو دست بردار نیست .

بلاخره هردوشون به طبقه ی بالا رسیدند و درست وقتی كه خواستند از راه پله دور شوند ناگهان صدای موزیك قطع شد . هردوشون دریافتند كه اون موجود متوجه ی حضور آنها شده و برای همین سریع دویدند تا اجازه ندهند كه فرار كند . وقتی به درب ورودی رسیدند در بسته بود و مطوئنا اون هنوز از در خارج نشده بود . جو سریع خواست در رو باز كنه كه وارد شوند و اون موجود رو گیر بیندازند ، اما در كمال تعجب درب اتاق  قفل بود. هردوشون تعجب كردند چون كلید هنوز دست جو بود و اون موجود چطور می تونه در رو روی خودش قلف كنه .

جو بی سروصدا با كلیدی كه داشت در رو باز كرد و هردوشون با اربده ی بلندی كه كشیدند وارد اتاق موسیقی شدند و چیزی رو كه می دیدند هرگز باور نمی كردند.

د كمال تعجب هردوی اونها دیدند كه در اون اتاق هیچ كس حضور ندارد و اصلا پیانو طبق گفته ی جو قفل بود . باور كردنی نبود اصلا به اون اتاق دست نخورده بود ولی اون چیزی كه دیوید دیده بود چی ، اصلا اون صدای موزیك كه هردوشون شنیده بود از چی بود ، پیانو كه قفل بود و اصلا كسی نتونسته وارد اتاق بشه .

این اتفاقات هردو برادر رو كاملا به هم ریخته بود و تنها چیزی كه به عقل هردوشون رسیده بود این بود كه به پلیس خبر بدهند ولی از توضیحات كامل برای پلیس عاجز بودند .

این اتفاقات باعث شد كه كلاسهای فردای هرو برادر تعطیل شود .

در بررسی های پلیس ، اونها متوجه ی یه موضوعی شدند كه برای جو و دیوید بسیار خوشحال كننده بود ، به خاطر كاركرد زیاد پیانو یكی از سیمهای فولادی و تیز پیانو پاره شه بود و فقط كافی بود كه یك مقدار كوچك به اون فشار بیاید تا كسی را كه پشت پیانو بابوده را به دونیم كند .

بله شاید اون اتفاقات از مرگ حتمی جو جلوگیری كرده بود.

اما جو و دیوید هیچ وقت نفهمیدند که آن کس که پیانو میزد و کاملا شبیه جو بود که بود و از کجا آمده بود و چرا از کشته شدن جو جلو گیری کرد...


این اتفاق کاملا واقعی بود و در سال 1988 در ایالت ویگان انگلستان رخ داد.

بسیاری از کارشناسان و حتی کشیشان که جو و دیوید از آنها برای حل مسئله کمک خواسته بودند بر این باورند که آن شخص که پیانو میزد همزاد جو بوده است...

ولی همزاد هیچوقت خود را نشان نمیدهد و از روی دیگر همزاد انسان چندان

علاقه ای به انسان ندارد چون همزاد انسان مجبور است هر کجا که انسان هست او هم آنجا باشد ولی با مرگ انسان همزادش آزاد میشود و همزاد انسان تمایل زیادی به مرگ انسان دارد.

ولی اگه آن شخص که پیانو میزد همزاد جو بود پس چرا از مرگ او جلوگیری کرد...

 



داستانی ترسناک اما واقعی...



این داستان رو یه جا خوندم، خیلی ترسناک اما

باحال و واقعی بود طوری که دلم نیومد نذارم تو وب

شماهم بخونید پشیمون ؟؟؟؟!!!! نه نمیشید

داستان را اینطوری تعریف می کرد که :

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل

 

 

، جای این که از جاده اصلی بیام، یاد بابام افتادم که می

گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠

کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و

هر کاری کردم روشن نمی شد.

وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم

بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... می‌بینم، نه از موتور

ماشین سر در نمی آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده

خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند

شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل

دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس

شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه

تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون

طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که

توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود.

نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت

می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر

نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.

یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت

جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر

دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست

می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه

ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند

می‌دویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور

ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد

از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم

شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و

دو نفر خیس اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این

همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می‎دادیم

سوار ماشین ما شده بود!!!!!!!!

 قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

حال کردین؟؟؟؟؟!!!!!!!ابرو

بابا ایول به خودم...تشویق



 

 

داستان های واقعی از کالسکه های ارواح !



اشباح حیوانی
گزارش هایی که از دیدن اشباح حیوانات در طی قرون گذشته ارایه شده از همان قدمتی برخوردار است که گزارشهای ارایه شده در خصوص مشاهده ارواح انسان ها , بسیاری از صاحبان سگ ها ادعا می کنند که از حضور اشباح سگ های مرده خویش آگاهند . گفته می شود که اغلب تسخیر شدگی های اینچنینی هنگامی متوقف می شود که صاحب سگ نیز بمیرد. این ویژگی کارشناسان را به این نتیجه رسانده که اشباح خیوانات به مثابه یک عمل به شدت وفادارانه نسبت به صاحبان قبلی خود , پس از مرگ بر روی زمین باقی می مانند. مشاهدات از اشباح حیوانی فقط شامل سگها نیست بلکه حیوانات متنوعی از ببر تا اختاپوس را نیز شامل می شود.
گرچه بسیاری از مشاهدات اشباح حیوانی دارای توجیهات علمی و طبیعی است , اما ثابت شده که حیوانات معمولی دارای قدرت های فراطبیعی هستند . بدون تردید , برخی از حیوانات حساسیت بسیاری نسبت به حضور ارواح دارند , آنها اغلب اولین موجود زنده در خانه هستند که حضور چیزی عجیب را در اطراف خود حس می کنند. این حساسیت به همراه وفاداری بسیار زیاد به یک فرد , خانه یا مکان خاص می تواند بازگشت دوباره حیوانات را در قالب اشباح در دوران پس از مرگ شان توجیه کند.

مخلوقات تصنعی:
یک مخلوق تصنعی شی ای است که در حضور یک واسطه ظاهر می شود هرچند که ممکن است این شی از هوای رقیق درست شده باشد مخلوقات تصنعی معمولا در جلسات احضار ارواح , از سوی مدیوم ها بوجود می آیند و شامل چیزهای مختلفی از گل تا کتاب گرفته تا میز و صندلی و سنگ های قیمتی می شوند . عجیب تر از این , برخی از مدیوم ها قادرند که پرندگان و حیوانات زنده را از جمله شیر , عقاب , کرکس , و خرچنگ در برابر چشم بیننده ظاهر سازند. هرند که در برخی موارد تقلب هایی در این پدیده مشاهده شده است. اما برخی از این موارد همچنان توضیح ناپذیر باقی مانده اند.

اسب ها و کالسکه ها
کشیش سرای بورلی:
صدای یک کالسکه و اسب هایش , منظما در محوطه بیرونی کشیش سرای بورلی شنیده می شد. ماجراهای این خانه در ژون سای 1929 مورد توجه نشریه انگلیسی دیلی میل قرار گرفت . در این هنگام عالیجناب جی ئی اسمیت و همسرش که ساکن این خانه بودند ادعا کردند که صدای یک کالسکه اشباح و اسب های آن را در محوطه خانه شنیده اند. هری بال , پسر عالیجناب هنری بال , موسس و بنیانگذار کشیش سرای بورلی نیز مدعی شد که یکبار این کالسکه را که توسط دو کالسکه ران فاقد سر هدایت می شده , به چشم خویش دیده است.

روحی که سر خود را روی زانویش گرفته :
آن بولین , همسر مقتول هنری هشتم پادشاه انگلستان سال های متمادی دوران کودکی خود را در ساختمان بلیک لینگ هال در انگلستان سپری کرد. او این محل را فوق العاده دوست می داشت. آن بولین در 19 مه سال 1536 اعدام و سر از بدنش جدا شد. می گویند 19 مه هر سال , یک کالسکه اشباح به سوی بلیک لینک هال حرکت می کند. این کالسکه روح بدون سر آن بولین را با خود حمل می کند و گفته می شود که روح مذکور سر خود را بر روی زانویش گذاشته است. شاهدان می گویند که این اشباح کالسکه ها و اسب ها به آرامی حرکت می کنند و پس از کمی توقف در برابر ساختمان ناگهان ناپدید می شوند. افراد محلی همچنین بر این باورند که روح پدر آن بولین نیز راننده این کالسکه است چرا که این مرد نفرین شده که هر سال کالسکه مذکور را از روی حداقل چهل پل در انگلستان عبور می دهد.

ارواحی که همچنان سوگواری می کنند:
توبیاس گیل معروف به توبی سیاه طبال سیاهپوستی بود که در پادگانی واقع در دهکده بلایت بورگ در سافولک , انگلستان , در میانه قرن هجدهم میلادی به خدمت نظام اشتغال داست . این مرد جوان ظاهرا در 26 ژوئن سال 1750 یک دختر روستایی به نام آن بلک مور را به دام می اندازد و پس از تجاوز , وی را خفه می کند. صبح روز بعد سه کارگر مزرعه توبی را در یک خواب مستانه در کنار بدن سرد و بیجان دخترک پیدا کردند. توبی به اتهام قتل دخترک محاکمه و به اعدام محکوم شد.
توبی اصرار داست که بیگناه است اما دادگاه دفاعیات او را نپذیرفت . تنها تخفیفی که به وی داده شد , انتخاب وسیله اعدامش بود. توبی نیز اعدام از طریق کشیده شدن بر زمین با استفاده از اسب را انتخاب کرد. با وصف این , درخواست او نادیده گرفته شد و در نزدیکی محل وقوع جنایت به دار کشیده شد. بسیاری از اهالی مخل مدعی دیدن روح وی در منطقه ای که حالا به توبیزواک معروف است , شده اند. این روح حتی اخیرا نیز در این منظقه دیده شده است. می گویند روح توبی سیاه فقط در حین ماه ژوئن هر سال پدیدار می شود. اشباحی نیز دیده شده اند که همچنان برای مرگ توبی سوگواری می کنند , شاهدان می گویند روح توبی را در حالی دیده اند که سوار بر یک نعش کش که از سوی چهار اسب سیاه پرقدرت کشیده می شود , چهار نعل و با سرعت زیاد می تازد.
جدای از روح اسب سوار توبی سیاه , گزارش های بسیاری از مردم نواحی روستایی و حاشیه شهری انگلستان ثبت شده که خبر از دیدن اشباح اسب ها و کالسکه ها داده اند . این موارد عمدتا در حول و حوش خانه ها و ویلاهای بزرگ قدیمی در چهار گوشه کشور انگلستان به وقوع پیوسته است.

کالسکه ارواح در اولتون هاس:
گفته می شود که در روزهای خاصی از سال یک کالسکه ارواح به رنگ سیاه که توسط گروهی از اسبها کشیده می شود , در اطراف اولتون هاس در سافولک انگلستان پدیدار می گردد . این محل صحنه دو جنایت است که چند قرن قبل به وقوع پیوست . در آن تاریخ ارباب خانه بعد از گذران یک روز کامل به شکار , به خانه خود بازگشت و همسرش را در کنار یک افسر ارتش دید. در دوئلی که بعد انجام شد , افسر ناشناس صاحبخانه را کشت و سپس به همراه همسر مقتول , آن محل را برای همیشه ترک کردند. این در حالی بود که دختر نوجوان زن در خانه باقی ماند. این دختر در بزرگسالی تصمیم گرفت با یک مزرعه دار محلی ازدواج کند. اما در شب قبل از ازدواج , یک کالسکه عجیب در برابر خانه متوقف شد و از درون آن یک زن , در حالی که صورتش را پوشانده بود , پا بر زمین گذاشت . این زن همنین یک بطری در دست داشت . صبح روز بعد دختر را مرده یافتند . اهالی محل معتقدند که آن زن مادر دختر بود که بازگشته بود تا جلوی ازدواج دخترش را بگیرد زیرا این ازدواج در صورت انجام , سبب آشکار شدن هویت قاتل پدر دختر می شد.

آیا کالسکه ها روح دارند؟
طی دهه های گذشته افراد بسیاری در انگلستان و دیگر نقاط جهان گزارش هایی در مورد مشاهده اشباح و کالسکه ها ارایه کرده اند . یکی از این موارد , کالسکه اشباحی است که به اعتقاد اهالی تورپ هال در لینکلن شایر انگلستان این مکان و اطرافش را تسخیر کرده است. متخصصان امور ماوراء الطبیعه ای بر این باورند که یک کالسکه امکان ندارد که صاحب روح باشد. همین متخصصان اضافه می کنند که این نوع اشباح کالسکه ای عمدتا با هدف تکرار یک حادثه بسیار غم انگیز در دوران گذشته که انرژی خود را بر روی یک مکان یا ناحیه خاص حک کرده , پدیدار می شوند
.



آیا خواب می دیدم؟ نویسنده(گی دو مو پاسان)



دیوانه وار عاشق آن زن بودم!

دیروز به پاریس برگشتم ,وقتی چشمم مجدد به اتاقم افتاد_اتاقمان,تختخوابمان,و� �ایلمان وهر چیزی که بعد از

مرگانسان باقی میماند_ دوباره آن چنان دلم گرفت که می خواستم پنجره را باز کنم و خود را از پنجره به خیابان بیاندازم.

نمی توانستم در میان دیوارهایی باشم که زمانی او را در میان خود گرفته بودند و هزار ذره از وجود,پوست و نغس اورا در خود حفظ کرده بودند.

کلاهم را برداشتم که از اتاق بگریزم ولی قبل از آن که به در برسم,از مقابل آینه بزرگی که در راهرو قرار داشت گذشتم.

این همان آینه ای بود که او هر روز وقتی که بیرون می رفت خودش را از سر تا پا در آن نظاره می کرد.

لختی در مقابل آن آینه ای که بارها و بارها تصویرش را در آن نظاره کرده بود,ایستادم.

آینه آن قدر تصویر اورا باز تابانده بود که بی شک تصویرش در حافظه آینه باقی مانده بود.

با حالتی لرزان جلو آینه ایستادم وبا چشمانی خیره به آن آینه مسطح,ژرفو تهی نگریستم ,آینه ای که کاملا اورادر بر

گرفته بود و به اندازه من,وجود او را ازآن خود کرده بود .حس کردم که آینه را هم دوست دارم.دستی بر آن کشیدم ,سرد بود.

غمناک و هراس انگیز بود تا انسانها را این گونهآزار بدهد به راستی چه خوشبختند انسانهایی که آنچه را که در قلبشان می گذرد بدست فراموشی می سپارند.

از خانه بیرون آمدم و ناخودآگاه به طرف قبرستان به راه افتادم.

قبر سادهاش را که صلیب مرمری سفیدی بود,یافتمو این کلمه روی آن نقش بسته بود.
دوست داشت,دوستش میداشتند,و در گذشت.

او درست زیر خاک بود.پیشانی ام را روی زمین گذاشتم و هقهق کنان گریستم.مدت زیادی آن جا ماندم.

هوا کمکم رو به تاریکی میرفت واحساس عجیب,احساسی دیوانه وار,احساس عاشقی دل شکسته در من پیدا شد که

می خواستم شب را بر مزارش اشک بریزم.ولی ممکن بود مرا ببینند واز گورستان بیرون کنند.

پس چطور بایداین کار را میکردم .فکر زیرکانه ای کردم,بلند شدم ودر شهر مردگان شروع به پرسه زدن کردم

این شهردر مقایسه با شهریکه ما در آن زندگی میکنیم چقدر کوچک است ولی تعدادمرده ها از زنده ها بیشتر به نظر می رسد.
زنده ها به خانه های مرتفع , خیابانهای عریض و فضای زیادنیازمندند ولی مرده ها به این چیزها نیازی ندارند. زمین آنها را در خود فرو می برد بدرود!

به آخر قبرستان رسیدم آنجا آن قدر متروک بود که صلیب ها هم پوسیده بودند و باغچه ای زیبا و غم انگیز داشت پر از

گلهای سرخ خودرو و درختان سرو تنومندو تیره کاملا تنها بودم زیر درخت سبزی قوز کردمو خودم را بین شاخه های

ضخیم و دلگیرش مخفی کردم.وقتی هوا کاملا تاریک شد ......................

سلام به همه خواندگان گرامی اگه دوست دارین بقیه داستانو بدونین بهم خبر بدین تا بقیه داستانو تایپ کنم

تیغ آرایشگر



چند روزی است که همه به خاطر مو های بلندتان به شما می گویند که به آرایشگاه بروید تا از این حالت ژولیده تان بیرون بیایید. محل کار شما در یک اداره در مرکز شهر است و معمولا شما با مترو از خانه تان به محل کار رفت و آمد می کنید. امروز روز سختی در اداره بود و رئیستان شما را به خاطر کم کاریتان تحدید به اخراج کرده بود به همین دلیل حال و حوصله شلوغی مترو را ندارید.پس تصمیم می گیرید با تاکسی به خانه باز گردید. در راه خانه ناگهان یک آرایشگاه که قبلا ندیده بودید را مشاهده می کنید. آرایشگاه خالی به نظر می آمد و جز آرایشگر آن کسی در داخل مغازه نبود. تو دل خودتان می گویید که چه زمانی بهتر از الآن؟ نه کاری دارید و نه سلمانی شلوغ است؟! پس به راننده می گویید که کنار بزند و پس از پرداخت کرایه، پیاده می شوید. همان موقع فردی دیگر زود تر از شما وارد آرایشگاه می شود و شما تو دل خودتان او را لعنت می کنید که چرا کار او باید اول تمام شود و شما وقتتان به خاطر او تلف شود؟بالاخره وارد آرایشگاه می شوید  روی صندلی صفت آنجا می نشینید. فردی که جلو تر از شما بود روی صندلی پیرایش نشسته و آرایشگر  پیشبند را دور گردن او محکم می کند. به قیافه آرایشگر نگاه می کنید. فردی پیر ولی با چشمانی زاغ و گرد بود. دندان های زرد او هم با لبخندی عجیب نمایان بود. کمی از او می ترسید ولی به خود اطمینان می دهید که آرایشگر که ترسی ندارد. تصممیم می گیرید برای آنکه از این فکر بیرون بیایید و سرگرم شوید مجله بخوانید. مجله های زیادی روی میز نیست. فقط یک مجله مدل مو که تاریخش برای 4 سال پیش است و مجله خوانواده سبز که جلد آن کنده شده است. مجله مدل مو را بر می دارید و آن را مطالعه می کنید. در همین حین در مغازه باز می شود. فردی  که پالتو گشادی پوشیده است وارد آرایشگاه می شود و به سمت انتهای آن که با پرده ای کثیف پوشانده شده است می رود. ده دقیقه ای می گذرد و کار نفر جلویی شما تقریبا رو به اتمام است. آرایشگر هم تیغی نسبتا بزرگی  از داخل ظرفی محتوای مایع آن الکل کثیفی است و چند موی ریز هم داخلش است در می آورد. مشتری قبلی برای آرایشگر شروع به توضیح می دهد که نمی خواهد از تیغ استفاده کند و چون می گویند بیماری های قارچی روی پوست در می آید و... . آرایشگر هم به آرامی به پشت سر او می رود به حرف های او گوش می دهد. ناگهان آرایشگر با دست دهن مشتری خودش را می گیرد به سرعت به عقب بر می گرداند و با تیغ سلمانی شاهرگ های او را می زند! خون سرخ او به آینه می پاشد و ذهن شما هم از این حادثه وحشتناک و منفور قفل کرده و قادر به انجام هیچ کاری نیستید. ناگهان پرده به کناری زده می شود فرد پالتو پوش به سمت شما می آید. آرایشگر هم در حالی که قهقه ای شیطانی سر می دهد به سمت شما بر می گردد.مرگ خود را جلوی چشمانتان می بینید. پس تصمیم می گیرید برای زنده ماندن تلاش کنید:

اگر می خواهید فرار کنید از نوشته بنفش رنگ بخوانید و اگر می خواهید با آن دو مقابله کنید از نوشته نارنجی رنگ بخوانید.

از جای خود بلند می شوید و تصمیم می گیرید که به فرد پالتو پوش که به نظر می رسد مسلح نباشد حمله کنید. پس به سمت او می دوید و مشتی محکم به شکم او می زنید. ولی او اعتنایی نمی کند و با کف دست به صورت شما می زند. شما چند لحظه گیج می شوید و این فرصت کوتاه سبب می شود که آرایشگر که  به آرامی از پشت به شما نزدیک می شد، به سمت شما حمله ور شود با تیغ سلمانی چند جراحت عمیق در کمر و کتف شما ایجاد کند. شما هم سوزشی شدید در پشت خود حس می کنید و از شدت درد دو زانو به زمین می افتید. آرایشگر هم تصمیم می گیرد که کار شما را یکسره کند. پس سر شما را با گرفتن موهایتان به عقب بر می گرداند و تیغ سلمانی را تا ته از جلو وارد گردنتان می کند. نای شما پاره می شود و دیگر توانایی نفس کشیدن از شما صلب می شود. و در حالی که در خون خودتان برای نفس کشیدن در حال تقلا کردن هستید ،جان می دهید و آخرین چیزی که می بینید دستان شیطانی آن دو است که به شما نزدیک می شوند.( شما مردید و ادامه داستان به شما ربطی ندارد.)

فرد پالتو پوش شروع به دویدن به سمت شما می کند و شما برای اینکه کمی اورا گیج کنید مجله ای که در دستان عرق کرده تان است را به سمت او پرتاب می کنید. مجله به صورت او می خورد و او هم تعادل خود را از از دست می دهد به دیوار برخورد می کند. آرایشگر هم که زمانی این صحنه را دید با فریادی به سمت شما حمله کرد و شما هم با پا میز عسلی جلوتان را به سمت او هل می دهید. میز به پا های آرایشگر می خورد و او با سر روی میز می افتد. بعد با سرعت به سمت در می دوید و سعی می کنید آن را باز کنید ولی در قفل است.فرد پالتو پوش هم از این فرصت استفاده کرده و از جای خود بر می خیزد و خود را به سمت شما می کشاند. به اطرافتان نگاهی می اندازید تا وسیله ای به درد بخور پیدا کنید. سمت چپ شما یک گلدان و یک جاروی دسته بلند پلاستیکی می باشد.

اگر می خواهید با گلدان پنجره را بشکنید و از آن فرار کنید نوشته آبی رنگ را بخوانید و اگر می خواهید بی خیال فرار شوید با گلدان و جاروی دسته بلند پلاستیک  به مصاف آن دو بروید نوشته قرمز رنگ را بخوانید.

گلدان را به سختی برمی دارید و با شدت هرچه تمام تر به سمت شیشه آرایشگاه پرتاب می کنید. شیشه با صدایی مهیب خورد می شود. از پنجره بیرون می پرید ولی از بدشانسیتان پایتان توسط شیشه های گوشه پنجره پاره می شود. ولی برای حفظ جانتان به آن اعتنایی نمی کنید و لنگ لنگان  به سمت خیابان می دوید. چند کوچه و خیابان را با آن وضع طی می کنید و نمی دانید که کجا هستید، چکار باید بکنید و کجا باید بروید و حسابی گیج شده اید. تا اینکه به یک خیابان عریض می رسید و تصمیم می گیرید که به آن سمت  خیابان رفته تا در خانه های مردم را زده و از آن ها کمک بخواهید.در حالی که به اواسط خیابان رسیده اید صدای موتور ماشینی را می شنوید . رویتان را به سمت صدا بر     

می گردانید و پاترول خاک گرفته ای را می بینید که با سرعت به سمت شما در حرکت است. سعی می کنید سریع تر از آنجا دور شود ولی پای زخمیتان سرعتتان را گرفته است. پاترول به شدت به شما می زند و  شما چند متر آن طرف تر روی زمین می افتید. تمام بدنتان را دردی شدید فرا می گیرد و خون گرم خودتان را روی صورتتان حس می کند. پاترول کنار شما می ایستد در آن باز می شود و شما کفش های قدیمی و پاره و شلوار کثیف راننده را می بینید و همین کافی است که بفهمید راننده، همان فرد پالتو پوش است. سعی می کنید کشان کشان از او دور شوید. ولی او با خونسردی به شما نزدیک می شود و با پای خود ضربه ای محکم به صورت شما می زند و شما بیهوش شده و دیگر هیچ چیزی نمی فهمید...(ادامه:قسمت سیاه رنگ)

به فرد پالتو پوش نگاهی می اندازید .او درحالی که با کینه به شما چشم دوخته است به شما نزدیک و نزدیک تر می شود. پس گلدان را به سختی بر می دارید و با شدت هرچه تمام تر به سر او پرتاب می کنید. گلدان و سر فرد پالتو پوش هر دو با هم خورد می شود و او محکم به زمین برخورد می کند و خون از سر متلاشی شده اش جاری می شود.بنظر می رسد که او را کشته باشید. آرایشگر در این مدت زمان پاشده و ایستاده بود و با مشاهده ی این صحنه نعره ای می زند و خود را برای حمله ای آماده می کند. شما هم برای اینکه دست خالی نباشید جاروی دسته بلند پلاستیکی را بر می دارید. آرایشگر با تیغ  خونی خود به شما حمله ور می شود. تیغ را به سمت صورت شما جلو می آورد ولی شما زرنگی می کنید و با دسته جارو، تیغ را از دست او بیرون می اندازید. او هم با لگدی شما را به عقب هل می دهد. پای شما به پایین پنجره گیر می کند و با شکستن پنجره از پشت روی آسفالت صفت کف خیابان می افتید.آرایشگر خیلی سریع بالای سر شما می آید و با کشیدن مو هایتان سر شما را کمی بالا می آورد و همانجا نگه می دارد.بعد با شدت سر شما را به زمین می کوبد و شما از شدت درد بیهوش می شوید و دیگر چیزی نمی فهمید...(ادامه:قسمت سیاه رنگ)

...با صدای خوردن باد به پنجره از خواب بیدار می شوید. سرتان تیر می کشد و بدنتان کوفته است و درد می کند. به سختی بلند می شوید و می نشینید تا بتوانید دور و اطرافتان را بررسی کنید. داخل کلبه ی چوبی و قدیمی هستید که اثاثیه داخل آن را تنها یک زیر انداز که شما روی آن نشسته اید و یک چهار پایه که روی آن یک چراغ نفتی روشن قرار دارد تشکیل داده اند.می خواهید دستانتان را برای مالیدن چشمانتان بالا بیاورید که متوجه می شوید دستانتان را با طناب نسبتا کلفتی بسته اند.باید یکجوری از آنجا فرار کنید:

اگر می خواهید با فریاد کشیدن کمک بخواهید نوشته سبز رنگ را بخوانید و اگر می خواهید به تنهایی خود را آزاد کنید از نوشته صورتی رنگ بخوانید.

به امید اینکه کسی آن دور اطراف صدای شما را بشنود و به کمک شما بیاید شروع به داد کشیدن و کمک خواستن می کنید.ناگهان صدای جنب و جوشی را از بیرون می شنوید . به نظر می رسد که فردی برای کمک به شما به کلبه نزدیک می شود. پس با صدای بلند تری موقعیت خودتان را  شرح می دهید و می گویید که چه اتفاقی برایتان افتاده است. ناگهان دستیگره اتاق وحشیانه به حرکت در می آید و در به شدت باز می شود. شما امیدوار به فردی که داخل می شود نگاه می کنید. او کمی جلو تر می آید و نور چراغ نفتی صورت او را روشن می کند. جرم سیاه رنگی تمام صورت او را فرا گرفته است ولی مانع از آن نمی شود که بتوانید تشخیص دهید که این فرد شباهت بسیاری به فرد پالتو پوشی که داخل آرایشگاه دارد. فرد تازه وارد در حالی که نفس نفس مس زند با خشم به شما نگاه می کند. شما دوباره فریاد زدن را از سر می گیرید که فرد تازه وارد به سمت شما می دود و لگد محکمی به دهن شما می زند و شما از شدت ضربه به عقب پرت میشوید. لسه تان جر خورده است و چند دندانتان کنهده و شکسته است. خون دهنتان را پر می کند و شما حالتان از مزه آن به هم می خورد و او را به بیرون تف می کنید. فرد تازه وارد در حال در آوردن چاقو کثیف و زنگزده ای از زیر پیراهن خود با صدای دو رگه ای می گوید: زیادی ور ور می کنی... و چاقو را در سینه شما فرو می برد. خون به بیرون فواره می زند و قلب شما تکه پاره می شود...و شما می میرید...(شما مردید و ادامه داستان به شما ربطی ندارد.)

بار دیگر اثاثیه اتاق را از نظر می گذرانید. متوجه می شوید که می توانید به کمک آتش چراغ نفتی دستانتان را باز کنید.پس به سختی از جای خدوتان بلند می شوید و نزدیک چراغ نفتی می شوید. متوجه می شود که تنها با شکستن چراغ می توانید به آتش آن دسترسی پیدا کنید. پس با لگدی چراغ را به زمین می اندازید .شیشه چراغ و مخزن نفت آن هردم می شکنند و نفت مشتعل نصف کف اتاق را فرا می گیرد. شما کمی از آتش به وجود آمده می ترسید ولی متوجه می شوید که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارید. به همین خاطر دستان خود را روی آتش گرفته تا طناب ها بسوزند.از گرمای آتش دست شما شروع به سیاه شدن و سوختن می کند ولی طناب سریع تر آتش می گیرد و شما با فشاری طناب ها را ازهم جدا می کنید. آتش کم کم در حال فرا گرفتن تمام اتاق است.پس شما به سرعت به سمت در می دوید و با شانه خود محکم به در چوبی می کوبید. در می شکند و شما به زمین می افتید. کل کلبه آتش گرفته است و صدای هیاهویی از دور به گوش می رسد. از جای خود بلند می شوید و  اطرافتان را نگاه می کنید.کلبه در کنار جاده خاکی است شما تصمیم می گیرید که در امتداد جاده خاکی شروع به دویدن کنید و فرار کنید. پس از چند دقیقه به جاده آسفالته ای می رسید. چند لحظه بعد. ماشینی از دور پدیدار می شود. نمی دانید چرا ولی یاد صحنه ای از فیلمی که چند وقت پیش دیده اید می افتید و به یاد می آورید که در یکی از صحنه های آن فردی مثل شما در حال فرار از دست یک عده قاتل است تا به جاده ای می رسد. ولی هیچ ماشینی برای او نگه نمی دارد و او به دست قاتل ها می افتد و کشته می شود. پس تصمیم می گیرید که حتما سوار آن ماشینی که به شما نزدیک می شود بشوید:

اگر می خواهید با  زور ماشین را متوقف و سوار آن شوید از نوشته آبی کمرنگ بخوانید و اگر می خواهید که از راننده خواهش کنید که شما را سوار کند از نوشته توسی رنگ بخوانید.

تصمیم می گیرید که اتفاقی که معمولا در فیلم ها می افتد دیگر برای شما نیفتد. پس وسط جاده می ایستید و ماشین را متوقف می کنید. بعد به سرعت به سمت در آن می دوید و آن را باز می کنید و و بازوی راننده را گرفته و سعی به بیرون کشیدن او از ماشین دارید. ولی او بازو اش را از دستانتان بیرون می کشد و با لگدی شما را از خود دور می کند.بعد خم می شود و از داخل داشبورد یک کلت 19.11 در می آورد و با سه تیر شما را به آن دنیا می فرستد.(شما مردید و ادامه داستان به شما ربطی ندارد).

کنار جاده می ایستید و با نزدیک شدن ماشین دست خود را برای او تکان می دهید. ماشین کنار می زند و راننده شیشه را پایین می زند و می پرسد مشکلی پیش آمده؟ شما برای او تعریف می کنید که چند نفر قصد دارند من را به قتل برسانند و ... .که ناگهان صدای فریاد کشیدن و دویدن چند نفر به گوش رسید. شما معطل نمی کنید و داخل ماشین می پرید و به راننده می گویید جان هر کسی که دوست دارد حرکت کند. راننده کمی تردید می کند ولی با دیدن یک عده که چراغ قوه و چماغ به دست در حال نزدیک شدن به ماشین هستند پایش را روی گاز فشار می دهد و از آن ها دور می شود.ساعتی بعد شما را به بیمارستان می رساند و پزشک ها زخم های شما را درمان می کنند و پلیس ها از شما بازجویی می کنند و متوجه می شوید که قاتل ها شما را از تهران به یکی از مناطق دور افتاده کرج منتقل کرده اند.شما آدرس آرایشگاهی که اتفاق ها از آنجا شروع شده بودند را به پلیس می دهید. پلیس ها برای بازداشت آرایشگر به آنجا می روند.و آن ها شما را پس از بهبود زخم هایتان مرخص می کنند و به خانه تان باز می گردید.

چند روز بعد خبر می دهند که برای شناسایی آرایشگر به کلانتری بروید قبل از اینکه آرایشگر بیاید پلیس ها برای شما توضیح می دهند که در زیر زمین آرایشگاه تعداد 15 جنازه که همگی رگ های گردنشان زده شده است پیدا کرده اند. ولی زمانی که نیروی انتظامی محل را محاصره کرده بود. آرایشگر با تیغ سلمانی خود، خود کشی کرده است و هیچ گونه اطلاعاتی از همدستان او در دست نیست.شما به خانه بر می گردید و استراحت می کنید و از زنده ماندنتان خوشحال هستید...

تبریک می گم!شما زنده ماندید. از زندگی خود لذت ببرید... چون مدتی دیگر... همدستان آرایشگر به سراغ شما خواهند آمد...



عمارت نفرین شده



اسم شما سینا فرازمند است.در تهران زندگی می کنید و دانش آموز سوم دبیرستان هستید و یک خواهر کوچک تر به اسم سمیرا دارید.پدر شما حسابدار یکی از ادرات بزرگ دولتی است و مادرتان هم در یک آموزشگاه کنکور تدریس می کند.امروز در راه بازگشت از مدرسه در داخل سرویس نشسته اید و به سمت خانه تان می روید. رادیو روشن است و دارد اخبار می گوید. ناگهان گوینده می گوید:"به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده است توجه کنید. تمام مدارس و ادارات دولتی از فردا به مدت پنج روز به دلیل آلودگی هوا تعطیل می شوند."با دوستانتان در سرویس از خوشحالی هورا می کشید و اینکه چگونه از این پنج روز استفاده کنید صحبت می کنید.یکی از آن ها می گوید این پنج رو تو خانه می مونم و فقط بخور بخواب! دیگری هم می گوید:به احتمال زیاد می ریم شمال ویلامون این چند روز رو اونجا می گذرونیم. شما هم می گویید:منم می مونم خونه بازی اسلیپینگ داگز رو تموم می کنم.تو رویا هایتان فرو رفته ای که راننده با عصبانیت می گوید بشینید خونه درساتونو بخونید و دنبال یللی تللی نرید. پس فردا بزرگ می شید مثل من بدبخت می شید ها! شما و دوستانتان هم با خنده می گویید: بابا زندگی همین دو روزه.بشین لذتشو ببر! بالاخره می رسید خونتون و از سرویس پیاده می شید. کلید میندازید در خانه رو باز می کنید. با خوشحالی فریاد می زنید: دولت مدارس و ادارات رو تعطیل کرده!

پدرتون هم می گوید: چه خبره اینقدر داد می زنی؟ خودمون خبر داریم.

شما هم میگید: پس میمونیم خونه و...

پدرتان حرفتان را قطع می کند و می گوید:فکر خونه رو از ذهنت بیرون کن!از اداره کلید ویلای یکی از بچه هارو گرفتم و این پنج روزو بیرون تهران سپری می کنیم.

شما هم هاج و واج می گید چرا؟!

اونم می گه :حرف نباشه! می خوای بمونی تهران دود بخوری مریض شی؟ فردا حرکت می کنیم.

شما هم با عصبانیت  می رید تو اتاقتون و درو محکم می بندید و روی تختتان دراز می کشید.یه کم فکر می کنید و می گید خیلی هم بد نیست چند روز هم بریم بیرون تو خونه یک نفر دیگه. یه تجربه جدید و جالب هستش. پس لباساتونو عوض می کنید و دست صورتتون را می شورید و می روید تا ناهار بخورید تا بعد از آن وسایلتونو برای سفر آماده کنید.

روز بعد...

وسایلتون را با کمک پدرتون بزور تو صندق عقب ماشینتان می چپونید.پدرتان با دلخوری از مادرتان می پرسد این همه خرت و پرت چیه با خودت اوردی؟ نمیخوایم بریم تو یه خونه وسط صحرا که؟! مادرتان هم با قیافه حق به جانب می گوید خب شاید اونجا وسیله زندگی نباشه! پدرتان هم کوتاه می آید می گوید خیلی خب.بریم داره دیر میشه. همگی سوار ماشین می شوید و راه می افتید. کمی میگذره و حوصلتان سر می رود. پس psvita تان را در می آورید تا یکم سرگرم شید.خواهرتان سمیرا هم با صدای بلند دارد تعریف می کند که دیروز تو مدرسه چه خبر بود.شما هم به سمیرا میگویید یکم آروم تر صحبت کند و او هم بدتر لج می کند و بلند تر صحبت می کند.شما هم تصمیمی می گیرید گوشی تو گوش هاتون بگذارید و کمی چرت بزنید. تو عالم خواب دارید سیر می کنید که یکدفعه...

_ سینا...سینا... سینا با تو ام! پاشو رسیدییم...

صدای مادرتونه ، از خواب پا میشید. دور و ورتان را نگاه می کنید و می فهمید داخل یک جاده خاکی هستید که دورش را درختان مثل دیواری سبز پوشانده اند. صدای آوازه پرندگاه هم به گوش می رسد.به آسمان نگاه می کنید و تا ببینید چه زمانی از روز است. ولی شاخه های درختان مانع از دیده شدن آسمان می شدند. پدرتان پیشنهاد می دهد قبل از اینکه جلو تر بریم یکم چایی بخوریم و استراحت کنیم.مادرتان هم فلاکس و استکان ها و قندان را می آورد و شروع به ریختن چایی ها می کند. مشغول نوشیدن چایتان هستید که ...

گرررر ... هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ ...

صدای پارس وحشیانه سگی به گوش می رسد.پارس های سگ بعد از چند دقیقه با زوزه ی دلخراشی پایان میابد. یکم نگران شدید و به آرامی چای را بالا می آورید که بنوشید...

خِشش... خِششش... خِشششش...

بوته های اطراف شروع به تکان خوردن می کنند. جوری که انگار چند نفر در حال دویدن میان آن ها هستند. پدرتان با نگرانی می رود و قفل فرمان را از ماشین در می آورد. و می گوید می رم ببینم چه خبره. کسی دنبالم نیاد تا وقتی که برگشتم.بعد با احتیاط و آرامی جلو می رود و راهش را از بین درختان تناور و پهن باغ باز می کند.چند دقیقه نفس گیر می گذرد.ناگهان صدای فریادی بلند می شود و صدای درگیری به گوش می رسد و بعد همه جا را سکوتی غیر طبیعی فرا می گیرید.سمیرا خواهرتان از ترس چند قدم به عقب بر می دارد و کمی دور می شود.

ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ها... ها ها ها ها ها ...

صدای خنده چندش آوری به گوش می رسد.مادرتان فریاد می زند سمیرا برگرد! شما سرتان را به سمت منبع صدا بر می گردانید و موجودی سیاه و کریحی نزدیک سمیرا ایستاده بود و داشت آرام آرام خود را برای پرشی بلند به سمت او آماده می کرد. به نظر می رسید مادرتان هم از قصد او آگاه شده است چون فریادی کشید و به سمت سمیرا شروع به دویدن کرد. موجود سیاه رنگ هم که این صحنه را دید پرشی بلند به سمت سمیرا کرد.ولی مادرتان در این کار موفق تر بود و توانست به عنوان سپری جلوی سمیرا بایستد و موجود سیاه روی سر مادر افتاد و شروع به زخمی کردن او با چنگال های خود کرد. شما توی شُک وحشتناکی هستید و حتی نمی توانید از جایتان حرکت کنید. سمیرا جیغی کشید و فرار کرد. موجود سیاه سرش را بلند کرد و لبخنی وحشتناک به شما زد.پیش خودتان گفتید حتما کارم تمومه. ولی موجود سیاه برگشت و دنبال سمیرا رفت.وقتی موجود دور می شد . بدنتان از خشکی در آمد به نظر می رسید موجود شما را طلسم کرده بود.به سمت مادرتان می دوید.خون زیادی از او رفته بود.خواستید کمکشان کنید که با صدای بریده بریده و لرزانی گفت: من می تونم کاری برای خودم بکنم. تو برو دنبال سمیرا و اون رو نجات بده.

بغض گلوتون رو می فشاره و میگید: نه صبر کن الآن میرم کمک میارم. فقط بیدار بمون مامان... مامان... نه...! صدای مامان لرزید و نفس هاش به شماره افتاد... زمین از خونش سرخگون شده بود... مامان به سختی گفت: سمیرا... اونو...اونو نجات بده...

و این آخرین حرفی بود که از مامان می شنیدید...

برای آخرین بار به مامان نگاه می کنید. از جایتان بلند می شوید و به سمتی که سمیرا رفته بود می دوید.پیچی را رد می کنید و با حیرت به عمارت بزرگ و قدیمی که جلوتان بود خیره می شوید. ارتفاع عمارت بیش از بیست متر بود و نمایی سیاه رنگ داشت و می شد لایه ی جرمی را که آن را فرا گرفته بود از دور تشخیص داد. یک آن سمیرا را می بینید که به زور داشت در بزرگ عمارت را باز می کرد.فریاد می زنید: سمیرا نرو داخل! برگرد! ولی او به حرف شما گوش نمی دهد و داخل عمارت می شود.شما هم به سرعت خود را به در ورودی می رسانید. در دوباره بسته شده بود. سعی می کنید در را باز کنید ولی در بسیار سنگین بود و حرکت نمی کرد.تعجب می کنید که سمیرا چگونه با کوچکی جسه اش دری به آن بزرگی را باز کرده بود؟!دنبال راه دیگری برای وارد شدن به عمارت می گردید.پنجره شکسته ای را می بینید که فاصله چندانی با زمین ندارد.پس با پرشی بلند لبه های پنجره را می گیرید و به سختی خود را بالا می کشید و وارد می شوید.عمارت بسیار تاریک است و جایی را نمی بینید.کمی صبر می کنید تا چشمانتان به تاریکی عادت کند. به نظر می رسد که داخل یک سرسرای بزرگ هستید که در آن یک میز طویل  و بزرگ بود که صندلی های بسیاری دورش چیده شده بودند. شمعدانی هایی روی میز خاک گرفته بودند که هنوز ته مانده ای از پارافین در آن ها مانده بود.

اَ اَ اَ اَ... کمکم کنیـــــــــــد... جیــــــــــــــغ...

صدای جیغ سمیرا را می شنوید و به خود می آیید. به سمت در سرسرا حرکت می کنید تا از آن خارج شوید. همین طور کنار میز بزرگ که به نظر می رسید تمامی ندارد حرکت می کنید که ناگهان تمام شمع ها روشن می شوند! در جایتان میخکوب می شوید با استرس به اطرافتان نگاه می کنید.صدای قیژ قیژ بلندی می آید و در سرسرا به آرامی باز می شود.پیکر سفید رنگ شبه واری وارد می شود. شبح به نظر می رسید که یک مرد میانسال باشد. او خرخر بلندی می کند و با سرعت به سمت شما می دود...

هل شده اید... سریع به دور اطرافتان نگاه می کنید که یک وسیله برای دفاع از خودتون پیدا کنید. یکی از صندلی های کنار میز را ور می دارید و آماده ضربه زدن با آن می شوید. ولی با کمال تعجب پیکره سفید رنگ تغییر مسیر داده و به یک شبح سفید رنگی که به زنی پیر شباهت داشت و کنار پنجره ایستاده بود حمله کرده و اورا از پنجره به بیرون می اندازد. صدا خورد شدن شیشه به گوش می رسد و پیکره سفید پس از چند لحظه ناپدید می شود. با تعجبی بسیار نزدیک پنجره می شوید و به بیرون نگاه می کنید. نه از شبحی خبری است و نه از شیشه خورده ای. از پنجره دور می شوید. به سمت در می روید و به آرامی آن را باز می کنید. داخل سرسرای بزرگی می شوید و که روی تمام وسایل آن پارچه های سفید خاک گرفته ای کشیده اند. سرسرا به وسیله شمع هایی کم سو روشن شده است. کنار یکی از مبل های آنجا چاقو جرم گرفته ای افتاده است. اون را بر می دارید و بررسی اش می کنید. به نظر می رسید که دسته آن از جنس عاج باشد. و حکاکی های عجیبی هم روی آن بود. لکه خون های خشکیده روی تیغه توجه شما را جلب می کند. صدایی را می شنوید و سرتان را بالا میاورید. با کمال تعجب مشاهده می کنید که مرد رنگ پریده ای روی مبل خوابیده است. پسر بچه ای به آرامی از پشت به مبل نزدیک می شود و از ترس و هیجان می لرزید و چیزی در دست داشت. به بالای سر مرد رسید و دستش را بالا برد. یک لحظه در دستش چاقو دسته سفیدی را دیدید که آن را به شدت پایین آورد و وارد قلب مرد خفته کرد. مرد دست پایی زد و در سکوت جان داد. پسرک آرام آرام عقب رفت. خیلی ترسیده بود و ناگهان به زمین افتاد. چاقو از دستش افتاد و خود پای به فرار گذاشت. یکدفعه صدای جیغی بلند شد و شما به سمت منبع صدا که پشتتان بود برگشتید و کسی آنجا نبود. دوباره رو به رو تان را نگاه کردید و دیدید که همه چیز به حالت اولیه خودش در آمده است. به چاقو ی در دستتان نگاه می کنید و آن را در جیبتان می گذارید و به آرامی به مبل نزدیک می شوید. روکش آن را کنار می زنید و مشاهده می کنید که لکه های متعددی از خون مبل جرم گرفته را فرا گرفته اند. دوباره صدای جیغ... و اینبار از طبقه بالا. به سمت راه پله می دوید. راه پله طولانی است و پله ها به نظر سست و پوسیده هستند. شروع به بالا رفتن میکنید. به نیمه راه رسیدی که که ناگهان پله زیر پایتان می شکند و در آن فرو می روید.  کل پایین تنه تان در حفره به وجود آمده کشیده می شود و شما با دستانتان به سختی نرده های چوبی راه پله را می گیرید. نرده ها زیر دستانتان می لرزند و توان تحمل وزن شما را ندارند. نرده ها با صدایی بلند می شکنند و شما به پایین سقوط می کنید. به کف چوبی می خورید و آن را هم می شکنید و به کف سنگی طبقه زیرین به شدت برخورد می کنید. و از شدت ضربه بی هوش می شوید...

دوباره به هوش می آیید. سرتان گیج می رود. سعی می کنید از جایتان بلند شید که دردی شدیدی را در پهلوتان حس می کنید. چاقو دسته عاجی به زیر قفسه سینه تان فرو رفته است و خون درحال خارج شدن از بدنتان می باشد. به سرعت دستته چاقو را گرفته آن را به بیرون می کشید. دردی وحشتناک در تمام بدنتان می پیچد... سراسیمه به اطرافتان نگاه می کنید. از حفره ایجاد شده در سقف نور به داخل می تابد. دور و برتان پر از پارچه های سفید است و بنظر می رسد که داخل اتاق رختشور خانه باشد. مقداری پارچه را با استفاده از چاقو می برید و با آن زخم خود را می بندید. پس از مطمئن شدن از اینکه خون ریزی قطع شد از رختشور خانه خارج می شوید. راهرویی طویل رو بروی شماست که در انتهای آن دری بسته است. از زیر در نور به سو سوی نوری به بیرون می تابد. لنگ لنگان به سمت در می روید. دستتان را روی دستگیره می گذارید که در را باز کنید که ناگهان صدای باز شدن در از اتاق می آید در پی آن صدای صحبت مردی با زبانی نا آشنا به گوش می رسید. از راه سوراخ کلید نگاهی به داخل می اندازید. پیکر مردی که عبای جرم گرفته و سرخ رنگیبه تن داشت به همراه سه موجود سیاه رنگ که در پی او بودند را مشاهده می کنید. پس از چند لحظه سکوت پیکره مرد سرخ پوش از دید شما خارج می شود. ناگهان چشمانی سرخ و خونی جلو سوراخ جا کلیدی ظاهر می شود. شما از ترس به عقب پرت می شوید. دستگیره در می چرخد. ولی در باز نشد. کسی چند بار به در تنه زد ولی در قفل بود. بعد از چند ثانیه صدای برخورد کلید های یک دسته کلید به هم آمد. شما هراسان به اطرافتان نگاه می کنید و به دنبال راه فراری هستید. در سمت چپتان دری وجود دارد. خوشبختانه باز بود. وارد می شوید ولی اتاق در تاریکی مطلق قرار داشت. دستتان را به دیوار می گیرید و با عجله به جلو می روید. ناگهان پایتان به چیزی می خورد و تعادلتان را از دست می دهید و می افتید. روی سطح شیب دار دندانه دار مانندی  خود را نگهمی دارید و پس از آن متوجه می شوید که راه پله ای در جلوتان است. دوباره دست به دیوار می گیرید و آرام آرام از راه پله بالا می روید. صدای گریه ای به گوش می رسد و شما هر چه بالا تر می روید صدای گریه بیشتر می شود. کمی به سرعتتان می افزایید که به انتهای راه پله می رسید. صدای گریه از پشت دری به گوش می رسد. دستگیری را در دستتان می گیرید می چرخانید ولی در باز نمی شود. کمی عقب تر می روید و محکم به در تنه می زنید. ناگهان در از لولا در می آید و شما نیز همراه با آن به زمین می خورید. صدای جیغی بلند در پی آن دوباره صدای گریه به گوش می رسید. جلو تر می روید و در گوشه اتاق کسی نشسته و زانو های خود را در دست داشت. به بغض گریه داد زد: نه... تورا به خدا... خواهش می کنم با من کاری نداشته باشید... خواهش می کنم...!

صدای سمیرا بود! سریع گفتید نترس سمیرا... منم... سینا!پاشو باید از این خونه لعنتی سریع تر فرار کنیم... پاشو!

دستش رو گرفتید و از جا بلندش کردید.با هق هق گفت: مامان...بابا...اونا کجان؟ شما هم گفتید: باید سریع تر بریم از اینجا...بعدا برات تعریف می کنم. در دیگری در اتاق بود و آن را باز کردید و وارد آن شدید. دوباره داخل سرسرای خاک گرفته شده بودید. به سمت در ورودی رفتید ولی آن را با تخته های چوبی به دیوار میخ کرده بودند. پیش خود فکر می کنید که: پس سمیرا... چه شکلی وارد شد و این در رو باز کرد...؟؟؟ که صدای خُر خُری از اتاق بقلی به گوش می رسید. به سرعت برگشتید و طول سرسرا را طی کردید و به آشپز خانه رسیدید. صدای نفس نفس زدن کسی از پشت به گوش می رسید ولی شما معطل نکردید تا برگردید ببینید کی پشت شماست. از در دیگر آشپز خانه به حیاط پشتی عمارت رفتین. هوا در حال تاریک شدن بود. حیاط پشتی نیز پر از درخت و بوته بود. هنگام دویدن در حالی که دست سمیرا در دستتان بود به گذر زود هنگام زمان فکر کردید که ناگهان بوته جلو رویتان شروع به تکان خوردن کرد. تصمیم می گیرید که بوته رو دور بزندید و از آن دور تر شوید که صدای ناله مانندی بلند می شود که می گفت: کم...کمک...کمکم کنید...

شما هم آرام آرام به یه سمت پشت بوته می روید. کیسه ای خونی روی زمین افتاده بود و کمی می لرزید. دستتان رو جلو می برید تا کمی در کسیه را شل کنید. در کیسه باز می شود و دست انسانی از آن به بیرون می افتد. چند قدم به عقب بر می گردید. قلبتان تند تند می زند. دست کمی تکان می خورد بعد چنگی به خاک می زند و سعی می کند خود را از کیسه بیرون بکشد. پکر انسان خونی و و کثیف از کیسه بیرون می آید. پشت او به شماست. تصمیم به فرار دارید که پیکره غلتی می زند و روی خود رو به سمت شما بر می گرداند. شکمش کاملا شکافته شده و بخشی از امئا و احشایش از شکمش آویزان شده بود و به زمین می کشید. از صورتش چیزی باقی نمانده بود و فقط یک سوراخ قابل تشخیص بود که آن دهنش بود. حالت تهوع به شما دست می دهد و بالا می آورید. پیکری کمی می لرزد و می گوید:سی...سینا... تویی...؟ صدای پدر بود! دیگر تحمل نمی کنید و فریاد می زنید: نه...نه.... همه اینا یه خوابه.... نه من باور نمی کنم....نه.... و چشمانتان را با دست می گیرید و همین طور که سمیرا را به دنبال خودتون می کشید از آنجا دور می شوید. اشک دیدتان را تار کرده و شما به دویدن ادامه می دهید. به انتهای باغ رسیدید . رو بروی شما دیوار نسبتا بلندی بود که شما را از فضای خارج باغ دور نگه داشته بود. سریع سمیرا را می گیرید و او را بلند کرده و از دیوار می گذرانید. از پشتتان صدای دویدن چندین نفر به گوش می رسید. به سمیرا نگاه می کنید. در چشمانش نمی شد زندگی را دید. و رنگش مانند روح خاکستری شده بود و به زمین زل زده بود. هیچ صدایی از اون نمیاد. سریع او را می گیرید و بلندش کرده و از دیوار می گذرانید. سمیرا از دیوار گذشته بود و خبر ازش نبود. خودتان سعی کردید با پرش خودتان را به لبه های دیوار برسانید ولی دیوار بلند تر از این حرف ها بود! نا امیدانه برگشتید. مرد سرخ پوش همراه سه موجود همدستش. در حال نزدیک شدن به شما بودند. چاقو دسته عاجی را برای دفاع از خودتون از جیبتون در میاورید و به چهره مرد سرخ پوش دقت می کنید. خیلی قیافه آشنایی داشت و به نظر می رسید که او را قبلا او را چندین بار دیده اید....کمی فکر می کنید... ناگهان یادتون آمد که او را کجا دیدی... او چهره همان پیکره سفید رنگی را داشت که شبح آن پیرزن را از پنجره به بیرون انداخته بود! مرد سرخ پوش با صدای عجیب به حرف در آمد و گفت: سینا سینا سینا ...! من چند بار به بابای فضولت گفتم که تو اداره تو کار های من فضولی نکنه و بهش اخطار دادم که درباره باغ من صحبتی نکنه... ولی اون باز هم به فضولیش ادامه داد... تا اینکه چند روز پیش بی اجازه دسته کلید من رو برداشت! من هم اونو به سزای کاراش رسوندم!

اون همون همکار بابا بود. همون که بابا می گفت کلید باغ رو ازش گرفته!

مرد سرخ پوش با پوزخندی ادامه داد: تو هم مثل بابات آدم فضولی هستی که بی اجازه من وارد عمارتم شدی ولی تو برعکس بابای بزدلت آدم شجاعی هستی! بعد به چاقو دسته عاجی اشاره کرد و گفت تو نباید به وسایل من بی اجازه دست بزنی!

 ناگهان چشمانش برقی زد و با لبخند به شما نگاه کرد. یکدفعه دستانت از کنترلت خارج شدند و چاقو را به سمت خودت برگردوندی و آن را آرام آرام به سمت قلب خودت نزدیک کردی. هیچ چیز در کنترل و اختیارت نبود و چاقو ذره ذره به بدنت نزدیک می شدو شما بسیار تلاش می کردید که آن را از بدنتان دور نگه دارید. چاقو نزدیک و نزدیک تر میشد که آرام آرام در قلبت فرو رفت و دردی جانسوز در سینه ات پیچید. به شدت احساس ضعف کردی به بی حال به روی زمین افتادی. تصاویر اطراف تار شدند. تنها صدای مرد سرخ پوش به گوش می رسید که با خنده می گفت: سینا... سینا کوچولو!... داری میمیری!؟ داری مرگو حس می کنی آره؟!... ها ها ها... سینا داره می میمیره! سینا...

تُن صدای مرد سرخ پوش داشت تغییر می کرد...

سینا... سینا جان...سینا...سینا پاشو رسیدیم!... سینا!!! 

این صدای مادر بود. نه مرد سرخ پوش! داشت از خواب بیدات می کرد! چشماتو باز کردی و به اطراف نگاه کردی. در وردی باغ ماشین نگه داشته بود. پدر داشت برای خود چای می ریخت و سمیرا در حال در آوردن ساک خود از صندوق عقب بود. مادر هم با تعجب داشت بهت نگاه می کرد. با تعجب پرسید: چی شده سینا؟ جواب دادی هیچی فکر کنم...فکر کنم داشتم خواب می دیدم!؟!؟ از ماشین پیاده شدی و لیوان چای را که پدر داشت بهت تعارف می کرد را گرفتی. کمی از آن خوردی و داشتی به اتفاق هایی که برات افتاده بود فکر می کردی. ناگهان چیزی در جیبت حس کردی. دستت را داخل جیبت کردو شیئی سرد و فلزی در آن بود. آن را در آوردی... چاقو دسته عاجی با حکاکی های عجیبش در دستانت بود!!!



10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)



تنها می توانم از دو فیلم هالیوودی نام ببریم که مرا تا سر حدّ مرگ ترساندند- جن گیر و حس ششم.

امّا در دنیای خارج از هالیوود، فیلم هایی وجود دارند که روزهای احتضار را برایم به دنبال می آورند. نویسندگان و کارگردانان آسیایی در ترساندن انسان ها، بسیار فوق العاده عمل می کنند.

در واقع، اقتباس از این فیلم های ترسناک آسیایی، به رویه ای عادی و نوعی عادت برای هالیوود تبدیل شده است. با وجود خرج های میلیون دلاری و هزاران بیننده منتظر، این فیلم ها ارزش ترس بسیار کمتری نسبت به فیلم های آسیایی دارند و معمولا با شکست روبه رو می شوند. بودجه ساخته یکی از این فیلم های ترسناک در آسیا، کمتر از 10 هزار دلار است.

بهتر است کمی به این افراد کم توقع کمک نماییم؛ و تلاش کنیم تا فروش خوبی در سینماهای جهان داشته باشند.

10. یتیم خانه

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: خوان آنتونیو بایونا

درباره فیلم: کودکان شیرین ترین موجودات این کره خاکی هستند؛ امّا در عین حال ترسناک ترین آنها نیز به شمار می آیند.

این فیلم متمرکز بر فردی به نام لورا است که با خرید یتیم خانه محبوب دوران کودکی خویش، آرزو دارد تا آن را بازسازی نموده و به محلی دل انگیز برای کودکان ناتوان تبدیل کند. با این حال، لورا ناخواسته تخیل پسر خویش را بیدار می کند که شروع به صحبت درباره دوستی نامرئی می نماید.

پیشرفت فیلم بسیار منحصر به فردتر از شروع آن است؛ اینکه فیلم چگونه توانسته است هنر و ترس را با هم ترکیب نماید. چند کلیشه ترسناک در فیلم وجود دارد، امّا روند فیلم به گونه ای است که ضربان قلب را به شدّت افزایش می دهد.

9. اجازه بده آدم درست وارد شود

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: توماس آلفردسون

درباره فیلم: با تمام سر و صداهایی که درباره فیلم گرگ و میش بر پا گشته است، بسیار لذّت بخش است تا فیلمی درباره یک خون آشام واقعی ببینیم که از داستانی بسیار فوق العاده برخوردار است. در بین فیلم هایی که تاکنون درباره خون آشام ها ساخته شده است، این فیلم بهترین است- هم به خاطر شخصیت پردازی و هم فیلمبرداری چشم نوازش.

این فیلم درباره یک دختر 12 ساله آزار دیده و یک دختر 12 ساله دیگری است که مدّت زمان زیادی است، 12 سال سن دارد. مجتمع های دلتنگ کننده سوئدی در طول فصل زمستان، پیچیدگی بیشتر و لایه ضخیم تری از وحشت و ترس را به فیلم می افزاید.

8. ساسپیریا

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: داریو آرجینتو

درباره فیلم: نگاهی به این عکس کنید. اگر ناگهان چنین شخصیتی را در خانه خود ببینید، ممکن است بخندید، امّا اگر او چاقویی در دست داشته باشد، ممکن است از حال بروید.

این فیلم را در دهه 1970 میلادی ساخته شده است، امّا صحنه های ترسناک آن هنوز وحشت آور می باشد.

7. حلقه

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: هیدیئو ناکاتا

درباره فیلم: دختری که موهای سرش، صورتش را پوشانده است، از برخی دستگاه های تکنولوژیک بیرون می آید؛ این رویداد در فرهنگ ژاپنی متداول می باشد، امّا برای آمریکایی ها کاملا جدید بود.

بنابراین، هنگامی که ساداکاو از تلویزیون به بیرون می خزد، بسیاری از آمریکایی هایی که بیش از یک دستگاه تلویزیون در خانه داشتند، شروع به نابودی آنها کردند.

ژاپنی دیوانه!!!

6. فصل 9

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: براد آندرسون

درباره فیلم: داستان فیلم در یک آسایشگاه روانی دور افتاده اتفاق می افتد. دیدن مکانی از تلویزیون که هیچ چیز درباره اش نمی دانید، می تواند تا حد مرگ ترسناک باشد. سپس وارد آن می شوید و رنگ های کنده شده دیوارها، داستان های عذاب آور بیمارانش را بازگو می نماید. دیوارهای ترک خورده و رنگ های کنده شده، زندگی های فرو ریخته بازیگران اصلی فیلم را منعکس می نماید. هر گوشه سیاهی، رازهای وحشتناکی را در خود نگاه داشته است.

من نمی دانم چرا هر شخصی که عاقل به نظر می رسد می خواهد تاریخ این مکان را کشف نماید؛ امّا راز این مکان از نگاه یکی از نظافت چی ها آشکار می گردد. آنها صداهای چند نفر را می شنوند، که تماما از درون یک شخص بیرون آمده اند؛ یک قاتل.

Jian Gui5. / چشم

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: اوکسید پانگ چان و دنی پانگ

درباره فیلم: وونگ کار مان از زمانی که 2 سال داشته، نابینا بوده است. هنگامی که 18 ساله می شود، عمل پیوند قرنیه را انجام می دهد، بدون آنکه بداند چشم های او چیزهایی را می بیند که دیگران قادر به دیدنش نیستند.

چگونه می شود در این دنیا از چشم های خود فرار کرد؟ تصور کنید که تمام طول زندگی خود چیزی ندیده اید، ناگهان چشمان تان باید این موجودات عجیب را ببیند. واقعا دیوانه کننده است.

نسخه هالیوودی این فیلم با همین نام ساخته شده است.

4. Sigaw/ اکو

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: یام لاراناس

درباره فیلم: بدلیل آنکه با فیلمی آمریکایی اشتباه گرفته نشود، با نام انعکاس صدا روانه بازار فیلم بین المللی شد.

این یکی از معدود فیلم هایی است، مانند یتیم خانه، که توانست روایت فوق العاده ای را همراه با صحنه های ترسناک به بیننده هدیه نماید. این فیلم از آن فیلم هایی نیست که شما را وحشت زده رها نماید. بلکه شما را مجذوب خود خواهد نمود. واقعا فوق العاده است. در ساخت این فیلم، از دستگاه هایی استفاده شده که پیش از آن در هیچ فیلمی بکار برده نشده بود.

هالیوود برای از بین بردن چنین فیلم های ترسناکی، فوق العاده عمل می کند. نمونه ای از این فیلم در هالیوود تولید شده که بسیار ضعیف است.

3. Ju-on/ کینه

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: تاکیشی شیموزو

درباره فیلم: داستان فیلم درباره معلمی است که به طرزی وحشیانه زن و پسر کوچکش را به قتل می رساند و دلیل آن تنها حسادت است. معلم پسر تصمیم می گیرد تا به دنبال او بیاید؛ هنگامی که وارد خانه می شود فقط روح مرده مادر او را پیدا می کند. معلم بر اثر حمله قلبی می میرد و خود تبدیل به یک روح می شود.

سال ها پس از آن، مستاجران جدید وارد این خانه شده و همان اشتباه را تکرار می کنند.

هالیوود نسخه ای از این فیلم و با همین نام را ساخته است.

2. ضبط/ قرنطینه

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: جاموئی بالاگوریو و پاکو پلازا

درباره فیلم:این فیلم داستان یک خبرنگار شبانه اسپانیایی به نام آنجلا ویدال را از طریق لنز دوربین فیلمبردار او، پابلو، روایت می کند. آنها به دنبال آتش نشانان در یک خانه می روند که می خواهند زنی را نجات دهند. آنها به طبقه بالا می روند تا آن زن را پیدا کنند.

چیزی درباره این فیلم نمی گویم. فقط دیدن این فیلم را از دست ندهید.

از این فیلم نیز هالیوود نسخه ای ساخته است.

1. شاتر

 

10 عدد از ترسناک ترین فیلم هایی که در هالیوود ساخته نشده است! (+عکس)

کارگردان: بانجونگ پیسانکان و پارکپووم وانگپووم

درباره فیلم: همه چیز درباره این فیلم بسیار ساده آغاز می شود. یک عکاس و نامزدش، نورها و تصاویر عجیبی را در عکس هایی می یابند که این عکاش گرفته است. آنها می خواهند علّت آن را بفهمند.

امّا نوآوری این فیلم، سبک ترساندن آن، و فیلمبرداری منحصر به فردش، ترس بیشتری را به شما انتقال می دهد. حس ترسی که ممکن است این اتفاق برای شما هم روی دهد.



10 فيلم ممنوع شده معروف تاريخ سينما هستند



در اینجا بر 10 فیلم جنجالی و توقیف شده تاریخ سینما جهان که در زمان اکران خود سر و صدای بسیاری به راه انداختند .


اگر به فهرست فيلم هاي توقيف شده درتاریخ سینما جهان نگاه كنيد، خواهيد ديد كه اسامي فيلم هاي كارگردانان بزرگ تاريخ سينما مثل استنلي كوبريك و برناردو برتولوچي و سام ريمي در میان انها وجود دارد که البته پس از مدتي كه اين فيلم ها از توقيف درامده اند و اکران عمومی یا به صورت نمایش خانگی در آمدند و تماشاگران ديدند كه توقيف اين فيلم ها چندان هم بي دليل نبوده است.

كشتار با اره برقي در تگزاس (تاب هوپر /1974) The Texas Chain Saw Massacre



اين فيلم به دليل تعدد سكانس هاي خشونت آميز و ترسناك در كشورهاي فنلاند، انگلستان، برزيل، استراليا، آلمان، شيلي، سوئد، نروژ و ايرلند به نمايش درنيامد. فيلم بر اساس زندگي واقعي قاتلي به نام ادگين ساخته شده بود كه پوست انسان مي پوشيد، اما از اره برقي استفاده نمي كرد. حقيقت هميشه از داستان عجيب تر و صدالبته ترسناك تر است. «كشتار با...»، كه بر مبناي جنايت هايي واقعي و وحشتناك ادگين ساخته شده است، در نگاه اول مستندي قديمي و كم هزينه به نظر مي رسد. تاب هوپر مي گويد: «انتخاب اين عنوان براي فيلم باعث شد دوستان زيادي را از دست بدهم. فكر مي كنم آنها كمي زياده روي كردند، شايد هم واقعا دليلي براي اين كارشان داشتند.»

پرتقــال كوكــي (استنلي كوبريك /1971) A Clockwork Orange



در كشورهاي ايرلند، سنگاپور، مالزي، اسپانيا و كره به مدت دو دهه ممنوع شد. يك اقتباس جنجالي از كتاب آنتوني بورخس كه خود كوبريك آن را به پيشنهاد پليس و به خاطر تهديدهايي كه عليه او و خانواده اش انجام شده بود، در انگلستان به نمايش درنياورد و اين موضوع را همسرش بعد از مرگ او فاش كرد. در «پرتقال كوكي» كوبريك با اين مشكل روبه رو است كه تماشاگر را متقاعد كند آنچه در فيلم مي بيند آينده نزديك است. راه حل هنري اش اين است كه به مكان فيلم ظاهر و حس و حال مكان هاي زندگي روزانه مان را مي دهد، در عين حال كه به آن نوعي جلوه غيرعادي مي بخشد. يكي از صحنه هاي تكان دهنده تر پرتقال كوكي صحنه قتل يك زن به دست الكس با اثر هنري ساخت خودش - يك مجسمه - است.

جن گير (ويليام فريدكين /1973) The Exorcist



اين فيلم يكي از ترسناك ترين و جنجال برانگيز ترين فيلم هاي تمام ادوار سينماست و نمايش آن در كشورهاي انگلستان، مالزي و سنگاپور ممنوع شد. منتقدان استقبال بسيار گرمي از فيلم كردند و فيلم نامزد 10 جايزه اسكار و برنده دوتاي آنها (صدا و تدوين) شد. «جن گير» علاوه بر موضوع جنجالي اش، يكي از مهوع ترين و دلخراش ترين فيلم هايي است كه تابه حال ساخته شده است. هنگام نمايش اين فيلم اخبار زيادي از غش، حملات تشنجي و هيستري و حتي در بعضي موارد سقط جنين از تماشاگران گزارش شد. نمايش اين فيلم در فنلاند ممنوع شد. اين فيلم در انگلستان دو بار رده بندي سني شد. قسمت هايي از آن حذف شد. جين فوندا و شرلي مك لين نامزد بازي در نقش كريس مك دا نيل (مادر دختر جن زده) بودند. جك نيكلسون هم قرار بود در نقش پدر كاراس (كشيش جوان) بازي كند.

زندگي برايان (تري جونز /1979) Life of Brian



اين فيلم هم در كشورهاي نروژ، ايرلند و سنگاپور ممنوع بود. اين هزل توسط بسياري از فعالان مذهبي تقبيح شد. در سوئد با جمله «آنقدر خنده دار است كه در نروژ ممنوع شده» از ممنوعيت آن استفاده كردند. «زندگي برايان» از نگاه شهروندان انگليسي، به عنوان بهترين فيلم كمدي تاريخ سينما انتخاب شد. روزنامه گاردين پس از نظرسنجي از شهروندان انگليسي براي انتخاب بهترين فيلم هاي كمدي سينما، فهرست 50 اثر بر تر انتخاب شده را اعلام كرد كه فيلم «زندگي برايان» در رده اول قرار گرفته است. اين فيلم محصول سال 1979 و ساخته «تري جونز» است.

آخرين تانگو در پاريس (برناردو برتولوچي/1972) Last Tango in Paris



اين فيلم در كشورهاي ايتاليا، نيوزلند، پرتغال، سنگاپور و كره جنوبي ممنوع شد. آخرين تانگو در پاريس نامـزد دو جــايــزه اسـكار بــود و يكـــي از مشهور ترين فيلم هاي بدنام تاريخ سينماست. داستان حول محور يك آشنايي اتفاقي بين بيوه مرد 45 ساله يي دور مي زند به نام پُل (براندو) و زن جوان20ساله يي به نام جين (اشنايدر). اين دو به طور تصادفي در آپارتماني كه براي اجاره گذاشته شده، به هم بر مي خورند. پل مي خواهد درد جانكاه از دست دادن همسرش را تسكين دهد. جين كه در برابر اصالت اين احساس واكنشي توام با احساس ترحم دارد، رابطه با پل را بهتر از حرافي هاي پوچ و بي مغز نامزدش مي داند. از لحظه يي كه اين دو اسم شان را به يكديگر مي گويند، رابطه شان رو به افول مي گذارد. در حالي كه در عين سادگي چشم همه به صحنه هاي آخرين تانگوي پاريسي مانده بود. اما آخرين تانگو، راوي داستان روياپردازان و سياستمداران نبود.

در جبهه غرب خبري نيست (لوئيس مايلستون/1930) All Quiet on 0the Western Front



در كشورهاي آلمان و اتريش حدود سه دهه ممنوع اعلام شده بود. اين فيلم موفق به كسب دو جايزه اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني شد، اما به خاطر مضامين ضدجنگ و پيام ضدآلماني اش توسط هيتلر و متحدانش ممنوع شد. در نمايش بسيار كوتاه مدتش در سينماهاي آلمان نيز نازي ها با رها كردن موش در سالن هاي سينما نمايش را به هم ريختند. «در جبهه غرب خبري نيست» يكي از شكوهمند ترين داستان هايي است كه در رابطه با جنگ جهاني اول نوشته شده است و فيلمي كه از روي آن ساخته شد، يكي از موفق ترين فيلم هاي تاريخ سينماي جهان است. اين داستان مستقيما به نسلي از مردم آلمان اشاره دارد كه زندگي شان را براي جنگ فنا كردند.

كاليگولا(تينتو براس و باب گوچيونه /1979) Caligula



در كشورهاي كانادا و ايسلند به نمايش درنيامد. داستان جنجالي امپراتوري روم و نمايش خشونت فراوان به همراه مضامين غيراخلاقي ديگر باعث شد اين فيلم جنجالي ترين آثار سينمايي لقب بگيرد. در اين فيلم بازيگران مطرحي مثل مالكوم مك داول، پيشتر اوتول و هلن ميرن شركت داشتند. كاليگولانام امپراتوري است كه در سال 38 پس از ميلاد در روم حكومت مي كرد. زندگي اين امپراتور پس از مرگ خواهرش در وسيلاكاملاتغيير مي كند. كاليگولاهمچنين عنوان نمايشنامه يي است كه آلبر كامو آن را بر اساس داستان اين امپراتور به رشته تحرير درآورد.

آخرين خانه سمت چپ (وس كريون/1972)The Last House on the Left



در كشورهاي سنگاپور، ايسلند، نيوزيلند، نروژ و آلمان غربي به نمايش درنيامده و براي 18 سال در انگلستان و بيشتر از 32 سال در استراليا ممنوع بوده است. اين فيلم را وس كريون ساخت كه فيلم« تپه ها چشم دارند» او هم در فنلاند ممنوع شده بود. او براي فيلم هاي ترسناكي مثل كابوس در خيابان الم و سري جيغ هم شهرت چشمگيري دارد.

عجيب الخلقه ها (تاد برونينگ /1932) Freaks



نمايش آن در كشورهاي ايتاليا، فنلاند و ايرلند ممنوع شد. تصميم عجيب برونينگ براي استفاده از آدم هاي معمولي با شكل و شمايل عجيب و درهم به جاي بازيگران گريم شده حسابي تماشاگران را شگفت زده كرد و با اينكه اين فيلم حالايك فيلم كالت به حساب مي آيد، اما برونينگ براي ساختن فيلم بعدي اش بايد خيلي تلاش مي كرد.

شيطان مرده (سام ريمي/1981) The Evil Dead



ممنوع شده در كشورهاي مالزي، انگلستان، آلمان غربي، سوئد، ايسلند، ايرلند و سنگاپور. اين فيلم از اولين فيلم هايي بود كه توسط فعالان مذهبي با عنوان «كثافت ويدئويي» - اصطلاحي كه براي انتقاد از نمايش صريح خشونت توسط سازمان هاي مذهبي، منتقدان و رسانه ها به كار گرفته مي شود- مورد شماتت قرار گرفت.


عکس های ترسناک و تصاویر وحشتناک +۱۸



عکس های ترسناک و تصاویر وحشتناک +18|www.shadifun.com



آیا این ماجرا واقعیت دارد؟



زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت .تابستان 1383 زن وشوهر جوانی در یکی از شعب دادگاهها خانواده حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی اعلام کردند .

شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .

در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

 دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد .

من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند.

در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .

اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان و بد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .

در حالیکه ساز و دهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند .

زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .

 زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت .

یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .

جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت.

او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم.

صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند.

خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.

پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند. بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .

نظر کارشناسان این است که این زن مشکل روحی و روانی داشته و در خواب با چنگ زدن  باعث جراحت و زخم صورت و بدنش می شود و هم اکنون زن مذکور در تیمارستان بستری است .

نظر شما در مورد این ماجرا چیست ؟



آیا اجنه پیامبرانی از نوع خودشان دارند؟



با توجّه به این‏که در آیه ۱۳۰ سوره انعام آمده است: «ما براى جنّ و انس، پیامبرى از جنس خودشان مبعوث مى‏گردانیم.» چرا در سوره جنّ، پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) را پیامبر جن و انس معرفى مى‏کند؟

در این‏که آیا آیه: «یمَعْشَرَ الْجِنّ وَالْإِنسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مّنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُم ...»؛[۱] اى گروه جنّ و انس، آیا از میان شما، فرستادگانى براى شما نیامدند که آیات مرا بر شما بخوانند .... بر این امر دلالت دارد که جنّ نیز پیامبرى از خودشان داشته‏اند یا خیر، علامه طباطبائى مى‏گوید: کلمه «منکم»، (از شما)، فقط دلالت دارد که انبیا، از جنس مخاطبانند؛ یعنى همه جنّ و انس، نه این‏که پیامبران، از جنس دیگرى؛ مثلًا ملائکه باشند که مخاطبان، وحشت کنند و با آنها انس نگیرند و سخنشان را نفهمند، امّا این ‏که بگوییم هر کدام از طایفه جنّ و انس، پیامبرى مستقل و هم جنس خود دارند، آیه شریفه، چنین دلالتى ندارد.[۲]

بر این اساس، این آیه، نمى‏گوید که هر گروهى پیامبرى از جنس خود دارد؛ افزون بر این‏که آیات دیگر قرآن برخى پیامبران را دست کم، مبعوث شده براى عالمیان و جن و انس مى‏داند؛ از جمله آیه شریفه‏اى که سخن گروهى از جنیان را نقل مى‏کند: «یقَوْمَنَآ أَجِیبُواْ دَاعِىَ اللَّهِ وَ ءَامِنُواْ بِه»؛[۳] اى قوم ما! دعوت کننده الهى را اجابت کنید و به او ایمان آورید.

شأن نزول آیه فوق، این است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، از مکّه به سوى بازار عکاظ در طائف آمد که مردم را به اسلام دعوت کند، امّا هیچ کس دعوتش را پاسخ نگفت. آن حضرت در راه برگشت به سوى مکّه، به محلّى به نام وادى جنّ رسید. در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت، جمعى از طایفه جنّ، از آن‏جا مى‏گذشتند و هنگامى که قرائت قرآن پیامبر را شنیدند، گوش دادند و در پایان به آن حضرت ایمان آوردند و به عنوان مبلّغانى به سوى قوم خود رفته، آنان را به اسلام دعوت کردند.[۴]


بر این اساس، از قرآن استفاده مى‏شود که جنّیان، به پیامبر ایمان آوردند و این‏که پیامبرى هم از نوع خود، داشته باشند از قرآن استفاده نمى‏شود و آیه ۱۳۰ انعام ‏چنین مطلبى را بیان نمى‏فرماید.

از امام زین‏العابدین (علیه السلام) نیز پرسیده شد: چرا به پیامبران بزرگ، اولوا العزم مى‏گویند؟ فرمود: چون به شرق و غرب عالم و به جن و انس، مبعوث بوده‏اند.[۵]

هم‏چنین بر فرض آن‏ که جنّیان از خودشان، پیامبرانى داشته باشند، منافاتى ندارد با آن‏که، پیامبران اولواالعزم انسى هم براى آنها مبعوث شده باشند.

تجسد ارواح در جاده ها





برخی از تسخیر شدگی ها توسط ارواح را می توان به سادگی برحسب اصطلاحات و واژه های مرتبط با علم برسی ارواح و پدیده های ماوراء الطبیعه ای توضیح داد . برای مثال عامل وجودی ((ارواح زمان حادثه)) بواسطه وجود انرژی نافذی است که در محل وقوع یک حادثه تراژیک به جا مانده است. اما برخی رویدادها به این سادگی توضیح پذیر نیستند.

در ادامه گزارشات مردمی که ادعای دیدن ارواح سرگردان ( یا اجنه به شکل انسان ) را در جاده ها داشته اند ، اشاره می کنم .
ارواح مسافران عبوری :
ارواح مسافران عبوری یکی از معمول ترین مشاهدات ارواح در سراسر جهان بشمار می رود. این ارواح در هیبت مسافران عبوری در حاشیه جاده ها پدیدار میشوند . بدون اینکه هرگز سوار اتومبیل های عبوری بشوند. گفته میشود دلیل وجودی این ارواح , حوادث هولناکی است که در بخش های خاصی از جاده در زمان های گذشته روی داده . با وصف این , برخی روابط عاطفی به وقوع پیوسته در طول سفرهای قبلی و احساسات مشابه دیگر نیز می تواند سبب حضور این و ظهور ارواح در جاده ها باشد. یک نمونه رایج مشاهده ارواح مسافران عبوری مربوط به زن جوان پریشانی است که ناگهان بر سر راه رانندگان سیز می شود , و هنگامی که رانندگان توقف می کنند تا به این زن کمک کنند ناگهان در می یابند که او ناپدید شده است. در بعضی موارد این شبح چیزی را پشت سر خود جا می گذارد. در برخی از موارد نیز رانندگان به آدرسی هدایت می شوند که این زن مسافر به آنها ارایه کرده است . این رانندگان نهایتا با رسیدن به آدرس مذکور در می یابند که قبلا حادثه مهیبی در آن محل روی داده و آن زن سال ها قبل در این مکان به قتل رسیده است.
در سال 1978 یک موتور سوار در آفریقای جنوبی دختری را سوار بر ترک خود کرد اما ناگهان دریافت که دختر از روی ترک موتور ناپدید شده است. گفته می شود که این موتور سوار در واقع روح ماریا روکس را که ده سال قبل در همین جاده مرده بود , سوار کرده بود.

بلوبل هیل:
منطقه اطراف بلوبل هیل در ایالت کنت انگلستان شاهد رویدادهای مکرری در خصوص ارواح مسافران عبوری بوده است. در سال 1992 مردی به اسم شارپ گزارشی در مورد ظاهر شدن ناگهانی یک دختر در جلوی اتومبیلش ارایه کرد. اتومبیل شارپ با این دختر برخورد کرد و دختر درست در لحظه حادثه مستقیم به چشمان شارپ نگاه می کرد. شارپ اتومبیل خود را متوقف ساخت تا جسد دختر را بیابد اما چیزی نیافت , او سپس پلیس را خبر کرد اما پلیس هیچ نشانه ای پیدا نکرد . چند سال بعد راننده دیگری تجربه مشابهی را از سرگذراند , با این تفاوت که او جنازه را یافت و یک پتو بر روی آن انداخت و سپس صحنه تصادف را ترک کرد تا کمک بیاورد . هنگامی که راننده به همراه پلیس به صحنه تصادف بازگشتند , از جنازه خبری نبود اما پتو در محل باقی مانده بود بدون اینکه هیچ لکه خونی بر روی آن دیده شود.

روح آنزورث:
در سال 1958 یک راننده کامیون به نام ((آنژورث )) در جاده آ 38 سامرست در انگلستان مردی را سوار کرد که بارانی خاکستری و مرطوب ار قطرات برتن داشت. این مسافر عبوری حوادث متعددی را که در این جاده روی داده بود برای آنزورث شرح داد. آنزورث هفته های بعد بارها این مرد را سوار بر کامیون خود کرد . آنزورث هیچ فکر خاصی درباره این مسافر عبوری نداشت تا اینکه در یک روز خاص دوباره این مرد را در دو نقطه مختلف جاده مشاهده کرد و این در حالی بود که فاصله این دو نقطه به حدی از یکدیگر زیاد بود که آن مرد نمی توانست در آن واحد در هر دوی این مکان ها باشد. آن مسافر عبوری یک روح بود.

ارواح پیام رسان :
ارواح حاشیه جاده ها بسیار رایج و معمول هستند. مایک بارنز , یک پزشک آمریکایی در طول جاده ای واقع در صحرای آریزونا مشغول رانندگی بود که ناگهان در حاشیه جاده پسر جوان و نگرانی را در لباس پیشاهنگی مشاهده کرد که با حرکات دست و سر از وی تقاضای کمک دارد. دکتر بارنز پسر جوان را سوار کرد و او دکتر را به سوی یک جاده خاکی که به کوهی بلند ختم میشد, راهنمایی کرد. وقتی به بالای کوه رسیدند , پسر با دست به دره زیر پا اشاره کرد , جایی که یک اتوبوس مدرسه درست چند ثانیه قبل تصادف کرده بود. تنها قربانی این حادثه مرگبار پسر نوجونی بود که لباس پیشاهنگی بر تن داشت. دکتر بارنز کمی بعد متوجه شد که مسافر ناشناس ناگهان غیبش زده است.

مسافران ارواح:
در برخی از مکان ها تردد مسافران ارواح بسیار زیاد است . یکی از این مکانها ایستگاه (آلد گیت ) در متروی لندن است که هر هفته گزارش هایی در خصوص مشاهده ارواح در این مکان ارایه می شود. فرودگاه ((هیث رو )) لندن نیز خانه تعدادی از مسافران ارواح است. یکی از این ارواح که لباس سیاه بر تن و کلاه لگنی بر سر دارد , از سال 1948 به بعد بر روی یکی از باندهای فرودگاه دیده می شود . گفته میشود که در سال 1948 یک هواپیما به سبب مه غلیظ در فرودگاه , سقوط کرد و همه 22 مسافر آن کشته شدند. هنگامی که ماموران کمک رسانی و امداد مشغول زیر و زو کردن بقایای هواپیما بودند , ناگهان این مرد پدیدار شد و مودبانه از آنها پرسید : ((آیا چمدان مرا پیدا کرده اید ؟)) گفته میشود که از آن سال به بعد هر از چندگاه روح مذکور بر روی همان باند فرودگاه ظاهر می شود.

تماس های تلفنی ارواح :
بسیاری از افراد مدعی شده اند که تماس های تلفنی با عزیزان مرده خویش داشته اند. اغلب این تماس های تلفنی در طی 24 ساعت پس از مرگ فرد روی می دهد و اکثریت کسانی که به آنها تلفن شده کسانی بوده اند که گره های عاطفی و حسی بسیار عمیقی با فرد متوفی داشته اند. کارشناسان بر این باورند که این نوع ارتباط با هدف رساندن یک پیام , توصه یا هشدار از سوی ارواح به عزیزان آنها برقرار می شود. مواردی هم دیده شده که این تماس های تلفنی در بردارنده پیام های سالگرد تولد , ازدواج و غیره از سوی ارواح به عزیزان آنهاست. آیدا لوپینو ستاره سینما می گوید که پدر وی بعد از شش ماه که از مرگش گذشته بود به وی تلفن کرد تا محل نگهداری اسناد مالکیت خانه را که از چندی پیش گم شده بود , به اطلاع وی برساند.

به نظر شما این ماجراها واقعیت دارند ؟



خون‌آشام‌ها، تخیل یا واقعیت؟!



خون‌آشام‌ها، تخيل يا واقعيت؟!

سال ۱۷۲۵میلادی است. در وین نامه ای دریافت می شود که حاوی گزارشی است از مرگ اسرار آمیز چند تن از اهالی روستایی در مرز بوسنی، که در فاصله زمانی کمی نسبت به یکدیگر به شکل مرموزی کشته شده اند. از مردی به نام پیتر پلوگویوویچ (Peter Plogojovic) نیز به عنوان متهم نام برده می شود، و اینکه قربانیها را در خواب به قتل رسانده است. شگفت اینکه این شخص در زمان اتفاق این وقایع، خود مرده و به خاک سپرده شده بود.

در این زمان، بوسنی بعد از پیروزی بر عثمانها در سال ۱۷۱۸ متعلق به اطریش است. از طرف سازمان ارتش اطریش، گروهی برای بازرسی و روشن کردن این قتلها به بوسنی فرستاده می شوند. پزشکی نیز همراه این گروه است که وظیفه دارد گزارشی تهیه کرده و آنرا به مرکز بفرستد. آنچه در گزارش این پزشک در مورد جسد پلوگویوویچ آمده است، بی شک باور نکردنی است: ” جسد، به غیر از بینی که کمی تغییر شکل داده است کاملا تازه است. ناخنها افتاده اند و به جای آنها ناخنهای تازه رشد کرده اند. همینطور ​پوست کهنه که رنگی متمایل به سفید دارد، جای خود را به پوست تازه داده است.دستها، پاها و بقیه اعضای بدن در زمان حیات نمی توانستند بهتر از اکنون باشند. در دهان جسد مقداری خون جمع شده است که احتمالا از بدن مقتولین مکیده شده است.”

خبر خون آشامهایی که با مکیدن خون گروهی، آنها را به قتل رسانده اند، در تمام اروپا پخش می شود. گزارش مرگهای مشابهی در سالهای ۱۷۲۷،۱۷۳۱و۱۷۳۲ به دست می رسد. کم کم بسیاری از عالمان غرب درباره “جویدن و مکیدن مردگان” بحث می کنند. کلمه ومپایر (Vampire) در مدت کوتاه چند سال، وارد زبانهای کشورهای غربی می شود و به این صورت یکی از هراس انگیز ترین هیبتها، از درون قبر تاریک خود وارد دنیای زندگی مردم عامه می شود

خون‌آشام‌ها، تخيل يا واقعيت؟!


وامپایر، نه یک هیولا است و نه یک روح، بلکه یک جسد زنده است، مرده ای که مرتبا باز می گردد، از قبر خود بیرون می آید برای کشتن. او نیروی زندگی را از وجود دیگران می گیرد و قادر است به موجودات دیگری مانند خفاش، گرگ یا موش تغییر شکل دهد. شکل ظاهری او به یک مرده شبیه است، و البته جسدی که اعضای آن سالم مانده است؛ چشمهای خیره و تشنه خون، دندانهای نیش تیز و برنده، دهان آمیخته با خون، ناخنهای بلند. به نور بسیار حساسیت دارد و تنها شبها از قبر خود بیرون می آید و به شکار می رود. چطور یک انسان تبدیل به یک خون آشام می شود؟ طبق داستانهای رومانی، رعدو برق شدید هنگام تولد، یا تولد نوزاد با موی خیلی زیاد می تواند دلیل باشد، یا اگر هنگام دفن مرده اشتباهی روی دهد یا شخصی از طرف یک وامپایر مورد حمله قرر گیرد، در همه این حالتها جسد او می تواند تبدیل به یک خون آشام شود. افراد خارج از فرم جامعه، بیشتر در معرض خطرند؛ دزدها، جنایتکاران، فاحشه ها، کسانی که بسیار دیر یا خیلی زود می میرند و خلاصه هر فرم غیر نرمال بودن.
وامپایرها بسیار به سختی می میرند، قابلت زنده ماندن آنها تقریبا بینهایت است. تنها نابود کردن آنها راهی برای نجات از دست آنهاست. برای این منظور، اهالی روستا به دور هم جمع می شوند (معمولا یک کشیش نیز در بین آنها هست)، و تابوتهای مردگان را از قبر بیرون می آورند و در جسدها به دنبال نشانه های وامپایرها می گردند، اگر جسد متلاشی شده باشد، دوباره آنرا به تابوت و قبر خود بر می گردانند، در غیر این صورت یک چماق که سر آن تیز شده است را به قلب آن فرو کرده و بعد از آن سر جسد را قطع می کنند و باقی مانده جسد را سوزانده و خاکستر آنرا به روی قبر پخش می کنند.

هنوز قرن ۱۸ میلادی است. بحثها درباره خون آشامها همچنان ادامه دارد و ظاهرا موضوع آسانی نیست! حتی از این پدیده به عنوان نشانه ای برای زندگی ماورای طبیعی نام برده می شود و بحث در این باره با بحث زندگی پس از مرگ همراه می شود یا حتی آنرا داغتر می کند. به خصوص این سوال مطرح می شود که آیا پس از مرگ، جسد از زندگی خالی می شود یا اینکه تا مدتی هنوز نشانه های زندگی در آن وجود دارد

خون‌آشام‌ها، تخيل يا واقعيت؟!

امروز وقتی به گزارش پزشکی که در سال ۱۷۲۵ در باره جسد “سالم” نوشته شده، نگاه می شود، می توان گفت که اطلاعات آن زمان درباره بیولوژی و دوره پوسیدگی جسد، بسیار کم بوده است. امروزه می دانیم که در بدن انسان مرده، گازهایی تولید می شود که آنرا مانند بادکنک باد می کند و تا مدتی ظاهرا جسد سالم یا حتی کاملا تازه به نظر می رسد. در طی پروسه پوسیده شدن، مایعاتی نیز در سینه جسد جمع می شوند و که گاهی از دهان یا بینی به بیرون تراوش می کنند و این تصور به وجود می آید که در دهان مرده خون جمع شده است یا از جسد صداهایی شنیده می شود. به علاوه پوست در طی همین جریان کم کم به عقب کشیده می شود و به این علت به نظر می رسد که ناخنها رشد کرده اند. کم کم ناخنها از جای خود جدا می شوند و پوست صورتی رنگ زیر ناخنها این تصور را به وجود می آورد که ناخنهای تازه در حال روییدن هستند.

در سال ۱۷۵۶ برای اولین بار گزارش جرج تالار(Georg Tallar) وجود خون آشامها را یک تعبیر اشتباه از نوعی بیماری که بر اثر بد غذایی و پر خوری به وجود می آمد دانست و اظهار کرد که در اثر این بیماری و تبهای تند، خون آشام مانند کابوسی به سراغ این بیماران می آید و کل داستان خون آشامها چیزی جز یک خرافه مردم عامه نیست، و به این ترتیب خون آشام برای اولین بار از دنیای واقعیت به جرگه خرافات پیوست. بسیار بعد، در سال ۱۹۸۴لیونل میلگرام  پزشک آمریکایی نیز سعی کرد به وجود آمدن این پدیده را از راه علمی توضیح دهد. او در این سال مقاله ای درباره نقش هموگلوبین و تاثیر کمبود وجود آن درخون نوشت و از بیماریی به نام “مربوس گونتر”  نام برد، که باعث حساسیت زیاد در برابر نور، پیوره(که دندانها را درازتر به نظر می رساند) و قرمز شدن دندانها در برابر نور،کم خونی (و در نتیجه سفیدی پوست) و تولید زیاد موی بدن می شود. او حتی حساسیت “خون آشام” در برابر سیر را نیز به این ترتیب توضیح داد که سیر دارای آنزیمی است که علائم این بیماری را شدت می دهد و برای همین این بیماران نسبت به سیر حساسیت دارند. مشکل این توضیح در اینجاست که این بیماری بسیار نادر است و تا به حال تنها ۲۰۰ مورد آن شناسایی شده است و نسبت دادن آن به تعداد کشته شدگان روستای بالکان در آن زمان نمی تواند از نظر رقمی کاملا درست باشد. در اینباره توضیح متخصص پوست اسپانیایی ژوان گومز آلونزو  در سال ۱۹۸۲ که این پدیده را به بیماری هاری نسبت داد، درست تر به نظر می رسد. شخصی که به بیماری هاری دچار می شود، دچار توهم، کابوس، بی خوابی و رفتار غیر طبیعی است. اثر زخم گاز گرفتگی در بدن او ابتدا دردناک است و بعد کم کم این درد به تمام بدن متقل و بدن دچار گرفتگیهای شدید ماهیچه ای می شود که چهره او را به طور هراسناکی به نظر می رساند و چون بیمار نمی تواند آب دهانش را فرو دهد، در دهانش کف و مایعات دیگر جمع آوری می شود. به این ترتیب می توان این را نیز توضیح داد که چرا پدیده خون آشامی به طور پریودی در طو​ل این چند دهه ظاهر شده است، چرا که هاری بیماریی است که گاهی بیشتر و گاهی کمتر در بین مردم ظاهر می شود. با همه اینها یک توضیح کامل علمی برای به وجود آمدن تصور پدیده خون آشام در بین مردم آن زمان وجود ندارد

خون‌آشام‌ها، تخيل يا واقعيت؟!

مدتها بعد از اینکه وامپایر از دنیای واقعیت بیرون رانده شد، در قرن ۱۹ میلادی دوباره در عالم ادبیات و سینما متولد شد. در سال ۱۸۷۵ برام استوکر رمان معروف “دراکولا” را نوشت و به این ترتیب داستان فراموش شده خون آشامها دوباره در تاریخ فرهنگ غرب یاد آوری شد. دراکولا در رمان استوکر، یک کنت بسیار جذاب و در عین حال رعب آور است. نام دراکولای رمان، برگرفته از نام فردی تاریخی به اسم “ولاد دراکول” است که شاهزاده ای رومانی بود و از طریق پدر خود وارد گروه “اژدها” شد که برای جنگ صلیبی با عثمانیان تشکیل شده بود و به همین خاطر نیز صاحب این نام شد؛ ولاد دراکول به معنی “اژدهای کوچک” است. از آن گذشته، “دراک” در زبان یونانی شیطان نیز معنی می دهد. نام ولاد دراکول به عنوان فرمانده ای بیرحم در تاریخ ثبت شده است؛ طبق روایتی او نزدیک به ۲۴۰۰۰ ترک عثمانی را به چوب کشید. امروزه قصر محل سکونت او در ترانسیلوانیا  تبدیل به مکانی توریستی شده است که روزانه بازدیدکننده های بسیاری دارد.

وامپایر. دراکولا. آیا او در ادبیات تنها یک موجود خیالی نیست؟ البته. اما این پدیده، محتوی سوالهای مهمی در رابطه با بیماری، تغذیه، ….، مرگ، قدرت، جاودانگی یا خدا است. وامپایر همیشه “آن دیگری”  است، و به این عنوان، نماد متفاوت بودن و جدایی و مرز بندی است. با این وجود او دائم با جامعه سالمها و نرمالها در ارتباط است. به عنوان فیگوری که در مرز قرار دارد، دائم بین دو دنیا در حال نوسان است: بین مرگ و زندگی، این دنیا و آن دنیا، بین انسان و حیوان، بین رویا و بیداری، بین نرمال بودن و انحرافی بودن، بین سالم و دیوانه. حتی زمانهایی که در آنها تحول در جسد رخ می دهد و او تبدیل به دراکولا می شود نیز زمانهای مرزی هستند؛ نیمه شب، غروب و طلوع خورشید. از آنجا که وامپایر همبستگی نزدیک نرمال بودن و غیر نرمال بودن را به تصویر می کشد، همواره باورها و دانش ما را تحت سوال قرار می دهد و این موضوع را مطرح می کند که کجا زندگی خاتمه می یابد و کجا مرگ شروع می شود و چه محدوده ای بین این دو نقطه وجود دارد، اینکه خون به عنوان نیروی زندگی چه نقشی برای ما بازی می کند و ما چگونه تولید مثل می کنیم.

در قرن ۱۹ میلای،موضوع خون آشام و دراکولا، موضوعاتی از مسائل جنسی را نیز در بر می گیرد که در آن زمان جز نزد پزشک از آنها صحبتی نمی شده است، موضوعاتی مانند تجاوز، سادیسم جنسی(تمایل وامپایر برای جویدن و مکیدن و آزار دادن) و مازوخیسم جنسی (تمایل به آزار بینی پنهان در وجود قربانیان زن او)، یا نکروفیلی( تمایل جنسی به مردگان). یکی از بارزترین نشانه های دراکولا فرو کردن دندانها در گردن زنهای قربانی اش است، و گاز گرفتن گردن یک رفتار جنسی است. دراکولا تنها بدن قربانیهای خود را در بر نمی گیرد، بلکه روح آنها را نیز تسخیر می کند، او آنها را وارد حالتی خلسه وار می کند( چیزی که با هیپنوتیزم قابل مقایسه است)، طوری که در آن اختیاری از خود ندارند، نیروی اراده شان فلج می شود و خود را به دست تمایلاتی که در ضمیر نا خودآگاهشان قرار دارد می سپارند. در اینجا می شود رد پیدا شدن ایده “ضمیر نا خود آگاه”را نیز دنبال کرد، همینطور رابطه نابود کننده بین عامل و قربانی و رلهای جنسیتی آن زمان ، وقتی مرد در جایگاه عامل سادیست، و زن در نقش قربانی مازوخیست قرار می گیرد. آنچه می خواهم بگویم این است که به عنوان داستانی برخیزنده از روحیه آن زمان، می توان به بسیاری از خواسته ها، مشکلات، مسائل و سوالهای مردم آن زمان پی برد. اگر فیلمهای مربوط به دراکولا را دنبال کنیم ، می ببیبینم که این تاثیر روحیه زمانه، خود را در سینما، در طی گذشت سالها با تغییراتی که در ماهیت وامپایر به وجود می آید، به خوبی نشان می دهد؛ در حالیکه در اولین فیلمهای ساخته شده، وامپایر به عنوان موجودی کاملا خبیث و بدون کوچکترین فکر و اراده ای که مانند حیوانات از روی غریزه دست به کشتار می زند، نمایش داده می شود، در فیلمهای جدیدتر، مانند فیلم “دراکولا”، او با همه خصوصیتهای خونخوارانه مخصوص به خود ، عاشق است و با نیروی عشق دوباره “جوان” شده و حتی یافتن معشوق برای او تبدیل به یک میسیون می شود، و در فیلم “مصاحبه با یک خون آشام” ، وامپایرها دارای دنیای درونی خیلی پیچیده تری هستند و سوالهایی فلسفی را در پیش می کشند، به دسته های خوب و بد تقسیم می شوند، گاهی حس انسانی دارند، بر خلاف غریزه طبیعیشان نمی خواهند باعث قتل بشوند، تنها هستند، و از جاودانگی خود ناراضی اند. دختر وامپایر کوچک از اینکه نمی تواند هیچگاه بدن زنانه ای داشته باشد به سر حد مرگ ناامید است و با اینهمه مرگ را پیدا نمی کند.(حالا که صحبت از فیلم مصاحبه با یک خون آشام شد، این را هم بگویم که این فیلم بر اساس رمانی از آنا رایس ساخته شده است، که گفته می شود در آغاز با به فیلم کشیده شدن رمان خود مخالف بود، اما بعد از دیدن اولین صحنه های ساخته شده و بازی عالی تام کروز در نقش “لستات”، نه تنها موافقت کرد بلکه خود نیز در کار ساختن فیلم کمک کرد).

وامپایر البته همیشه موجودی خارج از اجتماع و در لب مرز نیست، بلکه می تواند نقش پادشاهی را داشته باشد. ولتر از کلمه خون آشام، به عنوان صفتی برای خون آشامهای واقعی جامعه استفاده کرد- بدون دلیل نیست که وامپایرهای ادبیات، معمولا از خانواده های سلطنتی هستند.

یک عنصر جدانشدنی از وامپایر، خون است. وامپایر خون قربانیان خود را می مکد و با این روش تولید مثل می کند، نوعی پارادوکس تولد برای مرگ، که برای نمایش دادنش از نقش سنتی و سمبلیک خون به عنوان نیروی زندگی استفاده می شود. اما این مکیدن خون جنبه دیگری نیز دارد: وامپایر با این عمل نه تنها دستور انجیل را زیر پا می گذارد ( طبق کتاب مقدس قدیم، نوشیدن خون حرام است)، بلکه از سنن انجیلی برای خود استفاده می کند و به عنوان مثال با نوشیدن خون ، تبدیل به یک “نامرده” می شود و عمر جاودان پیدا می کند، چیزی که در انجیل برای مسیح در نظر گرفته شده است؛ بیدار شدن دوباره گوشت و زندگی جاودان. به این ترتیب، وامپایر به عنوان موجودی زاده شده در جهنم نمایش داده می شود و به این خاطر مخالفان او با حربه های خدایی به جنگ او می روند، مانند صلیب یا آب مقدس. به خصوص در رمان استوکر، دراکولا یک یاغی در برابر خدا است.

آبراهام ون هلسینگ در رمان دراکولا مرتب تکرار می کند که: “نگران نباشید خانم مینا، دراکولا برای همیشه مرده است!” و چه اشتباهی می کرد! کنت نامردنی در برابر تعقیب کننده های خود ایستاده و می گوید: «تصور می کنید که مرا رانده اید، اما من خیلی بیش از اینها هستم. انتقام من تازه آغاز شده است. من آنرا بین دهها قرن تقسیم می کنم و زمان نیز به نفع من کار خواهد کرد.»



9 مورد از عجيب ترين حوادث مثلث برمودا



9 مورد از عجيب ترين حوادث مثلث برمودا
به طور قطع درباره شهرت مثلث برمودا در ناپدید ساختن همه چیز از کشتی های باری گرفته تا هواپیماها شنیده اید...

به طور قطع درباره شهرت مثلث برمودا در ناپدید ساختن همه چیز از کشتی های باری گرفته تا هواپیماها شنیده اید. این مکان آبی اسرارآمیز همواره موجب حیرت محققان بوده است و حتی برخی آن را منشاء فعالیت های ماورای طبیعی می دانند. طی یک قرن گذشته، مثلث برمودا کشتی های متعددی را بلعیده و جان صدها انسان را گرفته است.این منطقه که به آن عنوان مثلث شیطانی نیز داده اند، ناحیه ای در بخش غربی اقیانوس آتلانتیک شمالی است که نقاطی را در برمودا، فلوریدا و پورتوریکو شامل می شود و در هر طرف کمتر از یک هزار مایل امتداد دارد. در این مطلب به معرفی عجیب ترین ناپدید شدن ها در مثلث برمودا می پردازیم.

flight 19: شهرت ترسناک مثلث برمودا از ۵ دسامبر ۱۹۴۵ آغاز شد زمانی که پرواز شماره ۱۹ که یک اسکادران متشکل از ۵ بمب افکن نیروی دریایی آمریکا بود در جریان یک تمرین آموزشی معمول در هوای صاف ناگهان ناپدید شد. این هواپیما کاملا مجهز و پیش از بلند شدن از ایستگاه هوایی فلوریدا از همه نظر کنترل شده بود. آن چه که این ناپدید شدن را بیش از پیش اسرارآمیز کرد، این بود که حادثه در زمان آرامش  کامل و به طور ناگهانی رخ داد.پیش از آن که تماس رادیویی با ساحل فلوریدای جنوبی قطع شود، سرپرست پرواز در برج مراقبت این جملات را شنید که «همه چیز عجیب به نظر می رسد حتی اقیانوس، ما در حال ورود به آب های سفید و انبوهی از نور هستیم، هیچ چیز عادی نیست»، این هواپیماها به همراه ۱۴ سرنشینش هرگز پیدا نشدند. دولت حتی یک هواپیمای امداد و جست وجو با ۱۳ سرنشین کارآزموده برای یافتن اثری از ناپدیدشدگان اعزام کرد که در کمال ناباوری آن ها نیز همگی ناپدید شدند و از این جا بود که شهرت مخوف مثلث برمودا شکل گرفت.

Star Ariel :بر اساس گزارش نیروی دریایی آمریکا، مثلث برمودا عامل ناپدید شدن اسرارآمیز بیش از ۵۰ کشتی و ۲۰ هواپیما طی یک قرن گذشته بوده است. هواپیمای مسافربری Star Ariel نیز متعلق به خطوط هوایی آمریکا در ۱۷ ژانویه ۱۹۴۹ ناپدید شد. این هواپیما در حال حرکت از کیندلی فیلد در برمودا به سمت کینگ استون در جامائیکا بود که توسط مثلث برمودا بلعیده شد.در زمان حادثه هوا کاملا صاف و آرام بود. کوچک ترین اثری از این هواپیما و ۷ خدمه و ۱۳ مسافرش پیدا نشد.

Sulphur Queen: کشتی تانکر «سولفورکوئین» متعلق به گارد ساحلی آمریکا که در حال حمل گوگرد بود، به همراه ۳۹ خدمه در حوالی ساحل جنوبی فلوریدا ناپدید شد. آخرین پیام دریافتی از این کشتی مربوط به ۴ فوریه ۱۹۶۳ بود. جست وجوها برای یافتن اثری از کشتی و سرنشینان آن کاملا بی نتیجه بود.

Cyclops: کشتی غول پیکر آمریکایی زغال کش Cyclops در سال ۱۹۱۸ ناپدید شد. این کشتی به همراه ۳۰۶ خدمه و مسافر، ۴ مارس پس از ترک باربادوس به سمت بالتیمور در یک چشم به هم زدن ناپدید شد و اثری از آن یافت نشد.

Nereus: کشتی Nereus در حال حرکت به سمت پورتلند در تاریخ ۱۰ دسامبر ۱۹۴۱ همراه با ۶۱ خدمه در مثلث برمودا ناپدید شد.

Proteus: این کشتی آمریکایی نیز که از ساختار یک زغال کش نیروی دریایی به یک کشتی تجاری تبدیل شده بود، پس از ترک بندر سنت توماس در تاریخ ۲۳ نوامبر ۱۹۴۱ به طور کامل ناپدید شد. این کشتی ۱۶۵ متری ۵۸ سرنشین و محموله ای از سنگ معدن بوکسیت برای تبدیل به آلومینیوم داشت.

فعالیت های ماورای طبیعی: در توضیح علت این ناپدید شدن های اسرارآمیز، چندین تئوری عجیب ارائه شده است که از جمله آن ها می توان به آدم ربایی توسط بشقاب پرنده ها، گسست زمان، درگاه ورود به بعدهای دیگر، ناهنجاری های میدان مغناطیسی، رویدادهای ژئوفیزیکی و حباب های غول پیکر گاز متان اشاره کرد.یک تئوری معمول نیز آن است که شهر گمشده افسانه ای آتلانتیس دراعماق مثلث برمودا واقع شده و فناوری های فوق پیشرفته آن موجب برهم خوردن و اختلال در حرکت کشتی ها و هواپیماها می شود.

توضیح منطقی: این منطقه مملو از توفان های غیرقابل پیش بینی است به گونه ای که بخش اعظم توفان های استوایی و گردبادهای آتلانتیک از این مثلث می گذرد و به گفته محققان نیروی دریایی چنین جریان های خلیجی می تواند تغییرات ناگهانی و شدید در آب وهوا ایجاد کند و شدت جریان های آب و هوایی آن نیز به حدی است که می تواند به سرعت هر نوع نشانه ای را نیز ناپدید و محو کند.

اعماق مشکوک: یافتن هواپیماها و کشتی های غرق  شده در مثلث برمودا بسیار دشوار و تقریبا غیرممکن است چرا که عمق آب در این مکان به ۹ هزارو ۲۰۰ متر می رسد و در واقع عمیق ترین بخش اقیانوس اطلس است و یافتن هر چیزی که در آب هایی به این عمق سقوط کند یا غرق شود، تقریبا غیرممکن است.

راز مثلث برمودا



راز مثلث برمودا,مثلث برمودا در نقشه

 

مثلث برمودا-مثلث برمودا منطقه‌ای است وهم‌انگیز در شمال غربی اقيانوس اطلس ، که ادعا می‌شود صدها هواپیما و کشتی و همچنين بيش از هزار نفر به طور مرموزی در اين منطقه‌ی وحشت ناپدید شده‌اند ، بدون اینکه حتی یک جسد یا قطعه پاره‌ای از یک هواپیما یا کشتی مفقود شده ، به جا مانده باشد.

 

موقعیت جغرافیایی مثلث برمودا

 

نقشه جغرافيايی مثلث برمودا   مثلث برمودا (Bermuda Triangle) بر روی بخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا واقع است. رأس آن نزدیک برمودا و قسمت انحنای آن از سمت پایین فلوریدا گسترش یافته و از پورتوریکو گذشته ، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از میان دریای سارگاسو عبور کرده و دوباره به طرف برمودا برگشته است. طول جغرافیایی در قسمت غرب مثلث برمودا ۸۰ درجه است. (بر روی خطی که شمال حقیقی و شمال مغناطیسی بر یکدیگر منطبق می‌گردند؛ در این نقطه هیچ انحرافی در قطب‌نما محاسبه نمی‌شود.)

 

وین سنت گادیس که مثلث برمودا را نامگذاری کرده ، آن را به صورت زیر توصیف می‌کند :

 

« یک خط از فلوریدا تا برمودا ، دیگری از برمودا تا پورتویکو می‌گذرد و سومین خط از میان باهاما به فلوریدا بر می‌گردد. »

 

مثلث برمودا نامش را در نتیجه ناپدید شدن ۶ هواپیمای نیروی دریایی ، همراه با تمام سرنشینانشان ، در پنجم دسامبر ۱۹۴۵ کسب کرد. ۵ فروند از این هواپیماها به دنبال اجرای مأموریتی عادی و آموزشی ، در منطقه مثلث ، پرواز می‌کردند که با ارسال پیامهایی عجیبی درخواست کمک کردند. هواپیمای ششم برای انجام عملیات نجات به هوا برخاست ، اما هر شش هواپیما به طرز فوق‌العاده مشکوکی مفقود شدند.

 

آخرین پیامهای مخابره شده‌ی آنها با برج مراقبت ، حاکی از وضعیت غیر عادی ، عدم رؤیت خشکی ، از کار افتادن قطب‌نماها یا چرخش سریع عقربه آنها و اطمینان نداشتن از موقعیتشان بود. این در حالی بود که شرایط جوی برای پرواز مساعد بود و خلبانان و دیگر سرنشینان ، افرادی با تجربه و ورزیده بودند. با وجود مدت‌ها جستجو هیچ اثری از قطعه شکسته ، لکه روغن ، آثاری از اجسام شناور ، خدمه یا تجمع مشکوکی از کوسه‌ها دیده نشد. هیچ حادثه‌ای - چه قبل و چه بعد از آن - تا این حد حیرت‌آورتر از ناپدید شدن دسته جمعی هواپیماهای مذکور نبوده است. در حوادثی مشابه در این منطقه قایق‌ها و کشتی‌هایی مفقود شده‌اند (قربانیان مثلث برمودا) ؛ در برخی موارد هم فقط خدمه و سرنشینان ناپدید گشته‌اند.

 

منطقه وحشت

 

همه روزه هواپیماهای متعددی بر فراز مثلث برمودا پرواز می‌کنند. کشتی‌های بزرگ و کوچک در آب‌های آن در حال ترددند و افراد زیادی برای بازدید به این منطقه مسافرت می‌کنند ، بدون آنکه اتفاقی بیافتد. از طرف دیگر ، در دریاها و اقیانوس‌ها در سراسر دنیا ، کشتی‌ها و هواپیماهای زیادی مفقود شده و می‌شوند؛ پس چرا فقط مثلث برمودا از بقیه مناطق تفکیک شده است. علت این است که اولا هیچ امیدی برای یافتن حتی اثر و نشانه‌ای وجود ندارد ، ثانیا در هیچ منطقه دیگر چنین ناپدید شدن‌های بی دلیل ، بی‌شمار و نامعلومی روی نداده و به این خوبی ثبت نشده است.

 

مشاهدات و گزارشات

 

- در بیشتر اتفاقات مثلث برمودا ، اکثر هواپیماها در حالی ناپدید شده‌اند که تماس رادیویی خود را با ایستگاه‌های مبدأ و مقصدشان تا آخرین لحظه حفظ کرده‌اند و یا برخی دیگر در لحظات آخر پیامهای غیر عادی مخابره کرده‌اند ، که حاکی از عدم کنترل آنان بر روی دستگاه و ابزارها بوده است و یا چرخش عقربه‌های قطب‌نما به دور خود و تغییر رنگ آسمان اطراف به زردی و مه‌آلودی - آن هم در روز صاف و آفتابی - و یا تغییراتی غیر عادی در آب‌هايی که تا لحظاتی قبل آرام بوده‌اند (بدون بیان هیچ دلیل روشنی از چگونگی این وقایع)

 

- این پیامها رفته رفته ضعیف‌تر و غیرقابل تشخیص‌تر شده و یا سریعا قطع شده‌اند. دقیقا مثل این که چیزی ارتباط رادیویی را قطع کرده باشد و یا چنانچه اظهار عقیده شده ، در حال دور شدن و عقب رفتن از فضا و زمان بوده و دورتر و دورتر شده‌اند. در برخی موارد گزارشات حاکی از آن بوده که نوری ناشناخته و غیر قابل تشریح رؤیت شده است. همچنین توده سیاه و تاریکی در سطح دریا ، که پس از مدتی ناپدید شده ، در جریان اتفاقات مزبور گزارش شده است.

 

- در مواردی هم گزارش شده که نقطه تاریک بزرگی در میان ستارگان در آسمان دیده شده که نوری متحرک از طرف زمین به آن قسمت وارد شده و سپس هر دو ناپدید شده‌اند. در تمام مدت دیده شدن تاریکی ، دستگاه‌ها و سایر ابزارهای قایق‌های ناظر از کار افتاده بودند ، که پس از رفع تاریکی آسمان ، دوباره شروع به کار کرده‌اند.

 

- در یک مورد هم پیامی عجیب از یک کشتی باری ژاپنی بدین مضمون دریافت گردید : « خطری همانند یک خنجر هم اکنون به سرعت می‌آید ... ما نمی‌توانیم فرار کنیم ... » ؛ در هر حال بدون اینکه مشخص شود خنجر چه بود ، کشتی ناپدید شد.

 

علل واقعه

 

یکی از علت‌های کشف شده - که در مدل آزمایشگاهی به اثبات رسیده است - در مورد وقوع زلزله و خروج گازهایی از زمین می‌باشد ، که در هنگام عبور کشتی‌ها باعث فرو رفتن کشتی به اعماق آب می‌گردد؛ ولی در مورد هواپیماهایی که از آن محل عبور کردند و ناپدید شدند خروج همین گازها از آب به سمت بالا باعث پایین کشیده شدن هواپیماها به سمت آب می‌شود که در صورت عدم کنترل ، هواپیما به داخل آب سقوط می‌کند ، ولی در مدل آزمایشی آن ، این مسأله در صورتی قابل حل است که هواپیما به این محل آشنا بوده و توانایی گرفتن دوباره ارتفاع را در صورت کم شدن ناگهانی آن داشته باشد. همچنین در مورد پیدا نشدن اجساد هواپیماها یا کشتی‌ها می‌توان گفت تعدادی از موارد ناپدید شده در اعماق دریا کشف شده است ، که نمونه‌های کشفی با نمونه‌های غرق شده کاملا تطبیق دارد.

 

۱- علل فرضی طبیعی

 

جزر و مد ناگهانی دریا در نتیجه زلزله در اعماق دریا ، وزش بادهای مخرب و اختلالات جوی ، گوی‌های آتشفشان که موجب انفجار هواپیماها می‌شود ، گرفتار آمدن در جاذبه یک گرداب یا گردباد که باعث سقوط و انهدام هواپیماها یا انحراف مسیر کشتی‌ها و مفقود شدن آنها در آب می‌شود ، قرار گرفتن تحت تأثیر نیرویی مغناطیسی و اختلالات امواج الکترومغناطیسی (ولی این دلایل توجیه قابل قبولی برای ناپدید شدن هواپیماها و کشتی‌های متعدد در یک منطقه نیست.)

 

۲- علل فرضی غیر طبیعی

 

دستگیری و ربوده شدن به وسیله زیردریایی یا بشقاب پرنده‌هایی متعلق به کراتی دیگر که برای تحقیق درباره حیات و زندگی باستان و حال ما انسان‌ها به کره زمین آمده‌اند.

 

یکی از عجیب‌ترین پیشنهادات در این مورد به وسیله ادگار کایس (پیشگو و روانکاو و حکیم در دهه پنجم قرن بیست) ارائه شده است. به عقیده وی قرن‌ها قبل از کشف اشعه لیزر ، بومیان سواحل اقیانوس اطلس از کریستال به عنوان یک منبع انرژی و قدرت استفاده می‌کردند. به نظر کاین نوعی نیروی شیطانی القا شده از سوی آنها ، در عمق یک مایلی در قسمت غرب اندروس غرق شده که هنوز در برخی مواقع باعث از کار انداختن ابزار و وسایل الکتریکی کشتی‌ها ، هواپیماها و در نهایت نابودی آن‌ها می‌گردد.

 

نظریه و توضیحات کوشچه

 

لارنس دیوید کوشچه - محقق دانشگاه ایالت آریزونا - در سال ۱۹۷۵ با انتشار کتابی به نام « اسرار مثلث برمودا برملا شد » اولین نظریه مخالف در این زمینه را منتشر نمود. تحقیقات وی در این کتاب شماری از اطلاعات نادرست و ناسازگار در مقاله بلیتزر را برملا نمود. وی در این کتاب به وجود ناسازگاری‌های زیادی در گزارشات بلیتزر اشاره نمود و گفته‌های وی از زبان شاهدان عینی ، افراد زنده مانده در حوادث و همچنین تمامی انسانهای درگیر را نادرست و غیر واقعی بیان نمود. وی بیان نمود که بسیاری از اطلاعات مهم در مقاله بلیتزر از قلم افتاده است و به هیچ وجه کاملا بررسی نشده است. به عنوان مثال در داستان بلیتزر در مورد مفقود شدن قایق معروفی که قصد داشت دور دنیا حرکت کند و سرنشین آن دونالد کروهرست ، بلیتزر به اسرار آمیز بودن این داستان اشاره نموده است ، در حالی که شواهد روشنی در مورد دلایل مفقود شدن وی در دسترس است و یا همچنین در مورد کشتی حمل زغال‌سنگ - که بلیتزر آن را این طور بیان نمود : کشتی مزبور سه روز پس از ترک بندری در اقیانوس اطلس مفقود شده و دیگر هیچ ردپایی از آن یافت نشد - مى‌گوید که در گزارشات واقعی ، یک کشتی با همین نام از بندری در اقیانوس آرام حرکت نموده است. همچنین کوشچه معتقد بود که درصد زیادی از حوادثی که به نام اسرار مثلث برمودا یاد شده ، کاملا خارج از منطقه مثلث برمودا اتفاق افتاده است و در اغلب موارد راه اثبات این مدعا بسیار ساده بوده است. وی با جستجو در مقالات چاپ شده در روزنامه‌های وقت و همچنین اطلاع از وضع هوای گزارش شده در آن روز توانست وجود مغایرات در داستان‌های بیان شده در مورد اسرار مثلث برمودا را برملا سازد.

 

نتیجه گیری‌های کوشچه

 

- شمار کشتی‌ها و هواپیماهای مفقود شده در این گزارشات در مقایسه با شمار کشتی‌ها و هواپیماهای مفقود شده در دیگر مناطق اقیانوس ، به هیچ وجه زیادتر نبوده است.

 

- طوفان‌های استوایی و گرمسیری بسیاری در این مناطق گزارش شده است و شمار گمشدگان در این گزارشات با توجه به تعداد این طوفان‌ها نامتناسب ، عجیب یا اسرار آمیز نمی‌باشد. (بلیتزر و نویسندگان دیگر در مقالات خود اشاره‌ای به این واقعیت ننموده‌اند.)

 

- اعداد و ارقام بیان شده در این گزارشات و تحقیقات آشفته اغراق آمیز است. کشتی‌ها و قایق‌هایی مفقود گزارش می‌گردند که بالاخره به بندرها بازگشته بودند - البتــه با اندكی تأخیـــر - و این موضوع گزارش نشده است.

 

- برخی از این گزارشات در مورد مفقودین در واقع هیچگاه اتفاق نیفتاده‌اند؛ به طور مثال حادثه‌ای با عنوان سقوط هواپیما گزارش شده که مدعاست هواپیمایی مسافربری ، در سال ۱۹۳۷ از بندر دیتونا در فلوریدا در مقابل چشم صدها شاهد عینی پرواز نموده و در مثلث برمودا سقوط کرده است ، در حالی که در روزنامه‌هاى محلی آن زمان ، هیچ نوشته‌ای در اثبات این مدعا یافت نمی‌شود.

 

نتیجه گیری کلی کوشچه در مورد افسانه مثلث برمودا

 

افسانه‌ها و داستان‌هایی که به عنوان اسرار مثلث برمودا وجود دارد ، توسط نویسندگانی منتشر شده که عمدا یا سهوا با داشتن تصورات نادرست ، دلایل و مستندات ناقص و یا همچنین با پیروی از احساسات نادرست ، سعی در نوشتن آن‌ها نموده‌اند و این مقالات جعلی و تصنعی می‌باشند.

 

مدلین رسبورتگارف - دانشمند و محقق ایتالیایی قرن بیستم - نیز در مورد بروز حوادث غیر عادی و خارق‌العاده در این منظقه ، پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیده است که اغلب حوادث یاد شده در این منطقه تنها اغراق آمیز نشان دادن برخی حوادث عادی بوده‌ ست؛ برای مثال کشتی فرانسوی BHG3566 ، که در سال ۱۹۷۷ در این منطقه ناپدید شد ، دو روز بعد در بندر ریجسرا دیده شد و شواهد به مدت کوتاهى از گم شدن این کشتی حکایت می‌کرد ، در حالی که هنوز هم برخی نویسندگان از این حادثه با نام کشتی وحشت یاد می‌کنند و بر این باورند که این کشتی در منطقه مثلث برمودا از بین رفته است و در تسخیر ارواح می‌باشد.

 

گذشته و آینده برمودا

 

به نظر می‌رسد که این منطقه طی زمان‌های متمادی گذشته نیز در افسانه‌ها به منزله مکانی ترسناک وجود داشته و حتی خیلی قبل از تاریخ کشف آن و بعد از آن تاریخ تا صدها سال با عناوین « دریایی از مقبره‌ها » ، « مثلث شیطان » ، « مثلث مرگ » ، « دریای بدبختی » ، « گورستان آتلانتیک » نامیده می‌شده است.

 

شومی و بدشگونی مثلث برمودا حتی در عصر فضا نیز باعث تعجب انسان‌هایی چون کریستف کلمب و فضانوردان آپولو 13 - که یکی کاشف در زمین و دیگری در فضاست - شده است.

 

اینکه چرا وقایع عجیب این منطقه گزارش نمی‌شود شاید به دلیل ایجاد رعب و وحشت عمومی باشد ، و شاید هم به خاطر معلوم نبودن دلیل اصلی این وقایع ، اتفاقات مربوطه بازتاب نمی‌یابد. البته در اغلب گزارشات ارائه شده سانسورهایی وجود دارد که اصل وقایع را سرپوشیده نگه می‌دارد.